مرگ مادر

یاد دارم که دوروزی همه غمگین بودم
صبح روز فردا، شنبه اول ماه
به کلاسم رفتم
مبصر خوب کلاس گفت:برپا
بچه ها ایستادند وسپس من گفتم:
همگی بنشستند
یاد دارم که درآن روزعجیب
پسری کوله بدوش
ناگه از راه رسید
وصدای نفسش می آمد
صورتش قرمز بود
موی او ژولیده
چهره اش رنجیده
روبه اوکردم و گفتم حالا
این چه وقت است که تو می آیی
همه ساکت بودند
درکنا ر در چوبین کلاس
من بدان کودک رنجیده ندایی کردم
برو آن کنج کلاس
دستها را بالا ویکی پا نیز هم
کودک رنجیده
با همان حال نزار
رفت آن کنج کلاس
دستهایش را او
ویکی پایش را بالا برد
مشقها را دیدم
خط زدم دفترها
ناگهان کنج کلاس همهمه شد
: بچه ها ساکت، ساکت
ویکی گفت :آن پسر افتادست
مات ومبهوت شدم
نزد او رفتم دیدم اورا
ونگاهش کردم
پسرک روی زمین پهن شدست
رنگ زردش خبرازغم میداد
خبراز غصه وماتم می داد
پچ پچ شاگردان گوش را می آزرد
:بچه ها ساکت ، ساکت
: آی رضا آب بیاور بهرش
من کمی پاشیدم
آب را قطره به قطره
به سر و روی پسر
ناگهان هوش آمد
حال و روزش بد بود
آمدازدرب کلاس
آن مدیر مکتب
چه شده این همه غوغا از چیست ؟
ناگهان چشم مدیر
به پسر دوخته شد
رو به من گفت مدیر:
مادر این کودک
درپس بیماری
دیشب مردست

رخت از این دار فنا بربستست
کودک بیچاره
زار ونزار وخستست
ودگر سایه ی مادر اورا
برسرنیست
از پی غمگینی
از پی بی مهری
کیف ودفتر برداشت
راهی مدرسه شد
تا که از درس نماند دیگر
شاید او دیشب هم
او نخورده شامی
رنگ زردش خبر از خستگی است
خبراز بی کسی است
خبراز ماتم ودردو الم است
ناخودآگاه دلم غمگین شد
برخودم لرزیدم
به خودم پیچیدم
که چرا بی خبر از هر جایی
برسر این کودک
دادوفریاد زدم
من معلم بودم
وچنین بی فکری وچنین بی خبری
ذهن مشغول مرا می آزرد
باخوداندیشیدم
ذهن ها را باید شست
جوردیگر باید دید.
علی شریفی