بحور طویل در مصیبت کربلا

بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری(ع)

                                  مرحوم نادعلی سدهی ((خرم)) اصفهانی

باز از آتش هجران فلک افروخت شرر بر دل و جانم، که از آن کینه ی دیرینه ی او سوخت روانم، زغم و محنت اندوه و الم کرده ذلیلم، گوشه ی کلبه ی احزان بنمود است علیلم، آنچنانی که به زنجیر غم و غصّه، اسیرم ،نه امید است به بهبودی و نه آنکه بمیرم، نه تحمل که ز هجران بکنم صبر و شکیبی، نه انیسی نه دوایی نه غذایی نه طبیبی، نه کسی یار و مددکار و پرستار و حبیبی، هم بود واقعه ی کرببلا امر عجیبی، ز سفر کردن سلطان مدینه، به سوی کوفه به مهمانی آن فرقه ی کینه، که به همراه به برد او همه ی اهل حجرم زینب و کلثوم و سکینه، تن تب دار بود فاطمه ی بی کس و مضطر به مدینه، همه دم در ره او چشم امیدی که رسد نامه و یا قاصدی از کوی پدر، یا شنود او ز صبا بوی خوش کرببلا را.

*    *    *

بود در شهر مدینه، زحسین آن شه بی یار، همان دختر غم دیده ی تبدار و الم دیده و رنجیده و بیمار، به هجران و غم و غصّه گرفتار، که بدنام نکویش زوفا فاطمه و بود شب و روز به صد واهمه و داشت به لب نوحه کنان زمزمه و ناله بر آورد زدل کرد فغان سر به فراق و غم هجران پدر ، بهر غریبی خود و دوری روی علی اکبر، به خراشید رخ و سینه و دل گشت در آذر، همه شب از غم زینب، به فغان بود و به هر سو به تأسف نگران بود و ز امواج الم خسته و بی تاب و توان بود و چه بر عارضش از دیده ز خوناب جگر اشک فشان بود و به هر صبح و مسا کرد دعا، بر در درگاه خدا، راز و نیازش به تضرع ز در صدق و صفا، از ره تسلیم و رضا، شد ز دل غمزده ی او به ملا، ولد زبان داشت همی بار کریما احدا یا صمدا آگهی از درد دل خسته ی من بین چه غریبان به وطن، از ستم و کینۀ این چرخ کهن، دور ز احبا ب و عزیزانم و هم خسته و نالانم و با دیده ی گریانم و بین حال پریشانم و این رنج فراوانم و دارم به سفر، همچو پدر، نور بصر، روح روان، راحت جان، تاج سرم، در ره او منتظرم ، نیز از او بی خبرم، هر دمی اندر شررم، زآنکه چه آید بسرم، از تو تمنا و تقاضای من آنست، که زغربت به وطن شاد و سلامت به سوی من برسانی غربا را.

*    *    *

روزی آن نوگل گلزار رسول ثقلین، فاطمه ی طاهره را راجت جان نور دوعین، میوه ی قلب علی و نور دو چشمان حسین، با غم و اندوه والم ساخت ز مژگان گهر بار قلم، نامه ی از خون جگر کرد رقم، داد به دست عرب آن فخر عجم، گفت سوی کرببلا گر گذر افتاد تو را و نگری بیکس و مظلوم حسین(ع)باب مرا وز برای دل من خاطر من بهر خدا، حق مرا سازد ادا، از نظر مهر و فا، باری تو از جانب من، بوسه بن خاک رهش را و زیارت بنما روی مهش را و ببین امن و امان خیمه گهش را وصف آراسته بنگر سپهش را و به تعجیل مر این نامه بدستش برسانی، به یسارش تو موّدب بنگر تازه جوانی، که مرا هست همان قوّه دل نور بصر راحت جانی، زادب دست و را بوس و سلامش برسانو سپس از جانب من بوسه بزن صورت زیبای هما ماه لقا را.

*    *    *

عرب از راه حقیقت، سوی بستان شریعت، قدم از عشق و محبت، به دوصد شوق همی زد، که به صحرای بلا آمد و در خدمت ارباب وفا آمد و در محضر شاه شهدا آمد و بنمود تماشای گلستان شهیدان و جوانان بنی هاشم در خون شده غلطان و حسین بیکس و تنها و غریبست، به میدان و بزد بوسه زمین ادب از شوق وشعف، داشت همان نامه ی آشفته به کف، خدمت آن پور شهنشاه نجف، باادب او داد بمانند صحف، برگل بستان امامت، شاف روز قیامت، ثمر باغ هدایت، گهر بحر شرافت، دُر دریای سعادت، شمع ایوان ولایت، شه اقلیم شهادت، منبع جود و سخاوت، شیر میدان شجاعت، معدن لطف و کرامت، مایه ی رحمت امت، سبط پیغمبر اکرام، سید و سرور عالم، باعث محنت و ماتم، سبب شور محرّم، گشته بی مونس و همدم، که زده تکیه ابر نیزه در ان معرکه ی پرخطر و فرقه ی اعداء همه صف در صف و آماده جنگند و جدالند، پس از این منظره افزود غمش ب غم و با ناله شد او هم دم و یاد از سخن فاطمه اش آمد بنمود به اطراف حسین هرچه نظر با دل پرحسرت و بادیده تر، نیست از آن تازه جوان هیچ اثر، حال چه رو فاش بگیرد ز شهنشاه خبرف مات و مبهوت شد از فکرت و در جیب فرو برد سر از حیرت و شد خون به دل از حسرت و بگزید لب از عبرت و در ورطه غم غوطه ور افتاد، اباء خطر ناشاد و در غم برخش بازشدی، مات ازاین راز شدی، گفت که فریاد ز دستت فلکاء از چه روا داشته ایی بر پسر فاطمه بی واهمه در دشت بلا، این همه جور و جفا، امر بفرمایش صغرا نرسیدم، گل مقصود نچیدم، آنچه فرمود ندیدم، هرچه اطراف نظر کردم وغم خودرم و پی بردم و اصلا اثری نیست ز مقصود و ز منظور من آن کعبه ی دل، سرو روان، تازه جوان، راحت جان، اکبر گل چهره چراغ حرم محترم آل عبارا.

*    *    *

شه دین گفت به آن شخص عرب، از چه سبب، می بری این گونه تعجب فاش گو نیست تعجب، آنچه خواهی به طلب خودکه بدانم به چه حالی تو و اندر چه خیالی تو و افزوده ملالی تو و در فکر سؤالی نو و چون شرح دهم ن غم خود را به ملا، حال در این دشت بلا، از ره بیداد و جفا، یکه و تنها شده ام، نیست کسی دادرسی و بدلم هست غم و غصّه بسی و نبود هیچ به آمال جهانم هوسی و نکنم فاش و نگویم به کسی آنکه نمانده نفسی و زعطش سوخته جانم، به فلک رفته فغانم، غم ناشاد جوانم، علی اکبر زده آذر به همه جسمم و جانم، اندر این وادی پر خوف و خطر، بیکس و مضطر شده ام، بر ده غم داغ علی اکبر ناشاد قرارم، که به این زندگی تلخ تر از زهر دگر میل ندارم، وقت آنست که برخاک بلا، از ستم قوم دغا، تشنه جگر من ز وفا، از ره تسلیم و رضا، بهر خدا جان بسپارم، به همین نامه که از دختر مظلومه ی غم دیده ام آوردی و صدغصّه ابر غّه دیرین بفزودی و مرا یاد از آن دختر بیمار نمودی و رک خون زد و چشمم بگشودی و همان طاقت و صبرم بربودی، چکنم والفساء حال مرا وقت نماندهکه جوابی بدهم نامه ی آن بلبل بی برگ و نوا را.

*    *    *

غرض آن شاه سوی خیمه سوی خیمه روان گشت و به هر سو نگران گشت وز دل نغمه کنان گشت و گشودی ز وفا نامه و برپاشدی هنگامه و دل سوخت چو بنمود بیان فاطمه بنوشته که ای باب غریبتم، نبود صبر و شکیبم ،چه کنم ازغم هجران، که توبودی همه دم یار و حبیبم، من بیمار چه سازم به کجایی تو طبیبم، مشتعل شد بدو آتش تن تبدار و علیلم، یکی از آتش تب و آن دگر از آتش هجران، که بمیرم ز فراق همه یاران و عزیزان، شب و روزم به غم و غصّه گرفتار، در این شهر و وطن بی کس و بی یار، نه کس در دل اظهار کنم ، روسوی دیوار کنم، ناله بسی زار کنم، تا که بسوزد شرر آه دل من همه ی ارض و سما را.

*    *    *

اولاً باد سلامم به تو ای باب گرامی، پس از آن باد به عمّویمن عباس سلامی و به اهل حرم محترمت از من مسکین چه دعایی چه سلامی به تمامی، خصوصاً به علی اکبر فرخندۀ نیکو سیر اینست پیامی، که مرا از نظر لطف خود انداخت ایی و زچه رو درعوض مهر و محبت زمنت ترک وفا ساخته ایی و دلم از آتش هجران و الم یکسره بداخته ای، ای برارد علی اکبر بنویس آنکه بدانم، علی اصغر به زبان آمده وتیر دعایم به نشان آمده و صحبتی از من به میان آمده جانا به خدا جان به لبم آمد و روزم شده چون شب، زغم دوری زینب، نبود طاقت دیگر تو بیا جان برادر، زوفا جانب خواهر، نسظر از لطف بفرما، ببرم خدمت بابا، دل من کن تو تسلا و ببین حالت صغراف که من هر چند اسیر تب و بیمار دشم لیک امید است خدا را که ملاقات نمایم بدو صد ذوق وشعف، چهره زیبای دلارای شمارا.

*    *    *

به همین آرزو صغراء به مدینه، ز فراق پدرش کرد تحمّل، همه روز و شب و سوز و تب او می شدی افزون و به امید وصال پدرش بود چو مجنون و زدیدار نکویش شده محروم به بستر به فتاده است وبه تشویش از آن عاقبت شوم وز اندوه فراوان چو در کلبه ی احزان دشه مغموم و به بیهوشی و مدهوشی او نیست چه معلومکه ناگاه یکی ناله ی جانسوز، به آهنگ جگر سوز، به گوش آمد و هوش آمد و خون در همه اعضاش به جوش آمد و ز آن ناحیه او دل بخروش آمد و برخواست قد آراست و بنمود نظر از چپ و از راست، به چشمان کهربار، مجسم سر دیوار، بدید او به لب بام، یکی مرغ گرفتار، به غم با پر خونبار، نشسته زالم می کند او زمزمۀ زار، گهی سر به برد زیر پر و ناله ی جانسوز کند سر، گهی جانب صغرا نظرو دیده کندتر، به همین حال زند بال و پر و صیحه برآرد زجگر، وای حسین گشت شهید و همه عالم به عزایش شده مشغول و غمش سوخته است هردو جهان، جن وبشر را ملک را وفلک را و همه وحش بیابانی و آن راهب نصرانی و هم ماهی دریایی و هم آهوی صحرایی موران زمینی و خمصوصاً همه مرغان هوارا.

*    *    *

کرد صغرا اَلَم دیدۀ تب دارف نظر با دل پرخون و شرر بار، به آن مرغ وفادار، بفرمود به چشمان گهربار، چه داری خبر ای مرغ ورسی از سفر ای مرغ و نداری حذر ای مرغ و منم خونجگر ای مرغ به ره منتظر ای مرغ و مسافر به سفر دارم و چشمی سوی در دارم و دل پر زشرر دارم و بین دیده ی تر دارم و اصلانه خبر دارم و من را نبود هیچ گناهی و زجان من مظلومه ی غم دیده چه خواهی، که ندارم به جز اشک بصر و شعله آهی، همه دم چشم به در هستم و در را ه پدر منتظر استم، پدر من به سفر باشد و چشمم به رهش جانب در باشد و این چیست خبر از تو و آهت به دلم کرده اثر گو بخدا خون که باشد بپر و بال تو کاینگونه بود حال تو آشفتهو درهم ، که بپیچی به خود از غم، به خدا سوخته آهت جگر عالم و آدم، نه همین سوخته ای جان مرا همچو فلک از غم و هجران پدر فال بدی می زنی اکنون که ندارم به تنم تاب و توانی، سخنی گو که غم و غصّه ام از دل برهانی، آتش قلب من از آب تسلی بنشانی، تن تب دار دگر طاقت آزار نابشد، بی محابا خبر مرگ به بیمار سزاوار نباشد، نبدی بام دگر بهتر از این بام که رویش بنشینی و بنالی و نسازی دل من بیش از این خون که چه مجنون، شدم اکنو، دل من جانب هامون کشد و رخت من از خانه به بیرون کشد و گوشه ی صحرا بکنم جای تو عجب غلغله برپا بنمودی، به جهان شور فکندی، که چه ((خرّم))برساندی، ز یکی نکته هزاران به همه خلق جهان ماتم و رنج و الم و محنت مارا.

*    *    *    *    *


بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت رقیه خاتون ع

بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت  رقیه خاتون (ع)

                               مرحوم محمد حسین ((صغیر)) اصفهانی

باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در بدر از خانه و کاشانه مرا، داد زکین جغد صفت جای بویرانه مرا، تا که شوم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه  بی یار، شهید آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، بحکم پسر سعد جفا پیشه ی خونخوار، تن عبد بیمار، ببستند بزنجیر گران بار و به عنوان اسیر، بسوی شام ببرند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، زجفا فرقه ی مرتدّ، بفزودند به هر لحظه غمی بر عمشان، تازه نمودند زنو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تاکه بدانند به یک منزل ویرانه زکین منزلشان، وه که چه ویرانه ی بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز زبسیاری گرمانبد آسوده تن اطهرشان شب ز برودت نبدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاک غم اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طره ی اکبر، گهی افسوده و گریان همه از یاد شکر خنده ی اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند با فغان، همه دم روز و شب و صبح و مسارا.

*    *    *

دختری داشت شه دین، که رقیه بدیش نام، زبی مهری گردون، رخ بختش شده سیلی خور ایام، زهجر پدرش روز عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، زکعب نی وسیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام ز خونین جگری دربدری بی پدری تلخ و راکام، بشیرین سخنی گشت شبی گرم نوا نوحه سرا گفت که ای عمّه چه شد تاج سرم، کو پدرم؟ زینبش آورد بپاسخ که آیا نور دو چشمان ترم، باب کبارت بسفر رفته، که از فرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته پس آن طفل در آن گوشه ی ویرانه غریبانه بنالید و بزارید، چو بلبل بپریشانی احوال چو سنبل پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش زوفا پرده گشودی و ورا خواب ربودی، غم بیداریش از دل بزدودی و بدیدی که در آن واقعه خوش سایه ی اقبال بسر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای بد امان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان درد دل خویش و برآورد زدل شور و نوا را.

*    *    *

گفت کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو بسر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، زگل روی تو شد کلبه احزان، بصفا رشک چمن غیرت بستان، چه دهم شرح پدر جان، که ز خونخواری و بیرحمی عدوان، من غمدیده نالان، بدویدم به بیابان، بسر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت که ز شفقت بکنارم بنشاندی، بر خم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقت برهاندی، همه دم بودبد امان توام جای و در آغوش توام منزل و مأوای و کشیدی زوفادست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه برخ بهر تسلای دل مضطر من، پدر حال مگر از من غمدیده چه دیدی، که بیکبار دل از من ببریدی، زسرم پابکشیدی که نبودی و نه دیدی، چقدر شمر بزد بر رخ من  سیلی و بنمد زسیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت بسرم، بعد تو شد قوت من از خون جگر آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّه خونی جگرم، یا چه کند عابد بیمار، همان بیکس تبدار، که گردیده بزنجیر گرفتار و در این شهر غریبی نه و را هست طبیبی، نه دوایی نه غذایی نه به جز ناله ی شبگیر انیسش، نه بجز حلقه ی زنجیر جلیسش، غرض ان طفل بدامان پدر گرم نوا بود و زدرد دل خود نوحه سرا بود و همی کرد بیان شرح  جفا و ستم فرقه ی بی شرم و حیا را.

*    *    *

چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که بخواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیده ی خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعه ی خاب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی نه چراغی بهمان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، بهمان آتش غم سوخته پر مرغ روانش، بفلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید که ای عمّه دگر باب من زار کجا رفت، بیامد ز سفر باز چرا رفت، چه دید از من بی دل که ز من چهره نهان کرد، مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان بفلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، بخواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زار غمین را، عرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مر، دل افواج ملک کاست، زویرانه فغان تا بفلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر النساء را.

*    *    *

گشت بیدرا یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر گفتنش ای بدگهر این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید بدام تو اسیرند و بچشم تو حقیرند و باندوه قریبند و بویرانه مکینند، یکی طفل سه ساله ، که نهادی بدلش داغ چو لاله، بخیال پدر افتاده زافغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیدادو جفا، خواست زنو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، ردس شه تشنه فرستاد بویرانۀ غم خانه دوصد آه از آن گاه که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه بناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و ازگل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمنی، روشن از آن عرش برین، فت رقیه که آیا عمّه ی مضطر، من از این فرقه ی ابتر، طلب نان ن نمودمف به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، زغمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببوئید، بگفت از چه به خون روی تو گلگون شدهو موی تو پرخون شده آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، زغم از پابفتادی و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و زتن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّه ی جانسوز((صغیرا)) که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.

 


بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا ع

بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا (ع)

                                                    سهراب اسدی تویسرکانی

تاکه اولاد نبی (ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوه ی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، شت دلش پر زالم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همه جا عذر پذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشنده ی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بد اندیش و جفاکار، از این خیل ستم کار، از این کجروی و باطل بسیار، از ابن دسته ی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم ، بشود گر که سر از پیکر من در دره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در این باره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.

*    *    *

شد مصمّم که کند کاخ ستم، یکسره ویران و جهان کرده گلستان و ببخشد به تن مردم محروم توان و بزداید غم و اندوه از آن چهره ی خوبان جهان و بزند تیشه به آن ریشه ی اقوام پلیدی، که بود قوم یزیدی، و کند یکسره از جای همان نخل ستمکاری و آن جور و جفا کاری و آن خوی خطاکاری و بر پای بدارد همه جا بیرق الله و رساند همه جا بانگ دل انگیز و خوش و نغمه ی خوش صوت خدا در ره  احسان و کند مشعل توحید فروزان و کند جلوه ی حق جمله نمایان به جهان و علم کفر کند کن فیکون و بدهد شادی دوران به دل و دیده محزون و کند جمع همی یار و قشون ستم و جور براندازد از آن صحنه و مسدود نماید همه جا راه ستمکار و جفا پیشه و آن ظالم بد ذات که تکیه زده بر مسند و بر جای و برآن منصب پاینده که باشد به یقین حق چو او رهبر والاگهری، کو بود از نسل پیمبر، بود او زاده ی حیدر(ع)، بود او صاحب منبر، بود او دشمن کافر، بود او رهروداور، بود او شافع محشر، بستاند زعد و حق و کند پاک زنا پاک همان صحنه ی گیتی و همان عهد و زمان را.

                                            *    *    *

بر همین اصل فراخواند ز یاران و ز انصار، پس از رخصت دادار و جدا گشتن اغیار، به هفتاد و دو تن یار، چنین گفت: که ای لشکر بیدار، بیایید که در پیش بود کار، بیایید که در پیش بود کار، همان کار که باشد ره پیکار، بر آن دشمن غدّار، بر آن قوم ستمکار، برآن خیل زیانکار، به آن، دسته ی اغیار، پس از آن همه گفتار، شد آماده همه جان به کف و مانده به صف در صف پیکار و روان گشته از آنجا بسوی کرببلا، کرد در آن بادیه برپا، علم صدق و صفا، پرچم ایمان و وفا، بیرق احسان و سخا، رایت لاحول ولا، در پی فرمان خدا، خالق این ارض و سما، شافع فردای جزا، حاکم بر هردو سرا، دایره ی ملک بقا، تا که کند عهد خود این گونه وفا، آن مه والاگهر و آن شه حن و بشر و زاده ای زهرای بتول و شرف عالم امکان، که کند قائله را ختم اگر چه بدهد در ره این ایده ی خود هستی و جان را.

*    *    *

لیکن افسوس که از لشکر کفار، همان قوم دل آزار، همان فرقه ی اشرار، بر او راه ببستند و تنش از ستم و جور بخستند و دلش با سخن و حرف اباطیل شکستند و برآن مستند تزویر نشستند و همه رشته ی الفت بگستند و نرستند زچنگال هوی و هوس و خودسری و  خیره سری حیله و تزویر و ریا، مانده در آن راه خطا، کرده چنین عرصه بر او تنگ که یا جنگ و یا بیعت با لشکر کفار و بپوید ره تسلیم و رضا و نرود جانب مقصد، که اگر از هدف خود بشود دور، شود سخت پریشان دل و افسرده و آزرده و پژمرده و غمدیده و بیند ستم و جور در این راه بگیریم از او جمله امان را.

*    *    *

این سخن سخت بیامد به همان زاده ی زهرای بتول (ع) و گل بستان رسول (ص) و پسر شیر خدا، مظهر ایثار و سخا چشمه ی جوشان وفا، معدن ایمان و صفا، منبع انوار و ضیا، در بر آن قوم دغا، سخت برآشفت که ای قوم چه گویید، چرا راه صفا هیچ نپویید، گل باغ محبت زچه رو هیچ نبویید، بیایید و از این کرده ی باطل همگی دست بشویید، منم زاده ی زهرا، هر درج ولایت، صدف بحر سعادت، گل گلزار شهامت، اثر دامن عصمت، میوه ی نخل مروّت،  خوشه ی خرمن عزّت، علم و رایت حکمت، ولد مهد شجاعت، پسر دختر خوشنام پیمبر کنم، این حرف و سخن های شما را به یقین رد و بگویم سخن از دین خدایی که بیایید در این راه سرافرازی خود بیمه نمائید و چو مردان خدا در ره توحید و جداگشته از این راه کج و باطل و بنموده رها شیوه ی بیداد و زیان را.

*    *    *

الغرض این سخنان، در دل چون سنگ همان قوم جفا پیشه ی بی دین و همان خصم      خطاپیشه ی پرکین، اثری هیچ نکرد و نشدی رام حقیقت، ننهادی قدمی سوی طریقت، ره آزادگی از بند اسارت ره وارستگی از قید حقارت، ره شایستگی و راه سرافرازی و آن راه سعادت، شد از این واقعه غمگین شه والاگهر و راند پی قصد و هدف توسن تصمیم بایستاد چو کوهی به برخصم دغا، دشمن پرکین و جفا، رهرو آن راه خطا، تا که کند جنگ و ستیزی به ره دین خداوندی و بر پای بدارد علم صدق و صفا و شرف و مجد و بزرگی و پی دعوی این دعوت حق، شست زجان و سرو اموال خودش دست، شد آماده که کوبد به سر دشمن پر کینه، یکی ضربه جانانه و یا این که بپوید ره توفیق شهادت همه یاران خود آماده ی پیکار  زعباس علمدار همان یار وفادار علی اصغر شیر خوار علی اکبر غم خوار همان یار فداکار فرستاده به میدان وهمه از دم آن تیغ جفا پیشه گذاشتند و به معبود رسیدند و چنین بار پر از محنت .رنجی بکشیدند ونهال شرف و عزت ومردانگی از خود همان خیل فداکار بشد بهره و روجمله بکشتند همان قوم جفاکار همه تشنه لبان را . 

*    *    *

تا که آن میوه ی بستان رسالت، گل گلزار امامت، شرف نسل شهامت، چو چنین دید همان زاده ی حیدر(ع) زدل پر شرر خویش برآورد چنان ناله به درگاه همان خالق اکبر، که شدم یکه و تنها و ندارم دگر آن لشکر و یاور، شده آن لحظه دهم سر، به ره دین تو ای قائد سرور، که کنم عهد خود این گونه وفا رفت در این حال سوی صحنه ی پیگار و چنین گفت که ای قوم ستمکار، من از آل رسولم، ثمر باغ بتولم، ننمودید قبولم، به ره جد کیانم بنهادم قدمی از پی ترویج شئونات خدایی، منم اولاد علی و آنقدر جنگ کنم تا که کنم زنده همان یاد علی را به صف خیبر و در جنگ حنین واحد و ضربه ی من هست نشانی زهمان ضربه ی پرشور علی و شرف نسل بنی هاشم و گفتا چو چنین ورد سخن یک تنه زد بر صف کفار، بر آن دشمن غدّار، که ناگاه بدین آتش خشم و غضب دشمن خون خوار، از آن خیمه ابرار، بلند است ورود جانب افلاک از آن شعله و برپاست از آن ضجه ی اطفال بشد سست قد و قامت او از غم ایام و از این جور و ستم، تیر جفا بر تن او جای گرفت و تن او سخت بشد ریش و پر از زخم زتیر غضب دشمن غدّار و زکف داد همه تاب و توان را.

*    *    *

شمر ملعون چو چنین دید که افتاد زپا نخل تنومند امامت، گهر تاج ولایت ، نقطه ی دایره عزت و شوکت، به خودش داد چنین جرأت و بنمود جسارت، که رود جانب آن سرور خوبان و کند با همه ی خشم و قساوت، سرپاکش زتن و پر ز جراحات جدا و بدهد خاتمه این جنگ و برد اهل و عیالش به اسیری و خرد ننگ به خود تا ابد الدهر و نصیبش بشود لعن و شود طعن فراوان به همان ظالم بی دین و به هر گوشه و هرجای به زشتی و به بدکاری او بازنمایند زبان را.

*    *    *

پس از این واقعه آن زینب غمدیده و محزون، که شده غصّه و اندوه وی افزون شده خسته و دل خون و پریشان، زغم داغ همه سخت بنالید به درگاه خدا از غم دوران و زجور و ستم قوم جفاکار، که یارب مددی کن که رسانم به همه جمله پیامی که در آن هست ره صبح رهایی           ز هوی و هوس و خدعه و نیرنگ، در این حال بزد شمر لعین بر سر آن چوب و پی بردن آنان به اسیری، به بر حاکم غدار و همان حاکم ظالم که از او جمله بگیرند همه اجرت و پاداش و کند دل خوش از این کار اسیران وهمه حاکم آن ایل و تباری که پی کشتن اولاد نبی (ص) جایزه تعیین بنمودند و بر او آب و ببستند و بر او سخت گرفتند و بکشتند همه اهل و عیال و به اسیری بسپارند عزیزان و ولی غافل از این بود که زینب غمدیده و محزون، چوکند باز دهان و سخن خویش بگوید به تکان آورد آن کاخ ستم پیشه و لرزد به خود آن ظالم بدطینت و بدذات، یزید بن معاویه، همان غاصب بدنام، که دارد به کف خویش همی جام و بگردد ز پی کام، چه در صبح و چه در شام و بود حاکم بر طایفه ی  بی خرد و دور از اوصاف خدایی و طرفدار شده آن ره ابلیس و در آن راه بتازند و ندارند خبر از دل مظلوم و پریشانی قومی که بود درخور شایستگی و منصب و عنوان زعامت، به جهانی که چنین بوده ز آبا و ز اجداد، پی عدل و پی داد در این راه نشان داد همه خط و نشان را.

*    *    *

تاکه آن سرور خوبان جهان، رهبر والای زمان، زینت بستان حیا، میوه ی گلدشت وفا، بلبل گلزار صفا، شد سرش از جسم جدا، از ستم و جور و جفا، شمع شبستان هدی، دختران مرد خدا، خواهر غم پرور او، میوه ی باغ و بر او، در همه جا یاور او، نوحه گر اکبر او، فاطمه ی  اطهر او، زینت او زیور او، قد رسا کرده علم، در بر هر جور و ستم، با همه ی درد و الم، با همه ی ناله و غم ، تاکه نهد در ره مردانه قدم، چمع نمودی و ببردی همه را سوی اسیری، چوگذرد به کویی و نظر کرد به مردم، سخن خویش بگفتا که شما مردم کوفه، زچه این گونه فرومایه و پستید؟ بسی نامه نوشتید، به اولاد پیمبر زره شوق بر او بیعت مردانه ببستید، ولیکن زجفا بیعت خود را بشکستید و بکشتید همه یاور و یاران وی و شرم نکردید از او مزد شما را بدهد قادر یکتا که همه مجرم و در راه خطایید و سخن ها همه می گفت که تا نوبت دیگر به بر حاکم بی شرم و حیا، عنصر بی ارج وبها، خصم بداندیش دغا، دشمن پر جور و جفا، مست می کبر وریا، غرفه به دریای فنا، حاکم بدنام یزید بن معاویه، همان مظهر زشتی که بلرزید ز گفتار همان زینت پرشور، همان چهره ی پرنور، زانوار الهی که نهاده قدم این گونه به راهی ، که بود مقصد آن همره خوف و خطر و پر ضرر و پر شرر و زحمت و پر رنج ولی دور زهرترس و زهر بیم، همان شیرزن راه خدا، زینب با مهر و وفا، رفت چنین راه و بلرزاند همه کاخ ستم را و تن ظالم سفاک و همان آدم هتاک و گشودی ره جرأت بسوی پیرو حق بنمود از سخن خویش نصیب همه ی اهل جفا ترس و جبان را.


بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر(ع)

                مرحوم عزیزالله ((فراهی)) کاشانی

بازم افتاده به جان، آتشی از کجروی چرخ ستمکار، که چون خسرو اقلیم وفا، کنز کرم، کان سخا، معنی و الشمس و ضحی، زینت آغوش رسول دو سرا، ور دل فاطمه و شیر خدا، نیّر تابان امامت، سومین شمع هدایت در دریای سعادت، گل گلزار رسالت، به صف کرببلا      خیمه ی اجلال زد و بهر شهادت به میان زد کمر و چشم بپوشید ز یاران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا یکسره را کشته و آغشته به خون بنگرد اما چو در آن دشت بلا شاه شهیدان علم افراشت، دل از هستی خود یکسره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کین بر رخ او به بستند، دل آل علی را بشکستند، زجان پیروی نسل زنا را بنمودند، در کینه به فرزند پیمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرویدند، به مظلومی آن شاه ندیدند و به رویش ز جفا تیغ کشیدند و نکردند زحق شرم و نه برآل علی رحم به بستند کمر تنگ، پی گشتن فرزند پیمبر، همه با نیزه و خنجر، که نمایند جدا تشنه لب از پیکر او سر، ز ستمکاری آن قوم دغا، گشت ز شمشیر جفا، کشته در اول همه یاران عزیز دل زهرا و سپس نوبت پیکار رسیدی به جوانان بنی هاشم و هر یک بچیشیدند زصهبای شهادت، چو بدیدند غریبی حسین و ستم قوم دغارا.

*    *    *

شد چو آن سرور دین، بی کس و بی یار و معین، کرد به هر سو نظر و دید ندارد نه دگر یاور و یاری، نه دگر خویش و تباری، همه افتاده روی خاک ابا پیکر صدچاک، زیک سو تن صد چاک علی اکبر(ع)خورشید لقا گشته به خون غوطه ور و یک طرف افتاده به خون سرو قد قاسم و عباس علمدار، زیک سوی سپاهی همه بی دین و ستمگر، همه بد اختر و کافر، همه بیگانه زد اور، همه با نیزه و خنجر، شده آماده پی کشتنش آن گاه بیامد به در خیمه و فرمود که ای زینب(ع) غمدیده محنت زده رو در حرم آور علی اصغر (ع) ششماهه ی بی شیر مرا تا که ورا بار دگر سیر ببینم، زینب زار به فرمان برادر، به سراپرده شدی وارد و شد بر سر  گهواره ی آن کودک دل خسته، بدیدش زعطش در تب و در تاب، رخش گشته چو مهتاب، زگهواره بیاورد و بدادش به شهنشاه شهیدان و بگفتا  که ایا جان برادر، بنگر بر علی اصغر، که زسوز عطش افتاده به جان و تنش آذر، شه لب تشنه بیاورد، علی اصغر خود را سوی میدان و گرفتش به سر دست و بگفتا که ایا قوم جفاکار، حسینم من و باشد پدرم حیدر کرّار، چه کردم که نمودید مرا خوار، گناهم چه و جرمم چه بود ای سپه دون که بریزید مرا خوان، زچه بستید برویم زجفا آب فراتی که بنوشند از او دیو و دد و وحش و طیور و حیوانات آخر ای قوم جفاکیش بد اندیش، مرا نیست گناهی، نه علمدار سپاهی، همه یاران مرا تشنه لب از تیغ جفا سر ببریدید و مرا نیست به جا هیچ کس از خویش و تبار و ز جوانان و ز یاران به جز این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم رو کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدا را.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد به یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم روا کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدارا.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک نالان، دهد ای قوم صوابی ز وفا جرعه ی آبی، به لب و حنجر خشکش برسانید، شرار عطش قلب فکارش بنشانید،  و را کراه شما راست، که بر من بدهید آب، بگیرید زمن طفل مرا و جرعه ی آبش بدهید و به منش رد بنمایید، دریغا که نشد ز آن سپه شوم ترحم به علی اصغر(ع) مظلوم، کسی داد نه آبش، نه بدادند جوابش، به جز از حرمله کزکین، به  کمین گاه شد و تیر سه پهلو بنهادی و به کمان و به سوی حنجر آن کودک مظلوم رها کرد، ندانم که خود آن  تیر جفا کرد، بر آن کودک بی شیر چهالیک بدانم که از آن تیر شد از آب و زجان سیر و پس از آن گاه نظر کرد به سوی پدر و کرد تبسّم که ایا جان پدر، خوب مرا آب بدادی که دگر در دوجهان آب نخواهم شه دین خون گلویش بگرفت و به سما ریخت وز آن خون به زمین باز نگردید یکی قطره و نبود عجب این امر((فراهی)) که سزاوار نباشد به زمین ریختن خون خدا بگذر از این ماتم عظما که دگر تاب شنیدن نبود شاه و گدارا.

 


بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم ع

بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم (ع)

                                  مرحوم سید آقا میرزا((طاهر)) اصفهانی

گشت عباس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دیرای کرامت، شه اقلیم فتوت، خلف پاک پیمبر، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سید خوبان، به فلک چون مه تابان، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.

*    *    *

گفت عباس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفار جفاکار ستم کیش بداندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.

*    *    *

گفت آندم شه خوبان، به زار و پریشان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دلخسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.

*    *    *

گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او بسوی شط فراتی، که بدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.

*    *    *

مشک پر آب نمود او به لب تشنه و برگشت زغیرت، که برد آب و  بود آبرویش در بر اطفال برادر، که جفا جو عمر سعد ستمگر، زغضب گفت به لشکر، نگذارند که عباس برد آب، اگر آب رسد بر لب آنان و در آیند به میدان ، نگذارند دگر نسل شما را.

*    *    *

ناگهان لشگریان، موج زنان، گشت عیان، کینه از آن قوم خسان، پیکر همچون گل عباس جوان، ماند میان، نعره زنان، تیغ کشید او زمیان، حمله برآورد بر آن قوم تو گفتی اسدالله بود درصف این معرکه کان لشکریان از دم تیغش همه گشتند گریزان، به یمین و به یسار، آنچه فتاد از دم تیغش زسر و پیکر و هم دست و بسی کشت از آن قوم دغا را.

*    *    *

اندر آنحال قضا گشت معین، بادل بن سعد لعین، ظالمی آمد زکمین، تیغ بیفکند بر آن دست رسا، دست شد از جسم ابوالفضل جدا، مشک به بازوی چپ آراست، بشد بر سط زین راست، که ای قوم مرا دست دگر گر زستم قطع نمائید، بود به رسانم به حرم جرعه ی آبی، چو گلستان حسینی همه لب تشنه فتادند به خاک و به بدن جامه ی چاک است و روا نیست سکینه کند از سوز عطش غش، بود امید مرا تا که برم آب و فشانم به رخ آن ماه لقا را.

*    *    *

آه و صد آه که کردند زتن، دست چپش باز جدا، فرقه ی بی شرم و حیا، لیک به جا گفت ابوالفضل بر آن قوم دغا، گر ز شما جور و جفا، بیش از این باز رسد، بر تن بی دست من امروز، رضایم که رسانم به حرم جرعه ی آبی، که بود عابد بیمار، تن خسته و تبدار، بود روز به چشمش چو شب تار، ز سوز عطش ای قوم ستمکار، ندانید مگر شربت بیمار بود آب به بیمار نمائید مدارا.

*    *    *

هردو بازوی جداگشته و تن خسته و دل بسته بر آن مشک ، که ناگه ز سر انگشت جفا، حمله تیری زکمان کرده رها، آمد و جا کرد بر آن دیده که همواره بد از خوف خدا، پر ز بکاء خواست برون آورد از دیده همان تیر و کله  خُود وی افتاد به زیر از سر آن سرور و هم  تیر دگر آمده بر مشک پر از آب، که هم آب زکف رفته و هم تاب بگفتا پس از این مرگ به من گشت گوارا.

*    *    *

ظالمی دید چو بی دستی عباس جوان، پای نهاد او به میان، کینه ی دل کرد عیان، گفت به آن سرور شجعان جهان، دعویت امروز عیان دار به من تا که بدانم هنر بازویت ای میر سپاه شه لب تشنه ابوالفضل تو را گر نبود دست، مرا هست عمودی زحدید از ره کین برد به کار و دوجهان شد چو شب تار و نگون گشت زرین قامت آن سرو دل آرای سمن سای ابوالفضل، پس آنگاه ندا کرد اخا را.

*    *    *

شاه بشنید چو آن ناله ی جانسوز و روان گشت به بالین برادر، به دل غمزده و چشم پر اختر، چو برادر که مشبک شده جسمش زدم تیغ و سنان نی به تنش دست، که خیزد دگرش چشم، که ریزد زبصر اشک روان، گفت به آن سرور و سالار جهان، تا نرود روح برون، پیکرم ای شاه مبر سوی حرمگاه مگر آن که رود. روح از این جسم برون چون که زمن آب طلب کرده سکینه، بود او منظر اندر حرم  و من خجل از روی وی از آن که نشد تا که بر آرم ز وفا حاجت آن کنز حیا را.

*    *    *

((طاهر)) آن مدح سرا مرثیه آرا شده و جسته تولّا به نبی وعلی و حضرت زهرا و امامین همامین، حسن سید کونین، حسین آن شه دارین، پس از آن به علی بن حسین آن که ورا نام بود سید سجاد و به باقر که بود بحر علوم و ثمر نخله ی ایجاد و به جعفر ایجاد و به جعفر که بود دین نبی زنده و پاینده از آن مظهر یزدان و به کاظم که بود خاک درش سجده گه موسی عمران، به رضا آن شه والا که بود شاه خراسان، حرمش قبله گه جان، به تقی آن که زجودش دو جهان آمده موجود، پس از آن به علی النقی و هم حسن عسکری آن هر دو امامین همامین، دگر آنکه بود سر خفی نور جلی، شبه رسول مدنی، وارث اجداد گرامی که بود هادی و مهدی به جهان اوست امامی که به پا داشته این عرض و سماء را.


بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم ع

بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم(ع)

                        مرحوم ملامحمدرضا((وصاف))بیدگلی کاشانی

میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده ((وصّاف)) حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده ی سلطان ولی، حضرت عبّاس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا، شیر صف معرکۀ کرببلا، میر و سپهدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است، به رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به پیکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشگر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند، به پیکار ز یک حمله او جمله گریزند، ز یک نعره ی او زهر بریزند، امیری که اگر تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفّار، طپد گرده گردان و ، برد زهره ز شیران و ، رمد مرد ز میدان و ، پرد طایر هوش از سر عدوان و ، فتد رعشه در اندام دلیران و ، یلان از صف حربش، همه صدمه          ضربش، بهراسند و گریزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کرببلا تا به چه حد برد به سر، شرط وفا را.

*    *    *

دید چون حال شه تشنه ی بی یار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرّار، در آن وادی خونخوار، که بد بی کس و بی یار و نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار، همه خسته و افکار، زیکسوی دگر لشکر کفّار، همه فرقۀ اشرار، همه کافر و خونخوار، ستم گستر و جرّار، جفاپیشه و غدّار، ستم کیش و دل آزار، کشید آه شرربار، فرو ریخت به رخ اشک چو از دیدۀ خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ یتیم از صدف خیمه برون شد، به روی دست یکی مشک تهی ز آب ، لبش تشنه و بی تاب، رخش غیرت مهتاب، زعطش لعل لبش خشک به او گفت که ای عمّ وفادار، تو سقّای سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک رتبه و جاهی، همه را پشت پناهی، به نسب زاده شاهی، به حسب غیرت ماهی، چو شود گر به من از مهر نگاهی، کنی از راه کرم، بهر حرم، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان حرم آل عبارا.

*    *    *

چو اباالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشه همّت، قمر برج فتوّت، گهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بنشیند این سخن از طفل عزیز پسر شافع امّت، چو یکی قلزم زخّار، به جوش آمد و چون ضبغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک، عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد، به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه ی امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دوصد شوکت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران ویلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، طمع از خویش بریدند. ره چاره به جز مرگ ندیدند، اباالفضل سوی شطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک  به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را زعطش سازد سیراب، بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، زلب تشنۀ اطفال برادر، همه چون طایر بی پر، همه دل خسته و مضطر، به جوانمردی آن شیر دلاور، بنگر هیچ از آن ننوشید، چو یم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و بکوشید، آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقۀ بی غیرت ترسنده سراپا، زچه از یک تن تنها، بهراسید، چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان و یلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید، فرسها بدوانید، دلیرانه برانید، بگیرید سر راه برآن شاه زبردست، که یابید بر او دست، نه عبّاس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است، بلا مثل نظیر است، ولی یک تن تنهاست، میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچاره گی از چیست، بجنگیدنش ارتاب نیارید، بیک باره بر او تیر ببارید، زپایش بدر آرید. به هر حیله که باشد نگذارید، برد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود این حرف شنیدند، عنان باز کشیدیدند، چو آن لشکر غدّار، زسردار خود این حرف شنیدند، عنان بازکشیدند، چو سیلاب، سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند موج، زهر خیل و زهر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید اباالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان، و خود از کشتۀ شان پشته همی ساخت، که ناگاه لعینی ز کمین گاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت، ولی حضرت عبّاس ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرید ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعینان دغا از برخود دور، بد او خرّم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بی تاب، سکینه که بود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغایی زقفا تیر رها کرد بر آن مشک، فرو ریخته شد آب، نیاورد دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمنی گشت نگون، دست زجان شست و به یکباره بنالید و بزارید، که ای جان برادر، چه شود گر بدم بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی، که سرم شق شده از ضربت شمشیر، ببینی که بود دیده ام آماج، گه تیر، فتاده زتنم دست، بیا تا که هنوزی به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده ((وصّاف)) اَلَم های اباالفضل، علمدار شه کرببلا را.

 


بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس ع

بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس(ع)

                                مرحوم((شوقی))اصفهانی

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان ، که بدی صاحب طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و با رقم و با رمق اندر لب او ماه بنی هاشم وعباس علمدار و سپهدار و جهانگیر و جهان بخش و دگر نایب و سفا. شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا اباالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

دید کاندر حرم خسرو خوبان، شده بس ناله و افغان و پر از شیون طفلان، همه شان               سینه زنان، نوحه کنان، موی پریشان، دل بریان، سوی عباس شتابان، که عمو جان چه شود جرعه ی آبی برسانی به لب سوختگان، کز عطش آتش بگرفته گلوی ما. شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

غضب آلود ز غیرت شد و عباس بشد موی تنش راست، زجا خواست، بخود گفت که عباس، تو اشجع به همه ناس، عجب از تو است که با این همه مردی و شجاعت، شود از صولت تو زهره ی شیر فلکی آب، عجب آسوده نشستی و روان شو بنما آب مهیا.

شه باوفا ابوالفضل،  صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

ادامه نوشته

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

پروردگارا نام تو مقدس باد
ودورباد ازماشيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌دادند و بيشتر مي‌خواستند توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

---
نقد خودم از متن زیبای فوق:

شیطان همیشه دیده می شود و کار دیروز و امروز نیست. شیطان اینجاست و خدا را شکر که اینجاست!

شیطان چیزی برای عرضه نداره و فقط مثل یه طلا فروش، طلایی که به عیارش و اصالتش میباله رو محک میزنه! این ابیات از حضرت مولانا رو ببینید:

قلب را من كی سیه رو كرده ام؟ ---- صیرفی ام قیمت او كرده ام (اینجا قلب به معنی جنس تقلبی است)
نیك را چون بَد كنم؟ یزدان نیم ---- داعیم من، خالق ایشان نیم
زشت را و خوب را آیینه ام ---- خوب را من زشت سازم؟ رب نه ام

دهان شیطان بوی گند جهنم نمی دهد. او یک فرشته است. یک فرشته مقرب. به ابیات زیر دقت کنید:

 

 

 

 

 

گفت ما اول فرشته بوده ایم ---- راه طاعت را بجان پیموده ایم
سالكان راه را محرم بُدیم ---- ساكنان عرش را هم دم بُدیم
پیشۀ اول كجا از دل رود؟ ---- مهر اول كی ز دل بیرون شود؟
از كه خوردم شیر، غیر شیر او؟ ---- كه مرا پرورد، جز تدبیر او؟
در بلا هم میچشم لذات او ---- مات اویم، مات اویم، مات او

به "تدبیر او" و "چشیدن لذات حتی در بلا" دقت کنید. آیا این یک فداکاری یا به نوعی ماموریت نیست؟ که وی به جان خریده و آن عرش اعلا و لذت بی کران و "نگنجد در بیان و زبان و عقل " را، آن تقرب را، رها کرده و برای سنجش عیار "انسان" به زمین آمده است. (انسان نه آدم!)

من از شیطان بدم نمیاد، حالم را به هم نمی زنه و ازش نفرت ندارم. ازش ممنونم که به من کمک میکنه که تو مراحلی که می خوام به سمت خدا برم مسیر من را دائما تصحیح می کنه ولی از خدا میخوام که فقط با رحمتش به من نگاه کنه نه با عدالتش! شاید شیطان فداکارترین موجودی باشه که کائنات به خودش دیده!!!
حضرت عیسی قبل از پیامبری به مدت 40 روز در بیابان یکه و تنها آموزش دید تا پیامبر شد. معلم ایشان در این 40 روز "شیطان" بود.

شیطان من را فریب نداده بود، من خودم، خودم را فریب داده بودم. فقط من!

شیطان "نامرد" نیست، هر چی هست زیر سر خودمه:

تو خوری حلوا تو را دُمّل شود ---- تب بگیرد، طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت كنی ابلیس را ---- چون نبینی از خود آن تلبیس را

فکر نمیکنی به خاطر این لعنتهای ناحق و نابجا که به فرشته مقرب خدا میفرستی چقدر باید جواب پس بدی چون نمی خوای ایراد رو تو خودت پیدا کنی و خودت رو پاک کنی. یادت باشه ما "انسانیم" و باید "آدم" بشیم!

ما گناه می کنیم، چون اراده داریم. مگه فرشته ها اراده دارند؟ می دونیم که نه! اولین موجودی که اراده داشت و داره "انسان" است. راستی یه سوال!!:

وقتی فرشته ها اراده ندارند پس چطوری زمان فرمان خداوند بر سجده "آدم" (نه انسان) شیطان اراده به خرج داده و نافرمانی کرده؟ فکر نمی کنید اینها همه داستانها و مثلها و نمادهایی است برای یادگیری بیشتر؟

قلب ما گم نمیشه، ما خودمون گم میشیم و تنها کسی که میتونه کمک کنه خودمونیم. قلب همینجاست. خدا اینجاست. شیطان اینجاست. من اینجا هستم. همه و همه اینجا هستند. در درون خود من!!!
----