شعری درمورد امام حسین


کاروان می رسد از راه‌، ولی آه

چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب

دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه

زنی مویه کنان ، موی کنان

خسته، پریشان، پریشان و پریشان

شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان

شده مرثیه خوان غم جانان

همان حضرت عطشان

همان کعبه‌ی ایمان

همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار

همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.

کاروان می رسد از راه ، ولی آه

نه صبری نه شکیبی

نه مرهم نه طبیبی

عجب حال غریبی

ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی

ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی

ز داغ غم این دشت بلاپوش

به دلهاست لهیبی

به هر سوی که رفتند

نه قبری نه نشانی

فقط می وزد از تربت محبوب

همان نفحه‌ی سیبی

که کشانده ست دل اهل حرم را.

کاروان می رسد از راه

و هرکس به کناری

پر از شیون و زاری

کنار غم یاری

سر قبر و مزاری

یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته

به دنبال مزار پسر فاطمه رفته

یکی با دل مجروح

و با کوهی از اندوه

به دنبال مه علقمه رفته

یکی کرب و بلا پیش نگاهش

سراب است و سراب است

دلش در تب و تاب است

و این خاک پر از خاطره هایی ست

که یک یک همگی عین عذاب است

و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است

که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش

خدایا به گمانش که گرفته ست

گلش را در آغوش

و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:

«گلم تاب ندارد

حرم آب ندارد

علی خواب ندارد»

یکی بی پر و بی بال

دل افسرده و بی حال

که انگار گذشته ست چهل روز

بر او مثل چهل سال

و بوده ست پناه همه اطفال

پس از این همه غربت

رسیده ست به گودال

همان جا که عزیزش

همان جا که امیدش

همان جا که جوانان رشیدش

همان جا که شهیدش

در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر

در آن غربت دلگیر

شده مصحف پرپر

و رفته ست سرش بر سر نیزه

و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا

رها مانده خدایا.

چهل روز شکستن

چهل روز بریدن

چهل روز پی ناقه دویدن

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن

چه بگویم؟

چهل روز اسارت

چهل روز جسارت

چهل روز غم و غربت و غارت

چهل روز پریشانی و حسرت

چهل روز مصیبت

چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری

نه یک محرم و یاری

ز دیاری به دیاری

عجب ناقه سواری

فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب

چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله

ز خاکستر و دشنام

ز هر بام حواله

و از شدت اندوه

و با خاطر مجروح

جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه

همان آینه‌ی فاطمه

جا ماند سه ساله

چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و

غم و درد فراق و

فراق و ... فراق و ...

چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله ها را؟

غم فاصله ها را؟

تب آبله ها را؟

و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟

و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟

و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟

چهل روز صبوری و صبوری

غم و ماتم دوری و صبوری

و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری

نه سلامی نه درودی

کبودی و کبودی

عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی

به آن شهر پر از کینه و ماتم

چه ورودی و کبودی

در آن بارش خونرنگ

سر نیزه تو بودی و کبودی

گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی

و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه

چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی

عجب اوج و فرودی و کبودی

خدایا چه کند زینب کبری!

مسیر حرکت امام رضااز مدینه تا مرو

اشگاه خبرنگاران- تصویر زیر نقشه مسیر حرکت امام رضا(ع)، از مدینه تا طوس را نشان می دهد.




ناگفته هایی ا زکربلا

قال رسول ا... نورعینی                حسین منی وان من حسین

روح من حسین است                   عشق من حسین است

ای اهل عالم  ای اهل عالم         ای اهل عالم ا ی اهل عالم

 

تعدادي از اصحاب مورد اصابت تيرهاي سمي قرار گرفتند و بعد از مدتي بر اثر همان سم بعد

از واقعه كربلا به شهادت رسيدد!

هيچ كس از سپاه كربلا به لشكر كوفه پناه نبرد!

* شيرزناني كه در حادثه كربلا نقش داشته اند عبارتند از: همسر حبيب ابن مظاهر، ام خلف همسر

مسلم ابن عوسجه، طوعه،ماريه، دلهيم همسر زهير، قمر همسر عبدالله بن عمير، عذرا(هانيه) همسر

وهب و ام وهب تنها زن شهيد كربلا!

* قاتلان امام حسين به پاس پيروزي و شكست و امام حسين(ع) مساجد ساختند!

..........................................................................................................................................

 

وقتي جنازه سيدالشهدا(ع) قطعه قطعه شد و قبيله بني اسد براي دفن جنازه ها به سر پيكر امام حسين(ع) آمدند آثاري را روي شانه و دوش امام حسين(ع) ديدند كه نشان از شمشير و چيز ديگري نبود. از امام سجاد(ع) پرسيدند كه اينها رد چيست؟ امام جواب دادند اين آثار كيسه هايي است كه امام حسين(ع) غذا براي فقيران مي برده است.

..........................................................................................................................................

* خون گلوي علي اصغر، خون سينه، صورت و دهان امام حسين(ع) از جمله خونهايي هستند كه با دست مبارك ايشان به آسمان پاشيده شدند و هرگز به زمين برنگشت!

 

 

مكافات فوری حرمت شكنان:

1-یكی از سیه رویان لشكر عمر سعد برای سبك كردن حرمت امام حسین ع از میان جمع فریاد زد:ای حسین تو را چه به پیامبر؟همان جا مجازات دنیوی خویش را دید به دینصورت كه وقتی برای رفع حاجتش از جمع جدا شده بود در حین قضا حاجت ماری او را گزید و او از درد میان كثافات خودش به خود می پیچید و با این وضع خفت بار به درك رفت.

2-یكی دیگر ازكسانیكه...

2-یكی دیگر از كسانیكه خواست حرمت حسین ع را بشكند شخصی بود كه با فریاد بلند و برای خودشیرینی نزد عمرسعد حسین ع را به عذاب اتش وعده داد او هم بلافاصله بدین صورت گرفتار شد كه اسبش او را به این سو و ان سو كشید تا به گودال اتش پرتاب شد و در همان لحظه كه توهین كرد سزای بی حرمتی اش را دید.

3-سومی اب زلالی نشان امام ع داد و فریاد كشید كه ای حسین از این اب نمی نوشی و تشنه میمیری.حسین ع گفت:خداوندا او را تشنه هلاك كن و او در همان لحظه مبتلا به دردی شد كه از شدت عطش می سوخت و انقدر اب خورد كه شكمش پاره شد و با عطش سوزناكی از دنیا رفت.

تحقق سخن امام ع:

امام ع فرمودند:

...چون دست به این جنایت زدند و دستورات خداوند را در هم شكستند خداوند نیز كسی را بر انها مسلط میكند كه انها را به قتل میرساند و ان چنان خوار و ذلیلشان میكند كه ذلیل تر از كهنه زنان شوند.

نقل شده است كه حجاج در طول 20 سال حاكمیت 120هزار نفر را به طور فجیعی كشت و در هنگام مرگ حجاج 50 هزار  نفر مرد و30 هزار زن در زندانهای او بودند كه زندان سقف نداشت و در بسیاری از زندانهایش زن و مرد با هم زندانی بودند و غذای انان مخلوطی از ارد جو و خاكستر و نمك بود.

امام حسین ع در چند مورد گریه كردند!!

1-به هنگامی كه قاسم ابن الحسن ع عازم میدان شده بود و به شهادت رسید.

2-به هنگام حضور بر سر بالین برادرش عباس

3-زمانی كه جوان برومندش علی اكبر روانه میدان شد

4-هنگام خداحافظی با خواهر مكرمه اش زینب و دلداری دادن به عقیله بنی هاشم

5-هنگام وداع با كودك خوردسالش

6-در شب عاشورا كه زینی كبری دید حسین ع شمشیرش را صیقل میدهد عرض كرد گویا راه ها را بر خود بسته میبینی ؟؟حضرت در حالی كه به زینب دستور صبر می داد گریه امانش نمی داد.

اظهار نظرات برخی از دانشمندان در مورد نهضت حسینی:

*

ادامه نوشته

از آب هم مضایقه کردند کوفیان        

از آب هم مضایقه کردند کوفیان       

خوش داشتندحرمت مهمان کربلا

ماه محرم ماه خون وعزززززا

اول محرم هر سال اولین روز سال قمری است. از امام محمدباقر(علیه السلام) روایت شده است: «آن کس که این روز را روزه بدارد، خداوند دعایش را اجابت می‌کند، همانگونه که دعای زکریا(علیه السلام) را اجابت کرد.»(8)

چرا محرم؟!

پیش از اسلام عرب، جنگ در این ماه را حرام می‌دانست و ترک مخاصمه می‌کرد؛ لذا از آن زمان این ماه بدین اسم نامگذاری شد.(1) و روز اول محرم را اول سال قمری قرار دادند.(2) در توضیح این که چرا ماه‌های دیگر که جنگ در آنها حرام است، محرم نامیده نمی‌شود می‌توان گفت: چون ترک جنگ از این ماه شروع می‌شد به آن محرم گفتند.

این ماه در مکتب تشیع یادآور نهضت حضرت سیدالشهدا و حماسه‌ جاودان کربلاست.

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل ع

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل ع

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل(ع)

                                     مرحوم محمد حسین صغیر اصفهانی

دارم از جور فلک شکوه ی بسیار و دل زار و دو چشمان گهربار، که این ظالم غدّار، به ذرّیه ی شاهنشه ابرار، چها کرد زکین ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کین، به کف لشکر خونخواره و آنگاه در مهر ببستند و ره کینه گشودند، زبیداد شهیدش بنمودند و دو فرزند یتیمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خویش رساندند به پایان، دو جگر گوشه ی مسلم گهی از هجر پدر اشک فشان، گاه زیاد وطن و مادر خود خسته و دلریش، گه از بیم عدو هر دو به تشویش، که آیا چه شود عاقبت کار، بماندند بسی هردو در آن گوشه ی زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنگه دل مستحفظ ایشان ز وفا سوخت به مظلومی آن هردو دل افگار، پریشانی پی تفسیر، بگفتا به چه تقصیر، فتادید به زنجیر، بگفتند ندانیم که از ما چه گناهی زده سر، هیچ نداریم خبر، زاده ی مرجانه زما کشت پدر، هردو یتیمیم و در این شهر غریبیم و دل آزرده و بی یار، به زندان شده بی جرم گرفتار و ندانیم که آخر چه بود حکم قضا را.

*    *    *

پس چه شد نیمه شب آن مرد به صد بیم و تعب، هردو برون کرد ز زندان، بگرفتند در آن ظلمت شب راه بیابان، بدویدند به هر خار مغیلان بفتادند گه از وحشت عدوان، چو سر گیسوی خود هردو پریشان، چو غزالی که زصیاد رمد هردو هراسان، بنمودند ره بادیه طی، هر قدمی یک نظر افکنده به پی، تا که عیان گشت خور از خطّه ی خاور، همه آفاق شد از شعشعه ی مهر منوّر، دو گل باغ پیمبر، دو جگر گوشه ی حیدر، به لب چشمه ی آبی بنشستند و ز طی کردن آن مرحله خستند، قضا بین که کنیز زن حارث زپی بردن آب آمد و بنمود نظر دید دو تابنده قمر، لیک دل آزرده و پژمرده چو گل گشت پریشان، ز پریشانی آن هر دو چو سنبل، به فغان آمدی آنگاه چو بلبل، که به همراه من زار سوی خانه بیایید، ز ویرانه به کاشانه بیایید، غرض برد به همراه خود آن هردو حزین را، زن حارث چو بدید آن دو غمین را، زغم و محنت آن هر دو پسر یافت خبر، ز ابر بصر ریخت گهر، خاک عزا بیخت به سر، بعد نوازش ز وفا کرد دو نوباوه ی مسلم به یکی حجره نهان، لیک به اندیشه و تشویش زحد بیش، زخونخواری و بی رحمی حارث، که چه گوید به جواب آن زخدا بی خبر شوم دغا را.

*    *    *

بشنو از حارث بی دین، که در آن روز خود و مرکب خود کشت، زبس گشت، به هر کوه و به هر دشت، دمادم به گمان کرده کمین، از ره بیداد، چه صیاد به هر گوشه دوان، بهر دو صید حرم شاه امم، تاکه شب آمد به سردست و ز بسیاری ره خست، جهان چون دل او یکسره شد تیره ولی او به ستمکاری خود خیره به ناچار بیامد به سوی خانه، ولی بی خبر از قصّه ی کاشانه، پس آن تابع شیطان که ز رحمان شده بیگانه، رسید از ره و بنمود رها مرکب و صد مکر و فن اندوخته در سینه و افزود به دل کینه ی دیرینه و بنهاد به بالین حیل خیره سر خویش، بیفسرد زغم تیره دل ریش از آن سو دو گل گلشن مسلم، به الم توام و بی تاب، به صد غم شده در خواب، پس آن هردو بدیدند که در عالم رویا، به جنان کرده مکان هست نبی(ص) حاضر و در خدمت او مسلم و فرمود پیمبر، که ایا مسلم مضطر، تو برون آمدی از کوفه خونخوار و دو فرزند یتیمت بنهادی به کف لشکر غدّار گرفتار، بگفتا به فغان مسلم افگار، که ای سید مختار، زبیداد همان فرقه ی ابتر، شب دیگر دو گل احمر من، هردو بیایند و به ما خود برسانند و رهانند مرا از غم و آرند به سر رسم وفا را.

*    *    *

هردو گشتند از آن واقعه بیدار و به هم راز سرودند و فغان ساز نمودند و دگر هیچ نخفتند و بگفتند از این واقعه معلوم شد امشب، شب آخر بود از زندگی ما و به پایان رسد افسردگی ما و چو فردا شود و صبح هویدا شود از خنجر بیداد شهیدیم، صد افغان که در این شهر غریبیم و وحیدیم، پس از قتل عزادار نداریم، یکی یاور و غمخوار نداریم، نه مادر که بدوزد کفن ما، نه پدر تا که کند دفن تن ما نه کسی تا خبر ما ببرد در وطن ما، چه خوش است اینکه به مظلومی و محرومی خود خویش بنالیم و بگرییم پس آنگاه خروش دو جگر گوشه ی مسلم به فلک خاست دل خیل ملک کاست، پس از خواب گران حارث بی دین شده بیدار و زجا جست و کمر بست و در آن خانه چو دیوانه به ویرانه پی گنج همی گشت و به دل تخم جفا کشت و به ناگاه بدان حجره رسیدی، به نوا زمزمه ی گریه شنیدی، به درون رفته بدیدی، دو پسر بلکه دو تابنده قمر، پهلوی هم خفته و درگردن هم دست در آورده و بدرود زجان کرده دو شمعند دل افروز و همان ناله ی جانسوز از آن هردو بود، بانگ برآورد که ای هر دو گهر دانه، که باشید و در این خانه، که ره داده شما را.

*    *    *

آن دو مظلوم، چو دیدند اجل بر سر خود هردو کشیدند خروش از دل خونین و بگفتند بدان، ما دو غریب و دو یتیم و دو اسیریم، کنون هم به سر خوان تو مهمان تو هستیم و گر از حسب و از نسب ما طلبی ما که زغم زار و ملولیم، دو نو رسته گل باغ رسولیم، دو شهزاده ی اسلام، دو نو باوه ی مسلم چو شنید آن سگ مردود دغا، از ره بیداد و جفا، سخت بزد بر رخشان سیلی و بنمود زسیلی رخ همچون مهشان نیلی و بربست به هم گیسوی آن هردو غزال حرم عصمت و سر زد چو خور از مشرق محنت، به لب شط فرات آمد و آورد به همراه خود آن هردو غمین، را بکشیدی زکمر خنجر کین را، به غلام و به پسر امر نمودی که ببرید سر این دو حزین را، ننمودند قبول از وی و خود را چو بط افکنده به شط، آن سگ عاری ز ادب، کرد غضب، خاست ببرد سرشان، داغ نهد بر جگر مادرشان، گفت محمّد که ایا کافر مرتد، چه شود ما دو حزین را کنی آزاد و زغم شاد بری و زنده تو ما را به بر ابن زیاد و دهدت جایزه و میل خبیثت نه به این باشد و رأیت نه چنین باشد و داری سر اندوختن زر، چه شود کز پی بیداد نکوشی و زما مو بتراشی، ببری جانب بازار و به عنوان غلامی بفروشی و گر این هم نه قبول است تو را اذن بده تا که به درگاه خداوند، بیاریم نیاز و بگزاریم نماز و پس از آن هرچه خواهی بکن ای کافر بیدادگر، آنگاه گرفتند از او اذن و ستادند سوی قبله حاجات و نمودند مناجات و گشودند به درگاه خدا دست دعا را.

*    *    *

عرض کردند که ای پادشه کون و مکان، دادگر دادستان، واقف اسرار نهان، حاکم عادل که تویی شاهد احوال، به هر ظالم و مظلوم و به هر قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم و مظلوم و به قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم بی رحم، برد سر زتن ما و به خون غرقه نماید بدن ما، بنما حکم تو ما بین همین ظالم و ما هردو یتیم ز وطن دور، پس آن کافر مغرور، جفا پیشه ی خونخوار که بودی دلش از خاره پی کشتنشان تیغ ستم کرد علم وا اسفا نیست مرا تاب بیان، رفته زتن تاب و توان، تا که دهم شرح خود ای شیعه ببر پی به تفکر، بنما خویش تصوّر که در آن وقت چه بدحال دل آن دوبرادر، به کف حارث ابتر، غرض آن شوم نه خوفی ز خدا کرد و نه شرمی ز رسول دو سرا کرد و نه یادی ز جرا کرد، به شمشیر ستم سر زتن هردو جدا کرد، زغم خون به دل خیر نسا کرد و تن هردو بیفکند به دریا و سرانورشان برد به همراه خود ای داد از این کینه و بیداد، که خون کرد دل زار ((صغیر))  و جگر خلق زمین اهل سما را.

 

بحور طویل در مصیبت کربلا

بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری(ع)

                                  مرحوم نادعلی سدهی ((خرم)) اصفهانی

باز از آتش هجران فلک افروخت شرر بر دل و جانم، که از آن کینه ی دیرینه ی او سوخت روانم، زغم و محنت اندوه و الم کرده ذلیلم، گوشه ی کلبه ی احزان بنمود است علیلم، آنچنانی که به زنجیر غم و غصّه، اسیرم ،نه امید است به بهبودی و نه آنکه بمیرم، نه تحمل که ز هجران بکنم صبر و شکیبی، نه انیسی نه دوایی نه غذایی نه طبیبی، نه کسی یار و مددکار و پرستار و حبیبی، هم بود واقعه ی کرببلا امر عجیبی، ز سفر کردن سلطان مدینه، به سوی کوفه به مهمانی آن فرقه ی کینه، که به همراه به برد او همه ی اهل حجرم زینب و کلثوم و سکینه، تن تب دار بود فاطمه ی بی کس و مضطر به مدینه، همه دم در ره او چشم امیدی که رسد نامه و یا قاصدی از کوی پدر، یا شنود او ز صبا بوی خوش کرببلا را.

*    *    *

بود در شهر مدینه، زحسین آن شه بی یار، همان دختر غم دیده ی تبدار و الم دیده و رنجیده و بیمار، به هجران و غم و غصّه گرفتار، که بدنام نکویش زوفا فاطمه و بود شب و روز به صد واهمه و داشت به لب نوحه کنان زمزمه و ناله بر آورد زدل کرد فغان سر به فراق و غم هجران پدر ، بهر غریبی خود و دوری روی علی اکبر، به خراشید رخ و سینه و دل گشت در آذر، همه شب از غم زینب، به فغان بود و به هر سو به تأسف نگران بود و ز امواج الم خسته و بی تاب و توان بود و چه بر عارضش از دیده ز خوناب جگر اشک فشان بود و به هر صبح و مسا کرد دعا، بر در درگاه خدا، راز و نیازش به تضرع ز در صدق و صفا، از ره تسلیم و رضا، شد ز دل غمزده ی او به ملا، ولد زبان داشت همی بار کریما احدا یا صمدا آگهی از درد دل خسته ی من بین چه غریبان به وطن، از ستم و کینۀ این چرخ کهن، دور ز احبا ب و عزیزانم و هم خسته و نالانم و با دیده ی گریانم و بین حال پریشانم و این رنج فراوانم و دارم به سفر، همچو پدر، نور بصر، روح روان، راحت جان، تاج سرم، در ره او منتظرم ، نیز از او بی خبرم، هر دمی اندر شررم، زآنکه چه آید بسرم، از تو تمنا و تقاضای من آنست، که زغربت به وطن شاد و سلامت به سوی من برسانی غربا را.

*    *    *

روزی آن نوگل گلزار رسول ثقلین، فاطمه ی طاهره را راجت جان نور دوعین، میوه ی قلب علی و نور دو چشمان حسین، با غم و اندوه والم ساخت ز مژگان گهر بار قلم، نامه ی از خون جگر کرد رقم، داد به دست عرب آن فخر عجم، گفت سوی کرببلا گر گذر افتاد تو را و نگری بیکس و مظلوم حسین(ع)باب مرا وز برای دل من خاطر من بهر خدا، حق مرا سازد ادا، از نظر مهر و فا، باری تو از جانب من، بوسه بن خاک رهش را و زیارت بنما روی مهش را و ببین امن و امان خیمه گهش را وصف آراسته بنگر سپهش را و به تعجیل مر این نامه بدستش برسانی، به یسارش تو موّدب بنگر تازه جوانی، که مرا هست همان قوّه دل نور بصر راحت جانی، زادب دست و را بوس و سلامش برسانو سپس از جانب من بوسه بزن صورت زیبای هما ماه لقا را.

*    *    *

عرب از راه حقیقت، سوی بستان شریعت، قدم از عشق و محبت، به دوصد شوق همی زد، که به صحرای بلا آمد و در خدمت ارباب وفا آمد و در محضر شاه شهدا آمد و بنمود تماشای گلستان شهیدان و جوانان بنی هاشم در خون شده غلطان و حسین بیکس و تنها و غریبست، به میدان و بزد بوسه زمین ادب از شوق وشعف، داشت همان نامه ی آشفته به کف، خدمت آن پور شهنشاه نجف، باادب او داد بمانند صحف، برگل بستان امامت، شاف روز قیامت، ثمر باغ هدایت، گهر بحر شرافت، دُر دریای سعادت، شمع ایوان ولایت، شه اقلیم شهادت، منبع جود و سخاوت، شیر میدان شجاعت، معدن لطف و کرامت، مایه ی رحمت امت، سبط پیغمبر اکرام، سید و سرور عالم، باعث محنت و ماتم، سبب شور محرّم، گشته بی مونس و همدم، که زده تکیه ابر نیزه در ان معرکه ی پرخطر و فرقه ی اعداء همه صف در صف و آماده جنگند و جدالند، پس از این منظره افزود غمش ب غم و با ناله شد او هم دم و یاد از سخن فاطمه اش آمد بنمود به اطراف حسین هرچه نظر با دل پرحسرت و بادیده تر، نیست از آن تازه جوان هیچ اثر، حال چه رو فاش بگیرد ز شهنشاه خبرف مات و مبهوت شد از فکرت و در جیب فرو برد سر از حیرت و شد خون به دل از حسرت و بگزید لب از عبرت و در ورطه غم غوطه ور افتاد، اباء خطر ناشاد و در غم برخش بازشدی، مات ازاین راز شدی، گفت که فریاد ز دستت فلکاء از چه روا داشته ایی بر پسر فاطمه بی واهمه در دشت بلا، این همه جور و جفا، امر بفرمایش صغرا نرسیدم، گل مقصود نچیدم، آنچه فرمود ندیدم، هرچه اطراف نظر کردم وغم خودرم و پی بردم و اصلا اثری نیست ز مقصود و ز منظور من آن کعبه ی دل، سرو روان، تازه جوان، راحت جان، اکبر گل چهره چراغ حرم محترم آل عبارا.

*    *    *

شه دین گفت به آن شخص عرب، از چه سبب، می بری این گونه تعجب فاش گو نیست تعجب، آنچه خواهی به طلب خودکه بدانم به چه حالی تو و اندر چه خیالی تو و افزوده ملالی تو و در فکر سؤالی نو و چون شرح دهم ن غم خود را به ملا، حال در این دشت بلا، از ره بیداد و جفا، یکه و تنها شده ام، نیست کسی دادرسی و بدلم هست غم و غصّه بسی و نبود هیچ به آمال جهانم هوسی و نکنم فاش و نگویم به کسی آنکه نمانده نفسی و زعطش سوخته جانم، به فلک رفته فغانم، غم ناشاد جوانم، علی اکبر زده آذر به همه جسمم و جانم، اندر این وادی پر خوف و خطر، بیکس و مضطر شده ام، بر ده غم داغ علی اکبر ناشاد قرارم، که به این زندگی تلخ تر از زهر دگر میل ندارم، وقت آنست که برخاک بلا، از ستم قوم دغا، تشنه جگر من ز وفا، از ره تسلیم و رضا، بهر خدا جان بسپارم، به همین نامه که از دختر مظلومه ی غم دیده ام آوردی و صدغصّه ابر غّه دیرین بفزودی و مرا یاد از آن دختر بیمار نمودی و رک خون زد و چشمم بگشودی و همان طاقت و صبرم بربودی، چکنم والفساء حال مرا وقت نماندهکه جوابی بدهم نامه ی آن بلبل بی برگ و نوا را.

*    *    *

غرض آن شاه سوی خیمه سوی خیمه روان گشت و به هر سو نگران گشت وز دل نغمه کنان گشت و گشودی ز وفا نامه و برپاشدی هنگامه و دل سوخت چو بنمود بیان فاطمه بنوشته که ای باب غریبتم، نبود صبر و شکیبم ،چه کنم ازغم هجران، که توبودی همه دم یار و حبیبم، من بیمار چه سازم به کجایی تو طبیبم، مشتعل شد بدو آتش تن تبدار و علیلم، یکی از آتش تب و آن دگر از آتش هجران، که بمیرم ز فراق همه یاران و عزیزان، شب و روزم به غم و غصّه گرفتار، در این شهر و وطن بی کس و بی یار، نه کس در دل اظهار کنم ، روسوی دیوار کنم، ناله بسی زار کنم، تا که بسوزد شرر آه دل من همه ی ارض و سما را.

*    *    *

اولاً باد سلامم به تو ای باب گرامی، پس از آن باد به عمّویمن عباس سلامی و به اهل حرم محترمت از من مسکین چه دعایی چه سلامی به تمامی، خصوصاً به علی اکبر فرخندۀ نیکو سیر اینست پیامی، که مرا از نظر لطف خود انداخت ایی و زچه رو درعوض مهر و محبت زمنت ترک وفا ساخته ایی و دلم از آتش هجران و الم یکسره بداخته ای، ای برارد علی اکبر بنویس آنکه بدانم، علی اصغر به زبان آمده وتیر دعایم به نشان آمده و صحبتی از من به میان آمده جانا به خدا جان به لبم آمد و روزم شده چون شب، زغم دوری زینب، نبود طاقت دیگر تو بیا جان برادر، زوفا جانب خواهر، نسظر از لطف بفرما، ببرم خدمت بابا، دل من کن تو تسلا و ببین حالت صغراف که من هر چند اسیر تب و بیمار دشم لیک امید است خدا را که ملاقات نمایم بدو صد ذوق وشعف، چهره زیبای دلارای شمارا.

*    *    *

به همین آرزو صغراء به مدینه، ز فراق پدرش کرد تحمّل، همه روز و شب و سوز و تب او می شدی افزون و به امید وصال پدرش بود چو مجنون و زدیدار نکویش شده محروم به بستر به فتاده است وبه تشویش از آن عاقبت شوم وز اندوه فراوان چو در کلبه ی احزان دشه مغموم و به بیهوشی و مدهوشی او نیست چه معلومکه ناگاه یکی ناله ی جانسوز، به آهنگ جگر سوز، به گوش آمد و هوش آمد و خون در همه اعضاش به جوش آمد و ز آن ناحیه او دل بخروش آمد و برخواست قد آراست و بنمود نظر از چپ و از راست، به چشمان کهربار، مجسم سر دیوار، بدید او به لب بام، یکی مرغ گرفتار، به غم با پر خونبار، نشسته زالم می کند او زمزمۀ زار، گهی سر به برد زیر پر و ناله ی جانسوز کند سر، گهی جانب صغرا نظرو دیده کندتر، به همین حال زند بال و پر و صیحه برآرد زجگر، وای حسین گشت شهید و همه عالم به عزایش شده مشغول و غمش سوخته است هردو جهان، جن وبشر را ملک را وفلک را و همه وحش بیابانی و آن راهب نصرانی و هم ماهی دریایی و هم آهوی صحرایی موران زمینی و خمصوصاً همه مرغان هوارا.

*    *    *

کرد صغرا اَلَم دیدۀ تب دارف نظر با دل پرخون و شرر بار، به آن مرغ وفادار، بفرمود به چشمان گهربار، چه داری خبر ای مرغ ورسی از سفر ای مرغ و نداری حذر ای مرغ و منم خونجگر ای مرغ به ره منتظر ای مرغ و مسافر به سفر دارم و چشمی سوی در دارم و دل پر زشرر دارم و بین دیده ی تر دارم و اصلانه خبر دارم و من را نبود هیچ گناهی و زجان من مظلومه ی غم دیده چه خواهی، که ندارم به جز اشک بصر و شعله آهی، همه دم چشم به در هستم و در را ه پدر منتظر استم، پدر من به سفر باشد و چشمم به رهش جانب در باشد و این چیست خبر از تو و آهت به دلم کرده اثر گو بخدا خون که باشد بپر و بال تو کاینگونه بود حال تو آشفتهو درهم ، که بپیچی به خود از غم، به خدا سوخته آهت جگر عالم و آدم، نه همین سوخته ای جان مرا همچو فلک از غم و هجران پدر فال بدی می زنی اکنون که ندارم به تنم تاب و توانی، سخنی گو که غم و غصّه ام از دل برهانی، آتش قلب من از آب تسلی بنشانی، تن تب دار دگر طاقت آزار نابشد، بی محابا خبر مرگ به بیمار سزاوار نباشد، نبدی بام دگر بهتر از این بام که رویش بنشینی و بنالی و نسازی دل من بیش از این خون که چه مجنون، شدم اکنو، دل من جانب هامون کشد و رخت من از خانه به بیرون کشد و گوشه ی صحرا بکنم جای تو عجب غلغله برپا بنمودی، به جهان شور فکندی، که چه ((خرّم))برساندی، ز یکی نکته هزاران به همه خلق جهان ماتم و رنج و الم و محنت مارا.

*    *    *    *    *


بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت رقیه خاتون ع

بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت  رقیه خاتون (ع)

                               مرحوم محمد حسین ((صغیر)) اصفهانی

باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در بدر از خانه و کاشانه مرا، داد زکین جغد صفت جای بویرانه مرا، تا که شوم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه  بی یار، شهید آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، بحکم پسر سعد جفا پیشه ی خونخوار، تن عبد بیمار، ببستند بزنجیر گران بار و به عنوان اسیر، بسوی شام ببرند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، زجفا فرقه ی مرتدّ، بفزودند به هر لحظه غمی بر عمشان، تازه نمودند زنو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تاکه بدانند به یک منزل ویرانه زکین منزلشان، وه که چه ویرانه ی بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز زبسیاری گرمانبد آسوده تن اطهرشان شب ز برودت نبدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاک غم اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طره ی اکبر، گهی افسوده و گریان همه از یاد شکر خنده ی اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند با فغان، همه دم روز و شب و صبح و مسارا.

*    *    *

دختری داشت شه دین، که رقیه بدیش نام، زبی مهری گردون، رخ بختش شده سیلی خور ایام، زهجر پدرش روز عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، زکعب نی وسیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام ز خونین جگری دربدری بی پدری تلخ و راکام، بشیرین سخنی گشت شبی گرم نوا نوحه سرا گفت که ای عمّه چه شد تاج سرم، کو پدرم؟ زینبش آورد بپاسخ که آیا نور دو چشمان ترم، باب کبارت بسفر رفته، که از فرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته پس آن طفل در آن گوشه ی ویرانه غریبانه بنالید و بزارید، چو بلبل بپریشانی احوال چو سنبل پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش زوفا پرده گشودی و ورا خواب ربودی، غم بیداریش از دل بزدودی و بدیدی که در آن واقعه خوش سایه ی اقبال بسر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای بد امان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان درد دل خویش و برآورد زدل شور و نوا را.

*    *    *

گفت کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو بسر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، زگل روی تو شد کلبه احزان، بصفا رشک چمن غیرت بستان، چه دهم شرح پدر جان، که ز خونخواری و بیرحمی عدوان، من غمدیده نالان، بدویدم به بیابان، بسر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت که ز شفقت بکنارم بنشاندی، بر خم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقت برهاندی، همه دم بودبد امان توام جای و در آغوش توام منزل و مأوای و کشیدی زوفادست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه برخ بهر تسلای دل مضطر من، پدر حال مگر از من غمدیده چه دیدی، که بیکبار دل از من ببریدی، زسرم پابکشیدی که نبودی و نه دیدی، چقدر شمر بزد بر رخ من  سیلی و بنمد زسیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت بسرم، بعد تو شد قوت من از خون جگر آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّه خونی جگرم، یا چه کند عابد بیمار، همان بیکس تبدار، که گردیده بزنجیر گرفتار و در این شهر غریبی نه و را هست طبیبی، نه دوایی نه غذایی نه به جز ناله ی شبگیر انیسش، نه بجز حلقه ی زنجیر جلیسش، غرض ان طفل بدامان پدر گرم نوا بود و زدرد دل خود نوحه سرا بود و همی کرد بیان شرح  جفا و ستم فرقه ی بی شرم و حیا را.

*    *    *

چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که بخواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیده ی خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعه ی خاب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی نه چراغی بهمان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، بهمان آتش غم سوخته پر مرغ روانش، بفلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید که ای عمّه دگر باب من زار کجا رفت، بیامد ز سفر باز چرا رفت، چه دید از من بی دل که ز من چهره نهان کرد، مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان بفلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، بخواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زار غمین را، عرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مر، دل افواج ملک کاست، زویرانه فغان تا بفلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر النساء را.

*    *    *

گشت بیدرا یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر گفتنش ای بدگهر این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید بدام تو اسیرند و بچشم تو حقیرند و باندوه قریبند و بویرانه مکینند، یکی طفل سه ساله ، که نهادی بدلش داغ چو لاله، بخیال پدر افتاده زافغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیدادو جفا، خواست زنو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، ردس شه تشنه فرستاد بویرانۀ غم خانه دوصد آه از آن گاه که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه بناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و ازگل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمنی، روشن از آن عرش برین، فت رقیه که آیا عمّه ی مضطر، من از این فرقه ی ابتر، طلب نان ن نمودمف به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، زغمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببوئید، بگفت از چه به خون روی تو گلگون شدهو موی تو پرخون شده آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، زغم از پابفتادی و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و زتن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّه ی جانسوز((صغیرا)) که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.

 


بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا ع

بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا (ع)

                                                    سهراب اسدی تویسرکانی

تاکه اولاد نبی (ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوه ی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، شت دلش پر زالم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همه جا عذر پذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشنده ی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بد اندیش و جفاکار، از این خیل ستم کار، از این کجروی و باطل بسیار، از ابن دسته ی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم ، بشود گر که سر از پیکر من در دره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در این باره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.

*    *    *

شد مصمّم که کند کاخ ستم، یکسره ویران و جهان کرده گلستان و ببخشد به تن مردم محروم توان و بزداید غم و اندوه از آن چهره ی خوبان جهان و بزند تیشه به آن ریشه ی اقوام پلیدی، که بود قوم یزیدی، و کند یکسره از جای همان نخل ستمکاری و آن جور و جفا کاری و آن خوی خطاکاری و بر پای بدارد همه جا بیرق الله و رساند همه جا بانگ دل انگیز و خوش و نغمه ی خوش صوت خدا در ره  احسان و کند مشعل توحید فروزان و کند جلوه ی حق جمله نمایان به جهان و علم کفر کند کن فیکون و بدهد شادی دوران به دل و دیده محزون و کند جمع همی یار و قشون ستم و جور براندازد از آن صحنه و مسدود نماید همه جا راه ستمکار و جفا پیشه و آن ظالم بد ذات که تکیه زده بر مسند و بر جای و برآن منصب پاینده که باشد به یقین حق چو او رهبر والاگهری، کو بود از نسل پیمبر، بود او زاده ی حیدر(ع)، بود او صاحب منبر، بود او دشمن کافر، بود او رهروداور، بود او شافع محشر، بستاند زعد و حق و کند پاک زنا پاک همان صحنه ی گیتی و همان عهد و زمان را.

                                            *    *    *

بر همین اصل فراخواند ز یاران و ز انصار، پس از رخصت دادار و جدا گشتن اغیار، به هفتاد و دو تن یار، چنین گفت: که ای لشکر بیدار، بیایید که در پیش بود کار، بیایید که در پیش بود کار، همان کار که باشد ره پیکار، بر آن دشمن غدّار، بر آن قوم ستمکار، برآن خیل زیانکار، به آن، دسته ی اغیار، پس از آن همه گفتار، شد آماده همه جان به کف و مانده به صف در صف پیکار و روان گشته از آنجا بسوی کرببلا، کرد در آن بادیه برپا، علم صدق و صفا، پرچم ایمان و وفا، بیرق احسان و سخا، رایت لاحول ولا، در پی فرمان خدا، خالق این ارض و سما، شافع فردای جزا، حاکم بر هردو سرا، دایره ی ملک بقا، تا که کند عهد خود این گونه وفا، آن مه والاگهر و آن شه حن و بشر و زاده ای زهرای بتول و شرف عالم امکان، که کند قائله را ختم اگر چه بدهد در ره این ایده ی خود هستی و جان را.

*    *    *

لیکن افسوس که از لشکر کفار، همان قوم دل آزار، همان فرقه ی اشرار، بر او راه ببستند و تنش از ستم و جور بخستند و دلش با سخن و حرف اباطیل شکستند و برآن مستند تزویر نشستند و همه رشته ی الفت بگستند و نرستند زچنگال هوی و هوس و خودسری و  خیره سری حیله و تزویر و ریا، مانده در آن راه خطا، کرده چنین عرصه بر او تنگ که یا جنگ و یا بیعت با لشکر کفار و بپوید ره تسلیم و رضا و نرود جانب مقصد، که اگر از هدف خود بشود دور، شود سخت پریشان دل و افسرده و آزرده و پژمرده و غمدیده و بیند ستم و جور در این راه بگیریم از او جمله امان را.

*    *    *

این سخن سخت بیامد به همان زاده ی زهرای بتول (ع) و گل بستان رسول (ص) و پسر شیر خدا، مظهر ایثار و سخا چشمه ی جوشان وفا، معدن ایمان و صفا، منبع انوار و ضیا، در بر آن قوم دغا، سخت برآشفت که ای قوم چه گویید، چرا راه صفا هیچ نپویید، گل باغ محبت زچه رو هیچ نبویید، بیایید و از این کرده ی باطل همگی دست بشویید، منم زاده ی زهرا، هر درج ولایت، صدف بحر سعادت، گل گلزار شهامت، اثر دامن عصمت، میوه ی نخل مروّت،  خوشه ی خرمن عزّت، علم و رایت حکمت، ولد مهد شجاعت، پسر دختر خوشنام پیمبر کنم، این حرف و سخن های شما را به یقین رد و بگویم سخن از دین خدایی که بیایید در این راه سرافرازی خود بیمه نمائید و چو مردان خدا در ره توحید و جداگشته از این راه کج و باطل و بنموده رها شیوه ی بیداد و زیان را.

*    *    *

الغرض این سخنان، در دل چون سنگ همان قوم جفا پیشه ی بی دین و همان خصم      خطاپیشه ی پرکین، اثری هیچ نکرد و نشدی رام حقیقت، ننهادی قدمی سوی طریقت، ره آزادگی از بند اسارت ره وارستگی از قید حقارت، ره شایستگی و راه سرافرازی و آن راه سعادت، شد از این واقعه غمگین شه والاگهر و راند پی قصد و هدف توسن تصمیم بایستاد چو کوهی به برخصم دغا، دشمن پرکین و جفا، رهرو آن راه خطا، تا که کند جنگ و ستیزی به ره دین خداوندی و بر پای بدارد علم صدق و صفا و شرف و مجد و بزرگی و پی دعوی این دعوت حق، شست زجان و سرو اموال خودش دست، شد آماده که کوبد به سر دشمن پر کینه، یکی ضربه جانانه و یا این که بپوید ره توفیق شهادت همه یاران خود آماده ی پیکار  زعباس علمدار همان یار وفادار علی اصغر شیر خوار علی اکبر غم خوار همان یار فداکار فرستاده به میدان وهمه از دم آن تیغ جفا پیشه گذاشتند و به معبود رسیدند و چنین بار پر از محنت .رنجی بکشیدند ونهال شرف و عزت ومردانگی از خود همان خیل فداکار بشد بهره و روجمله بکشتند همان قوم جفاکار همه تشنه لبان را . 

*    *    *

تا که آن میوه ی بستان رسالت، گل گلزار امامت، شرف نسل شهامت، چو چنین دید همان زاده ی حیدر(ع) زدل پر شرر خویش برآورد چنان ناله به درگاه همان خالق اکبر، که شدم یکه و تنها و ندارم دگر آن لشکر و یاور، شده آن لحظه دهم سر، به ره دین تو ای قائد سرور، که کنم عهد خود این گونه وفا رفت در این حال سوی صحنه ی پیگار و چنین گفت که ای قوم ستمکار، من از آل رسولم، ثمر باغ بتولم، ننمودید قبولم، به ره جد کیانم بنهادم قدمی از پی ترویج شئونات خدایی، منم اولاد علی و آنقدر جنگ کنم تا که کنم زنده همان یاد علی را به صف خیبر و در جنگ حنین واحد و ضربه ی من هست نشانی زهمان ضربه ی پرشور علی و شرف نسل بنی هاشم و گفتا چو چنین ورد سخن یک تنه زد بر صف کفار، بر آن دشمن غدّار، که ناگاه بدین آتش خشم و غضب دشمن خون خوار، از آن خیمه ابرار، بلند است ورود جانب افلاک از آن شعله و برپاست از آن ضجه ی اطفال بشد سست قد و قامت او از غم ایام و از این جور و ستم، تیر جفا بر تن او جای گرفت و تن او سخت بشد ریش و پر از زخم زتیر غضب دشمن غدّار و زکف داد همه تاب و توان را.

*    *    *

شمر ملعون چو چنین دید که افتاد زپا نخل تنومند امامت، گهر تاج ولایت ، نقطه ی دایره عزت و شوکت، به خودش داد چنین جرأت و بنمود جسارت، که رود جانب آن سرور خوبان و کند با همه ی خشم و قساوت، سرپاکش زتن و پر ز جراحات جدا و بدهد خاتمه این جنگ و برد اهل و عیالش به اسیری و خرد ننگ به خود تا ابد الدهر و نصیبش بشود لعن و شود طعن فراوان به همان ظالم بی دین و به هر گوشه و هرجای به زشتی و به بدکاری او بازنمایند زبان را.

*    *    *

پس از این واقعه آن زینب غمدیده و محزون، که شده غصّه و اندوه وی افزون شده خسته و دل خون و پریشان، زغم داغ همه سخت بنالید به درگاه خدا از غم دوران و زجور و ستم قوم جفاکار، که یارب مددی کن که رسانم به همه جمله پیامی که در آن هست ره صبح رهایی           ز هوی و هوس و خدعه و نیرنگ، در این حال بزد شمر لعین بر سر آن چوب و پی بردن آنان به اسیری، به بر حاکم غدار و همان حاکم ظالم که از او جمله بگیرند همه اجرت و پاداش و کند دل خوش از این کار اسیران وهمه حاکم آن ایل و تباری که پی کشتن اولاد نبی (ص) جایزه تعیین بنمودند و بر او آب و ببستند و بر او سخت گرفتند و بکشتند همه اهل و عیال و به اسیری بسپارند عزیزان و ولی غافل از این بود که زینب غمدیده و محزون، چوکند باز دهان و سخن خویش بگوید به تکان آورد آن کاخ ستم پیشه و لرزد به خود آن ظالم بدطینت و بدذات، یزید بن معاویه، همان غاصب بدنام، که دارد به کف خویش همی جام و بگردد ز پی کام، چه در صبح و چه در شام و بود حاکم بر طایفه ی  بی خرد و دور از اوصاف خدایی و طرفدار شده آن ره ابلیس و در آن راه بتازند و ندارند خبر از دل مظلوم و پریشانی قومی که بود درخور شایستگی و منصب و عنوان زعامت، به جهانی که چنین بوده ز آبا و ز اجداد، پی عدل و پی داد در این راه نشان داد همه خط و نشان را.

*    *    *

تاکه آن سرور خوبان جهان، رهبر والای زمان، زینت بستان حیا، میوه ی گلدشت وفا، بلبل گلزار صفا، شد سرش از جسم جدا، از ستم و جور و جفا، شمع شبستان هدی، دختران مرد خدا، خواهر غم پرور او، میوه ی باغ و بر او، در همه جا یاور او، نوحه گر اکبر او، فاطمه ی  اطهر او، زینت او زیور او، قد رسا کرده علم، در بر هر جور و ستم، با همه ی درد و الم، با همه ی ناله و غم ، تاکه نهد در ره مردانه قدم، چمع نمودی و ببردی همه را سوی اسیری، چوگذرد به کویی و نظر کرد به مردم، سخن خویش بگفتا که شما مردم کوفه، زچه این گونه فرومایه و پستید؟ بسی نامه نوشتید، به اولاد پیمبر زره شوق بر او بیعت مردانه ببستید، ولیکن زجفا بیعت خود را بشکستید و بکشتید همه یاور و یاران وی و شرم نکردید از او مزد شما را بدهد قادر یکتا که همه مجرم و در راه خطایید و سخن ها همه می گفت که تا نوبت دیگر به بر حاکم بی شرم و حیا، عنصر بی ارج وبها، خصم بداندیش دغا، دشمن پر جور و جفا، مست می کبر وریا، غرفه به دریای فنا، حاکم بدنام یزید بن معاویه، همان مظهر زشتی که بلرزید ز گفتار همان زینت پرشور، همان چهره ی پرنور، زانوار الهی که نهاده قدم این گونه به راهی ، که بود مقصد آن همره خوف و خطر و پر ضرر و پر شرر و زحمت و پر رنج ولی دور زهرترس و زهر بیم، همان شیرزن راه خدا، زینب با مهر و وفا، رفت چنین راه و بلرزاند همه کاخ ستم را و تن ظالم سفاک و همان آدم هتاک و گشودی ره جرأت بسوی پیرو حق بنمود از سخن خویش نصیب همه ی اهل جفا ترس و جبان را.


بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر(ع)

                مرحوم عزیزالله ((فراهی)) کاشانی

بازم افتاده به جان، آتشی از کجروی چرخ ستمکار، که چون خسرو اقلیم وفا، کنز کرم، کان سخا، معنی و الشمس و ضحی، زینت آغوش رسول دو سرا، ور دل فاطمه و شیر خدا، نیّر تابان امامت، سومین شمع هدایت در دریای سعادت، گل گلزار رسالت، به صف کرببلا      خیمه ی اجلال زد و بهر شهادت به میان زد کمر و چشم بپوشید ز یاران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا یکسره را کشته و آغشته به خون بنگرد اما چو در آن دشت بلا شاه شهیدان علم افراشت، دل از هستی خود یکسره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کین بر رخ او به بستند، دل آل علی را بشکستند، زجان پیروی نسل زنا را بنمودند، در کینه به فرزند پیمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرویدند، به مظلومی آن شاه ندیدند و به رویش ز جفا تیغ کشیدند و نکردند زحق شرم و نه برآل علی رحم به بستند کمر تنگ، پی گشتن فرزند پیمبر، همه با نیزه و خنجر، که نمایند جدا تشنه لب از پیکر او سر، ز ستمکاری آن قوم دغا، گشت ز شمشیر جفا، کشته در اول همه یاران عزیز دل زهرا و سپس نوبت پیکار رسیدی به جوانان بنی هاشم و هر یک بچیشیدند زصهبای شهادت، چو بدیدند غریبی حسین و ستم قوم دغارا.

*    *    *

شد چو آن سرور دین، بی کس و بی یار و معین، کرد به هر سو نظر و دید ندارد نه دگر یاور و یاری، نه دگر خویش و تباری، همه افتاده روی خاک ابا پیکر صدچاک، زیک سو تن صد چاک علی اکبر(ع)خورشید لقا گشته به خون غوطه ور و یک طرف افتاده به خون سرو قد قاسم و عباس علمدار، زیک سوی سپاهی همه بی دین و ستمگر، همه بد اختر و کافر، همه بیگانه زد اور، همه با نیزه و خنجر، شده آماده پی کشتنش آن گاه بیامد به در خیمه و فرمود که ای زینب(ع) غمدیده محنت زده رو در حرم آور علی اصغر (ع) ششماهه ی بی شیر مرا تا که ورا بار دگر سیر ببینم، زینب زار به فرمان برادر، به سراپرده شدی وارد و شد بر سر  گهواره ی آن کودک دل خسته، بدیدش زعطش در تب و در تاب، رخش گشته چو مهتاب، زگهواره بیاورد و بدادش به شهنشاه شهیدان و بگفتا  که ایا جان برادر، بنگر بر علی اصغر، که زسوز عطش افتاده به جان و تنش آذر، شه لب تشنه بیاورد، علی اصغر خود را سوی میدان و گرفتش به سر دست و بگفتا که ایا قوم جفاکار، حسینم من و باشد پدرم حیدر کرّار، چه کردم که نمودید مرا خوار، گناهم چه و جرمم چه بود ای سپه دون که بریزید مرا خوان، زچه بستید برویم زجفا آب فراتی که بنوشند از او دیو و دد و وحش و طیور و حیوانات آخر ای قوم جفاکیش بد اندیش، مرا نیست گناهی، نه علمدار سپاهی، همه یاران مرا تشنه لب از تیغ جفا سر ببریدید و مرا نیست به جا هیچ کس از خویش و تبار و ز جوانان و ز یاران به جز این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم رو کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدا را.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد به یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم روا کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدارا.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک نالان، دهد ای قوم صوابی ز وفا جرعه ی آبی، به لب و حنجر خشکش برسانید، شرار عطش قلب فکارش بنشانید،  و را کراه شما راست، که بر من بدهید آب، بگیرید زمن طفل مرا و جرعه ی آبش بدهید و به منش رد بنمایید، دریغا که نشد ز آن سپه شوم ترحم به علی اصغر(ع) مظلوم، کسی داد نه آبش، نه بدادند جوابش، به جز از حرمله کزکین، به  کمین گاه شد و تیر سه پهلو بنهادی و به کمان و به سوی حنجر آن کودک مظلوم رها کرد، ندانم که خود آن  تیر جفا کرد، بر آن کودک بی شیر چهالیک بدانم که از آن تیر شد از آب و زجان سیر و پس از آن گاه نظر کرد به سوی پدر و کرد تبسّم که ایا جان پدر، خوب مرا آب بدادی که دگر در دوجهان آب نخواهم شه دین خون گلویش بگرفت و به سما ریخت وز آن خون به زمین باز نگردید یکی قطره و نبود عجب این امر((فراهی)) که سزاوار نباشد به زمین ریختن خون خدا بگذر از این ماتم عظما که دگر تاب شنیدن نبود شاه و گدارا.

 


بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم ع

بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم (ع)

                                  مرحوم سید آقا میرزا((طاهر)) اصفهانی

گشت عباس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دیرای کرامت، شه اقلیم فتوت، خلف پاک پیمبر، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سید خوبان، به فلک چون مه تابان، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.

*    *    *

گفت عباس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفار جفاکار ستم کیش بداندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.

*    *    *

گفت آندم شه خوبان، به زار و پریشان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دلخسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.

*    *    *

گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او بسوی شط فراتی، که بدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.

*    *    *

مشک پر آب نمود او به لب تشنه و برگشت زغیرت، که برد آب و  بود آبرویش در بر اطفال برادر، که جفا جو عمر سعد ستمگر، زغضب گفت به لشکر، نگذارند که عباس برد آب، اگر آب رسد بر لب آنان و در آیند به میدان ، نگذارند دگر نسل شما را.

*    *    *

ناگهان لشگریان، موج زنان، گشت عیان، کینه از آن قوم خسان، پیکر همچون گل عباس جوان، ماند میان، نعره زنان، تیغ کشید او زمیان، حمله برآورد بر آن قوم تو گفتی اسدالله بود درصف این معرکه کان لشکریان از دم تیغش همه گشتند گریزان، به یمین و به یسار، آنچه فتاد از دم تیغش زسر و پیکر و هم دست و بسی کشت از آن قوم دغا را.

*    *    *

اندر آنحال قضا گشت معین، بادل بن سعد لعین، ظالمی آمد زکمین، تیغ بیفکند بر آن دست رسا، دست شد از جسم ابوالفضل جدا، مشک به بازوی چپ آراست، بشد بر سط زین راست، که ای قوم مرا دست دگر گر زستم قطع نمائید، بود به رسانم به حرم جرعه ی آبی، چو گلستان حسینی همه لب تشنه فتادند به خاک و به بدن جامه ی چاک است و روا نیست سکینه کند از سوز عطش غش، بود امید مرا تا که برم آب و فشانم به رخ آن ماه لقا را.

*    *    *

آه و صد آه که کردند زتن، دست چپش باز جدا، فرقه ی بی شرم و حیا، لیک به جا گفت ابوالفضل بر آن قوم دغا، گر ز شما جور و جفا، بیش از این باز رسد، بر تن بی دست من امروز، رضایم که رسانم به حرم جرعه ی آبی، که بود عابد بیمار، تن خسته و تبدار، بود روز به چشمش چو شب تار، ز سوز عطش ای قوم ستمکار، ندانید مگر شربت بیمار بود آب به بیمار نمائید مدارا.

*    *    *

هردو بازوی جداگشته و تن خسته و دل بسته بر آن مشک ، که ناگه ز سر انگشت جفا، حمله تیری زکمان کرده رها، آمد و جا کرد بر آن دیده که همواره بد از خوف خدا، پر ز بکاء خواست برون آورد از دیده همان تیر و کله  خُود وی افتاد به زیر از سر آن سرور و هم  تیر دگر آمده بر مشک پر از آب، که هم آب زکف رفته و هم تاب بگفتا پس از این مرگ به من گشت گوارا.

*    *    *

ظالمی دید چو بی دستی عباس جوان، پای نهاد او به میان، کینه ی دل کرد عیان، گفت به آن سرور شجعان جهان، دعویت امروز عیان دار به من تا که بدانم هنر بازویت ای میر سپاه شه لب تشنه ابوالفضل تو را گر نبود دست، مرا هست عمودی زحدید از ره کین برد به کار و دوجهان شد چو شب تار و نگون گشت زرین قامت آن سرو دل آرای سمن سای ابوالفضل، پس آنگاه ندا کرد اخا را.

*    *    *

شاه بشنید چو آن ناله ی جانسوز و روان گشت به بالین برادر، به دل غمزده و چشم پر اختر، چو برادر که مشبک شده جسمش زدم تیغ و سنان نی به تنش دست، که خیزد دگرش چشم، که ریزد زبصر اشک روان، گفت به آن سرور و سالار جهان، تا نرود روح برون، پیکرم ای شاه مبر سوی حرمگاه مگر آن که رود. روح از این جسم برون چون که زمن آب طلب کرده سکینه، بود او منظر اندر حرم  و من خجل از روی وی از آن که نشد تا که بر آرم ز وفا حاجت آن کنز حیا را.

*    *    *

((طاهر)) آن مدح سرا مرثیه آرا شده و جسته تولّا به نبی وعلی و حضرت زهرا و امامین همامین، حسن سید کونین، حسین آن شه دارین، پس از آن به علی بن حسین آن که ورا نام بود سید سجاد و به باقر که بود بحر علوم و ثمر نخله ی ایجاد و به جعفر ایجاد و به جعفر که بود دین نبی زنده و پاینده از آن مظهر یزدان و به کاظم که بود خاک درش سجده گه موسی عمران، به رضا آن شه والا که بود شاه خراسان، حرمش قبله گه جان، به تقی آن که زجودش دو جهان آمده موجود، پس از آن به علی النقی و هم حسن عسکری آن هر دو امامین همامین، دگر آنکه بود سر خفی نور جلی، شبه رسول مدنی، وارث اجداد گرامی که بود هادی و مهدی به جهان اوست امامی که به پا داشته این عرض و سماء را.


بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم ع

بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم(ع)

                        مرحوم ملامحمدرضا((وصاف))بیدگلی کاشانی

میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده ((وصّاف)) حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده ی سلطان ولی، حضرت عبّاس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا، شیر صف معرکۀ کرببلا، میر و سپهدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است، به رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به پیکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشگر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند، به پیکار ز یک حمله او جمله گریزند، ز یک نعره ی او زهر بریزند، امیری که اگر تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفّار، طپد گرده گردان و ، برد زهره ز شیران و ، رمد مرد ز میدان و ، پرد طایر هوش از سر عدوان و ، فتد رعشه در اندام دلیران و ، یلان از صف حربش، همه صدمه          ضربش، بهراسند و گریزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کرببلا تا به چه حد برد به سر، شرط وفا را.

*    *    *

دید چون حال شه تشنه ی بی یار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرّار، در آن وادی خونخوار، که بد بی کس و بی یار و نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار، همه خسته و افکار، زیکسوی دگر لشکر کفّار، همه فرقۀ اشرار، همه کافر و خونخوار، ستم گستر و جرّار، جفاپیشه و غدّار، ستم کیش و دل آزار، کشید آه شرربار، فرو ریخت به رخ اشک چو از دیدۀ خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ یتیم از صدف خیمه برون شد، به روی دست یکی مشک تهی ز آب ، لبش تشنه و بی تاب، رخش غیرت مهتاب، زعطش لعل لبش خشک به او گفت که ای عمّ وفادار، تو سقّای سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک رتبه و جاهی، همه را پشت پناهی، به نسب زاده شاهی، به حسب غیرت ماهی، چو شود گر به من از مهر نگاهی، کنی از راه کرم، بهر حرم، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان حرم آل عبارا.

*    *    *

چو اباالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشه همّت، قمر برج فتوّت، گهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بنشیند این سخن از طفل عزیز پسر شافع امّت، چو یکی قلزم زخّار، به جوش آمد و چون ضبغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک، عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد، به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه ی امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دوصد شوکت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران ویلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، طمع از خویش بریدند. ره چاره به جز مرگ ندیدند، اباالفضل سوی شطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک  به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را زعطش سازد سیراب، بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، زلب تشنۀ اطفال برادر، همه چون طایر بی پر، همه دل خسته و مضطر، به جوانمردی آن شیر دلاور، بنگر هیچ از آن ننوشید، چو یم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و بکوشید، آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقۀ بی غیرت ترسنده سراپا، زچه از یک تن تنها، بهراسید، چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان و یلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید، فرسها بدوانید، دلیرانه برانید، بگیرید سر راه برآن شاه زبردست، که یابید بر او دست، نه عبّاس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است، بلا مثل نظیر است، ولی یک تن تنهاست، میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچاره گی از چیست، بجنگیدنش ارتاب نیارید، بیک باره بر او تیر ببارید، زپایش بدر آرید. به هر حیله که باشد نگذارید، برد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود این حرف شنیدند، عنان باز کشیدیدند، چو آن لشکر غدّار، زسردار خود این حرف شنیدند، عنان بازکشیدند، چو سیلاب، سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند موج، زهر خیل و زهر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید اباالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان، و خود از کشتۀ شان پشته همی ساخت، که ناگاه لعینی ز کمین گاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت، ولی حضرت عبّاس ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرید ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعینان دغا از برخود دور، بد او خرّم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بی تاب، سکینه که بود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغایی زقفا تیر رها کرد بر آن مشک، فرو ریخته شد آب، نیاورد دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمنی گشت نگون، دست زجان شست و به یکباره بنالید و بزارید، که ای جان برادر، چه شود گر بدم بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی، که سرم شق شده از ضربت شمشیر، ببینی که بود دیده ام آماج، گه تیر، فتاده زتنم دست، بیا تا که هنوزی به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده ((وصّاف)) اَلَم های اباالفضل، علمدار شه کرببلا را.

 


بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس ع

بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس(ع)

                                مرحوم((شوقی))اصفهانی

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان ، که بدی صاحب طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و با رقم و با رمق اندر لب او ماه بنی هاشم وعباس علمدار و سپهدار و جهانگیر و جهان بخش و دگر نایب و سفا. شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا اباالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

دید کاندر حرم خسرو خوبان، شده بس ناله و افغان و پر از شیون طفلان، همه شان               سینه زنان، نوحه کنان، موی پریشان، دل بریان، سوی عباس شتابان، که عمو جان چه شود جرعه ی آبی برسانی به لب سوختگان، کز عطش آتش بگرفته گلوی ما. شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

غضب آلود ز غیرت شد و عباس بشد موی تنش راست، زجا خواست، بخود گفت که عباس، تو اشجع به همه ناس، عجب از تو است که با این همه مردی و شجاعت، شود از صولت تو زهره ی شیر فلکی آب، عجب آسوده نشستی و روان شو بنما آب مهیا.

شه باوفا ابوالفضل،  صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

ادامه نوشته

سرباز شش ماهه

سرباز شش ماهه

هنگامى كه همه ياران و اصحاب امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، نداى غريبانه امام بلند شد:

«هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ... هل من مغيث‏يرجوا الله باغثتنا».

:«آيا حمايت كننده‏اى هست تا از حرم رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم حمايت كند؟ آيا فريادرسى است كه براى اميد ثواب ما را يارى كند؟».

وقتى كه اين ندا به گوش بانوان حرم رسيد، صداى گريه و شيون آنها بلند شد، امام كنار خيمه آمد و به زينب عليهاالسلام فرمود: فرزند كوچكم را به من بده تا با او وداع كنم، كودك را گرفت، همين كه خواست ببوسد حرمله تيرى به سوى گلوى نازك او رها كرد، آن تير به گلوى او اصابت نمود، و سرش را ذبح كرد.

كه در اين باره سيد حيد حلى گويد:

ادامه نوشته

بحور طویل در مصیبت کربلا

بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری(ع)

                                  مرحوم نادعلی سدهی ((خرم)) اصفهانی

باز از آتش هجران فلک افروخت شرر بر دل و جانم، که از آن کینه ی دیرینه ی او سوخت روانم، زغم و محنت اندوه و الم کرده ذلیلم، گوشه ی کلبه ی احزان بنمود است علیلم، آنچنانی که به زنجیر غم و غصّه، اسیرم ،نه امید است به بهبودی و نه آنکه بمیرم، نه تحمل که ز هجران بکنم صبر و شکیبی، نه انیسی نه دوایی نه غذایی نه طبیبی، نه کسی یار و مددکار و پرستار و حبیبی، هم بود واقعه ی کرببلا امر عجیبی، ز سفر کردن سلطان مدینه، به سوی کوفه به مهمانی آن فرقه ی کینه، که به همراه به برد او همه ی اهل حجرم زینب و کلثوم و سکینه، تن تب دار بود فاطمه ی بی کس و مضطر به مدینه، همه دم در ره او چشم امیدی که رسد نامه و یا قاصدی از کوی پدر، یا شنود او ز صبا بوی خوش کرببلا را.

*    *    *

بود در شهر مدینه، زحسین آن شه بی یار، همان دختر غم دیده ی تبدار و الم دیده و رنجیده و بیمار، به هجران و غم و غصّه گرفتار، که بدنام نکویش زوفا فاطمه و بود شب و روز به صد واهمه و داشت به لب نوحه کنان زمزمه و ناله بر آورد زدل کرد فغان سر به فراق و غم هجران پدر ، بهر غریبی خود و دوری روی علی اکبر، به خراشید رخ و سینه و دل گشت در آذر، همه شب از غم زینب، به فغان بود و به هر سو به تأسف نگران بود و ز امواج الم خسته و بی تاب و توان بود و چه بر عارضش از دیده ز خوناب جگر اشک فشان بود و به هر صبح و مسا کرد دعا، بر در درگاه خدا، راز و نیازش به تضرع ز در صدق و صفا، از ره تسلیم و رضا، شد ز دل غمزده ی او به ملا، ولد زبان داشت همی بار کریما احدا یا صمدا آگهی از درد دل خسته ی من بین چه غریبان به وطن، از ستم و کینۀ این چرخ کهن، دور ز احبا ب و عزیزانم و هم خسته و نالانم و با دیده ی گریانم و بین حال پریشانم و این رنج فراوانم و دارم به سفر، همچو پدر، نور بصر، روح روان، راحت جان، تاج سرم، در ره او منتظرم ، نیز از او بی خبرم، هر دمی اندر شررم، زآنکه چه آید بسرم، از تو تمنا و تقاضای من آنست، که زغربت به وطن شاد و سلامت به سوی من برسانی غربا را.

*    *    *

روزی آن نوگل گلزار رسول ثقلین، فاطمه ی طاهره را راجت جان نور دوعین، میوه ی قلب علی و نور دو چشمان حسین، با غم و اندوه والم ساخت ز مژگان گهر بار قلم، نامه ی از خون جگر کرد رقم، داد به دست عرب آن فخر عجم، گفت سوی کرببلا گر گذر افتاد تو را و نگری بیکس و مظلوم حسین(ع)باب مرا وز برای دل من خاطر من بهر خدا، حق مرا سازد ادا، از نظر مهر و فا، باری تو از جانب من، بوسه بن خاک رهش را و زیارت بنما روی مهش را و ببین امن و امان خیمه گهش را وصف آراسته بنگر سپهش را و به تعجیل مر این نامه بدستش برسانی، به یسارش تو موّدب بنگر تازه جوانی، که مرا هست همان قوّه دل نور بصر راحت جانی، زادب دست و را بوس و سلامش برسانو سپس از جانب من بوسه بزن صورت زیبای هما ماه لقا را.

*    *    *

عرب از راه حقیقت، سوی بستان شریعت، قدم از عشق و محبت، به دوصد شوق همی زد، که به صحرای بلا آمد و در خدمت ارباب وفا آمد و در محضر شاه شهدا آمد و بنمود تماشای گلستان شهیدان و جوانان بنی هاشم در خون شده غلطان و حسین بیکس و تنها و غریبست، به میدان و بزد بوسه زمین ادب از شوق وشعف، داشت همان نامه ی آشفته به کف، خدمت آن پور شهنشاه نجف، باادب او داد بمانند صحف، برگل بستان امامت، شاف روز قیامت، ثمر باغ هدایت، گهر بحر شرافت، دُر دریای سعادت، شمع ایوان ولایت، شه اقلیم شهادت، منبع جود و سخاوت، شیر میدان شجاعت، معدن لطف و کرامت، مایه ی رحمت امت، سبط پیغمبر اکرام، سید و سرور عالم، باعث محنت و ماتم، سبب شور محرّم، گشته بی مونس و همدم، که زده تکیه ابر نیزه در ان معرکه ی پرخطر و فرقه ی اعداء همه صف در صف و آماده جنگند و جدالند، پس از این منظره افزود غمش ب غم و با ناله شد او هم دم و یاد از سخن فاطمه اش آمد بنمود به اطراف حسین هرچه نظر با دل پرحسرت و بادیده تر، نیست از آن تازه جوان هیچ اثر، حال چه رو فاش بگیرد ز شهنشاه خبرف مات و مبهوت شد از فکرت و در جیب فرو برد سر از حیرت و شد خون به دل از حسرت و بگزید لب از عبرت و در ورطه غم غوطه ور افتاد، اباء خطر ناشاد و در غم برخش بازشدی، مات ازاین راز شدی، گفت که فریاد ز دستت فلکاء از چه روا داشته ایی بر پسر فاطمه بی واهمه در دشت بلا، این همه جور و جفا، امر بفرمایش صغرا نرسیدم، گل مقصود نچیدم، آنچه فرمود ندیدم، هرچه اطراف نظر کردم وغم خودرم و پی بردم و اصلا اثری نیست ز مقصود و ز منظور من آن کعبه ی دل، سرو روان، تازه جوان، راحت جان، اکبر گل چهره چراغ حرم محترم آل عبارا.

*    *    *

شه دین گفت به آن شخص عرب، از چه سبب، می بری این گونه تعجب فاش گو نیست تعجب، آنچه خواهی به طلب خودکه بدانم به چه حالی تو و اندر چه خیالی تو و افزوده ملالی تو و در فکر سؤالی نو و چون شرح دهم ن غم خود را به ملا، حال در این دشت بلا، از ره بیداد و جفا، یکه و تنها شده ام، نیست کسی دادرسی و بدلم هست غم و غصّه بسی و نبود هیچ به آمال جهانم هوسی و نکنم فاش و نگویم به کسی آنکه نمانده نفسی و زعطش سوخته جانم، به فلک رفته فغانم، غم ناشاد جوانم، علی اکبر زده آذر به همه جسمم و جانم، اندر این وادی پر خوف و خطر، بیکس و مضطر شده ام، بر ده غم داغ علی اکبر ناشاد قرارم، که به این زندگی تلخ تر از زهر دگر میل ندارم، وقت آنست که برخاک بلا، از ستم قوم دغا، تشنه جگر من ز وفا، از ره تسلیم و رضا، بهر خدا جان بسپارم، به همین نامه که از دختر مظلومه ی غم دیده ام آوردی و صدغصّه ابر غّه دیرین بفزودی و مرا یاد از آن دختر بیمار نمودی و رک خون زد و چشمم بگشودی و همان طاقت و صبرم بربودی، چکنم والفساء حال مرا وقت نماندهکه جوابی بدهم نامه ی آن بلبل بی برگ و نوا را.

*    *    *

غرض آن شاه سوی خیمه سوی خیمه روان گشت و به هر سو نگران گشت وز دل نغمه کنان گشت و گشودی ز وفا نامه و برپاشدی هنگامه و دل سوخت چو بنمود بیان فاطمه بنوشته که ای باب غریبتم، نبود صبر و شکیبم ،چه کنم ازغم هجران، که توبودی همه دم یار و حبیبم، من بیمار چه سازم به کجایی تو طبیبم، مشتعل شد بدو آتش تن تبدار و علیلم، یکی از آتش تب و آن دگر از آتش هجران، که بمیرم ز فراق همه یاران و عزیزان، شب و روزم به غم و غصّه گرفتار، در این شهر و وطن بی کس و بی یار، نه کس در دل اظهار کنم ، روسوی دیوار کنم، ناله بسی زار کنم، تا که بسوزد شرر آه دل من همه ی ارض و سما را.

*    *    *

اولاً باد سلامم به تو ای باب گرامی، پس از آن باد به عمّویمن عباس سلامی و به اهل حرم محترمت از من مسکین چه دعایی چه سلامی به تمامی، خصوصاً به علی اکبر فرخندۀ نیکو سیر اینست پیامی، که مرا از نظر لطف خود انداخت ایی و زچه رو درعوض مهر و محبت زمنت ترک وفا ساخته ایی و دلم از آتش هجران و الم یکسره بداخته ای، ای برارد علی اکبر بنویس آنکه بدانم، علی اصغر به زبان آمده وتیر دعایم به نشان آمده و صحبتی از من به میان آمده جانا به خدا جان به لبم آمد و روزم شده چون شب، زغم دوری زینب، نبود طاقت دیگر تو بیا جان برادر، زوفا جانب خواهر، نسظر از لطف بفرما، ببرم خدمت بابا، دل من کن تو تسلا و ببین حالت صغراف که من هر چند اسیر تب و بیمار دشم لیک امید است خدا را که ملاقات نمایم بدو صد ذوق وشعف، چهره زیبای دلارای شمارا.

*    *    *

به همین آرزو صغراء به مدینه، ز فراق پدرش کرد تحمّل، همه روز و شب و سوز و تب او می شدی افزون و به امید وصال پدرش بود چو مجنون و زدیدار نکویش شده محروم به بستر به فتاده است وبه تشویش از آن عاقبت شوم وز اندوه فراوان چو در کلبه ی احزان دشه مغموم و به بیهوشی و مدهوشی او نیست چه معلومکه ناگاه یکی ناله ی جانسوز، به آهنگ جگر سوز، به گوش آمد و هوش آمد و خون در همه اعضاش به جوش آمد و ز آن ناحیه او دل بخروش آمد و برخواست قد آراست و بنمود نظر از چپ و از راست، به چشمان کهربار، مجسم سر دیوار، بدید او به لب بام، یکی مرغ گرفتار، به غم با پر خونبار، نشسته زالم می کند او زمزمۀ زار، گهی سر به برد زیر پر و ناله ی جانسوز کند سر، گهی جانب صغرا نظرو دیده کندتر، به همین حال زند بال و پر و صیحه برآرد زجگر، وای حسین گشت شهید و همه عالم به عزایش شده مشغول و غمش سوخته است هردو جهان، جن وبشر را ملک را وفلک را و همه وحش بیابانی و آن راهب نصرانی و هم ماهی دریایی و هم آهوی صحرایی موران زمینی و خمصوصاً همه مرغان هوارا.

*    *    *

کرد صغرا اَلَم دیدۀ تب دارف نظر با دل پرخون و شرر بار، به آن مرغ وفادار، بفرمود به چشمان گهربار، چه داری خبر ای مرغ ورسی از سفر ای مرغ و نداری حذر ای مرغ و منم خونجگر ای مرغ به ره منتظر ای مرغ و مسافر به سفر دارم و چشمی سوی در دارم و دل پر زشرر دارم و بین دیده ی تر دارم و اصلانه خبر دارم و من را نبود هیچ گناهی و زجان من مظلومه ی غم دیده چه خواهی، که ندارم به جز اشک بصر و شعله آهی، همه دم چشم به در هستم و در را ه پدر منتظر استم، پدر من به سفر باشد و چشمم به رهش جانب در باشد و این چیست خبر از تو و آهت به دلم کرده اثر گو بخدا خون که باشد بپر و بال تو کاینگونه بود حال تو آشفتهو درهم ، که بپیچی به خود از غم، به خدا سوخته آهت جگر عالم و آدم، نه همین سوخته ای جان مرا همچو فلک از غم و هجران پدر فال بدی می زنی اکنون که ندارم به تنم تاب و توانی، سخنی گو که غم و غصّه ام از دل برهانی، آتش قلب من از آب تسلی بنشانی، تن تب دار دگر طاقت آزار نابشد، بی محابا خبر مرگ به بیمار سزاوار نباشد، نبدی بام دگر بهتر از این بام که رویش بنشینی و بنالی و نسازی دل من بیش از این خون که چه مجنون، شدم اکنو، دل من جانب هامون کشد و رخت من از خانه به بیرون کشد و گوشه ی صحرا بکنم جای تو عجب غلغله برپا بنمودی، به جهان شور فکندی، که چه ((خرّم))برساندی، ز یکی نکته هزاران به همه خلق جهان ماتم و رنج و الم و محنت مارا.

*    *    *    *    *


بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت رقیه خاتون ع

بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت  رقیه خاتون (ع)

                               مرحوم محمد حسین ((صغیر)) اصفهانی

باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در بدر از خانه و کاشانه مرا، داد زکین جغد صفت جای بویرانه مرا، تا که شوم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه  بی یار، شهید آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، بحکم پسر سعد جفا پیشه ی خونخوار، تن عبد بیمار، ببستند بزنجیر گران بار و به عنوان اسیر، بسوی شام ببرند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، زجفا فرقه ی مرتدّ، بفزودند به هر لحظه غمی بر عمشان، تازه نمودند زنو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تاکه بدانند به یک منزل ویرانه زکین منزلشان، وه که چه ویرانه ی بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز زبسیاری گرمانبد آسوده تن اطهرشان شب ز برودت نبدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاک غم اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طره ی اکبر، گهی افسوده و گریان همه از یاد شکر خنده ی اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند با فغان، همه دم روز و شب و صبح و مسارا.

*    *    *

دختری داشت شه دین، که رقیه بدیش نام، زبی مهری گردون، رخ بختش شده سیلی خور ایام، زهجر پدرش روز عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، زکعب نی وسیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام ز خونین جگری دربدری بی پدری تلخ و راکام، بشیرین سخنی گشت شبی گرم نوا نوحه سرا گفت که ای عمّه چه شد تاج سرم، کو پدرم؟ زینبش آورد بپاسخ که آیا نور دو چشمان ترم، باب کبارت بسفر رفته، که از فرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته پس آن طفل در آن گوشه ی ویرانه غریبانه بنالید و بزارید، چو بلبل بپریشانی احوال چو سنبل پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش زوفا پرده گشودی و ورا خواب ربودی، غم بیداریش از دل بزدودی و بدیدی که در آن واقعه خوش سایه ی اقبال بسر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای بد امان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان درد دل خویش و برآورد زدل شور و نوا را.

*    *    *

گفت کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو بسر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، زگل روی تو شد کلبه احزان، بصفا رشک چمن غیرت بستان، چه دهم شرح پدر جان، که ز خونخواری و بیرحمی عدوان، من غمدیده نالان، بدویدم به بیابان، بسر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت که ز شفقت بکنارم بنشاندی، بر خم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقت برهاندی، همه دم بودبد امان توام جای و در آغوش توام منزل و مأوای و کشیدی زوفادست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه برخ بهر تسلای دل مضطر من، پدر حال مگر از من غمدیده چه دیدی، که بیکبار دل از من ببریدی، زسرم پابکشیدی که نبودی و نه دیدی، چقدر شمر بزد بر رخ من  سیلی و بنمد زسیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت بسرم، بعد تو شد قوت من از خون جگر آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّه خونی جگرم، یا چه کند عابد بیمار، همان بیکس تبدار، که گردیده بزنجیر گرفتار و در این شهر غریبی نه و را هست طبیبی، نه دوایی نه غذایی نه به جز ناله ی شبگیر انیسش، نه بجز حلقه ی زنجیر جلیسش، غرض ان طفل بدامان پدر گرم نوا بود و زدرد دل خود نوحه سرا بود و همی کرد بیان شرح  جفا و ستم فرقه ی بی شرم و حیا را.

*    *    *

چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که بخواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیده ی خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعه ی خاب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی نه چراغی بهمان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، بهمان آتش غم سوخته پر مرغ روانش، بفلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید که ای عمّه دگر باب من زار کجا رفت، بیامد ز سفر باز چرا رفت، چه دید از من بی دل که ز من چهره نهان کرد، مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان بفلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، بخواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زار غمین را، عرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مر، دل افواج ملک کاست، زویرانه فغان تا بفلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر النساء را.

*    *    *

گشت بیدرا یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر گفتنش ای بدگهر این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید بدام تو اسیرند و بچشم تو حقیرند و باندوه قریبند و بویرانه مکینند، یکی طفل سه ساله ، که نهادی بدلش داغ چو لاله، بخیال پدر افتاده زافغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیدادو جفا، خواست زنو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، ردس شه تشنه فرستاد بویرانۀ غم خانه دوصد آه از آن گاه که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه بناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و ازگل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمنی، روشن از آن عرش برین، فت رقیه که آیا عمّه ی مضطر، من از این فرقه ی ابتر، طلب نان ن نمودمف به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، زغمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببوئید، بگفت از چه به خون روی تو گلگون شدهو موی تو پرخون شده آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، زغم از پابفتادی و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و زتن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّه ی جانسوز((صغیرا)) که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.

 


بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا ع

بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا (ع)

                                                    سهراب اسدی تویسرکانی

تاکه اولاد نبی (ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوه ی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، شت دلش پر زالم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همه جا عذر پذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشنده ی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بد اندیش و جفاکار، از این خیل ستم کار، از این کجروی و باطل بسیار، از ابن دسته ی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم ، بشود گر که سر از پیکر من در دره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در این باره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.

*    *    *

شد مصمّم که کند کاخ ستم، یکسره ویران و جهان کرده گلستان و ببخشد به تن مردم محروم توان و بزداید غم و اندوه از آن چهره ی خوبان جهان و بزند تیشه به آن ریشه ی اقوام پلیدی، که بود قوم یزیدی، و کند یکسره از جای همان نخل ستمکاری و آن جور و جفا کاری و آن خوی خطاکاری و بر پای بدارد همه جا بیرق الله و رساند همه جا بانگ دل انگیز و خوش و نغمه ی خوش صوت خدا در ره  احسان و کند مشعل توحید فروزان و کند جلوه ی حق جمله نمایان به جهان و علم کفر کند کن فیکون و بدهد شادی دوران به دل و دیده محزون و کند جمع همی یار و قشون ستم و جور براندازد از آن صحنه و مسدود نماید همه جا راه ستمکار و جفا پیشه و آن ظالم بد ذات که تکیه زده بر مسند و بر جای و برآن منصب پاینده که باشد به یقین حق چو او رهبر والاگهری، کو بود از نسل پیمبر، بود او زاده ی حیدر(ع)، بود او صاحب منبر، بود او دشمن کافر، بود او رهروداور، بود او شافع محشر، بستاند زعد و حق و کند پاک زنا پاک همان صحنه ی گیتی و همان عهد و زمان را.

                                            *    *    *

بر همین اصل فراخواند ز یاران و ز انصار، پس از رخصت دادار و جدا گشتن اغیار، به هفتاد و دو تن یار، چنین گفت: که ای لشکر بیدار، بیایید که در پیش بود کار، بیایید که در پیش بود کار، همان کار که باشد ره پیکار، بر آن دشمن غدّار، بر آن قوم ستمکار، برآن خیل زیانکار، به آن، دسته ی اغیار، پس از آن همه گفتار، شد آماده همه جان به کف و مانده به صف در صف پیکار و روان گشته از آنجا بسوی کرببلا، کرد در آن بادیه برپا، علم صدق و صفا، پرچم ایمان و وفا، بیرق احسان و سخا، رایت لاحول ولا، در پی فرمان خدا، خالق این ارض و سما، شافع فردای جزا، حاکم بر هردو سرا، دایره ی ملک بقا، تا که کند عهد خود این گونه وفا، آن مه والاگهر و آن شه حن و بشر و زاده ای زهرای بتول و شرف عالم امکان، که کند قائله را ختم اگر چه بدهد در ره این ایده ی خود هستی و جان را.

*    *    *

لیکن افسوس که از لشکر کفار، همان قوم دل آزار، همان فرقه ی اشرار، بر او راه ببستند و تنش از ستم و جور بخستند و دلش با سخن و حرف اباطیل شکستند و برآن مستند تزویر نشستند و همه رشته ی الفت بگستند و نرستند زچنگال هوی و هوس و خودسری و  خیره سری حیله و تزویر و ریا، مانده در آن راه خطا، کرده چنین عرصه بر او تنگ که یا جنگ و یا بیعت با لشکر کفار و بپوید ره تسلیم و رضا و نرود جانب مقصد، که اگر از هدف خود بشود دور، شود سخت پریشان دل و افسرده و آزرده و پژمرده و غمدیده و بیند ستم و جور در این راه بگیریم از او جمله امان را.

*    *    *

این سخن سخت بیامد به همان زاده ی زهرای بتول (ع) و گل بستان رسول (ص) و پسر شیر خدا، مظهر ایثار و سخا چشمه ی جوشان وفا، معدن ایمان و صفا، منبع انوار و ضیا، در بر آن قوم دغا، سخت برآشفت که ای قوم چه گویید، چرا راه صفا هیچ نپویید، گل باغ محبت زچه رو هیچ نبویید، بیایید و از این کرده ی باطل همگی دست بشویید، منم زاده ی زهرا، هر درج ولایت، صدف بحر سعادت، گل گلزار شهامت، اثر دامن عصمت، میوه ی نخل مروّت،  خوشه ی خرمن عزّت، علم و رایت حکمت، ولد مهد شجاعت، پسر دختر خوشنام پیمبر کنم، این حرف و سخن های شما را به یقین رد و بگویم سخن از دین خدایی که بیایید در این راه سرافرازی خود بیمه نمائید و چو مردان خدا در ره توحید و جداگشته از این راه کج و باطل و بنموده رها شیوه ی بیداد و زیان را.

*    *    *

الغرض این سخنان، در دل چون سنگ همان قوم جفا پیشه ی بی دین و همان خصم      خطاپیشه ی پرکین، اثری هیچ نکرد و نشدی رام حقیقت، ننهادی قدمی سوی طریقت، ره آزادگی از بند اسارت ره وارستگی از قید حقارت، ره شایستگی و راه سرافرازی و آن راه سعادت، شد از این واقعه غمگین شه والاگهر و راند پی قصد و هدف توسن تصمیم بایستاد چو کوهی به برخصم دغا، دشمن پرکین و جفا، رهرو آن راه خطا، تا که کند جنگ و ستیزی به ره دین خداوندی و بر پای بدارد علم صدق و صفا و شرف و مجد و بزرگی و پی دعوی این دعوت حق، شست زجان و سرو اموال خودش دست، شد آماده که کوبد به سر دشمن پر کینه، یکی ضربه جانانه و یا این که بپوید ره توفیق شهادت همه یاران خود آماده ی پیکار  زعباس علمدار همان یار وفادار علی اصغر شیر خوار علی اکبر غم خوار همان یار فداکار فرستاده به میدان وهمه از دم آن تیغ جفا پیشه گذاشتند و به معبود رسیدند و چنین بار پر از محنت .رنجی بکشیدند ونهال شرف و عزت ومردانگی از خود همان خیل فداکار بشد بهره و روجمله بکشتند همان قوم جفاکار همه تشنه لبان را . 

*    *    *

تا که آن میوه ی بستان رسالت، گل گلزار امامت، شرف نسل شهامت، چو چنین دید همان زاده ی حیدر(ع) زدل پر شرر خویش برآورد چنان ناله به درگاه همان خالق اکبر، که شدم یکه و تنها و ندارم دگر آن لشکر و یاور، شده آن لحظه دهم سر، به ره دین تو ای قائد سرور، که کنم عهد خود این گونه وفا رفت در این حال سوی صحنه ی پیگار و چنین گفت که ای قوم ستمکار، من از آل رسولم، ثمر باغ بتولم، ننمودید قبولم، به ره جد کیانم بنهادم قدمی از پی ترویج شئونات خدایی، منم اولاد علی و آنقدر جنگ کنم تا که کنم زنده همان یاد علی را به صف خیبر و در جنگ حنین واحد و ضربه ی من هست نشانی زهمان ضربه ی پرشور علی و شرف نسل بنی هاشم و گفتا چو چنین ورد سخن یک تنه زد بر صف کفار، بر آن دشمن غدّار، که ناگاه بدین آتش خشم و غضب دشمن خون خوار، از آن خیمه ابرار، بلند است ورود جانب افلاک از آن شعله و برپاست از آن ضجه ی اطفال بشد سست قد و قامت او از غم ایام و از این جور و ستم، تیر جفا بر تن او جای گرفت و تن او سخت بشد ریش و پر از زخم زتیر غضب دشمن غدّار و زکف داد همه تاب و توان را.

*    *    *

شمر ملعون چو چنین دید که افتاد زپا نخل تنومند امامت، گهر تاج ولایت ، نقطه ی دایره عزت و شوکت، به خودش داد چنین جرأت و بنمود جسارت، که رود جانب آن سرور خوبان و کند با همه ی خشم و قساوت، سرپاکش زتن و پر ز جراحات جدا و بدهد خاتمه این جنگ و برد اهل و عیالش به اسیری و خرد ننگ به خود تا ابد الدهر و نصیبش بشود لعن و شود طعن فراوان به همان ظالم بی دین و به هر گوشه و هرجای به زشتی و به بدکاری او بازنمایند زبان را.

*    *    *

پس از این واقعه آن زینب غمدیده و محزون، که شده غصّه و اندوه وی افزون شده خسته و دل خون و پریشان، زغم داغ همه سخت بنالید به درگاه خدا از غم دوران و زجور و ستم قوم جفاکار، که یارب مددی کن که رسانم به همه جمله پیامی که در آن هست ره صبح رهایی           ز هوی و هوس و خدعه و نیرنگ، در این حال بزد شمر لعین بر سر آن چوب و پی بردن آنان به اسیری، به بر حاکم غدار و همان حاکم ظالم که از او جمله بگیرند همه اجرت و پاداش و کند دل خوش از این کار اسیران وهمه حاکم آن ایل و تباری که پی کشتن اولاد نبی (ص) جایزه تعیین بنمودند و بر او آب و ببستند و بر او سخت گرفتند و بکشتند همه اهل و عیال و به اسیری بسپارند عزیزان و ولی غافل از این بود که زینب غمدیده و محزون، چوکند باز دهان و سخن خویش بگوید به تکان آورد آن کاخ ستم پیشه و لرزد به خود آن ظالم بدطینت و بدذات، یزید بن معاویه، همان غاصب بدنام، که دارد به کف خویش همی جام و بگردد ز پی کام، چه در صبح و چه در شام و بود حاکم بر طایفه ی  بی خرد و دور از اوصاف خدایی و طرفدار شده آن ره ابلیس و در آن راه بتازند و ندارند خبر از دل مظلوم و پریشانی قومی که بود درخور شایستگی و منصب و عنوان زعامت، به جهانی که چنین بوده ز آبا و ز اجداد، پی عدل و پی داد در این راه نشان داد همه خط و نشان را.

*    *    *

تاکه آن سرور خوبان جهان، رهبر والای زمان، زینت بستان حیا، میوه ی گلدشت وفا، بلبل گلزار صفا، شد سرش از جسم جدا، از ستم و جور و جفا، شمع شبستان هدی، دختران مرد خدا، خواهر غم پرور او، میوه ی باغ و بر او، در همه جا یاور او، نوحه گر اکبر او، فاطمه ی  اطهر او، زینت او زیور او، قد رسا کرده علم، در بر هر جور و ستم، با همه ی درد و الم، با همه ی ناله و غم ، تاکه نهد در ره مردانه قدم، چمع نمودی و ببردی همه را سوی اسیری، چوگذرد به کویی و نظر کرد به مردم، سخن خویش بگفتا که شما مردم کوفه، زچه این گونه فرومایه و پستید؟ بسی نامه نوشتید، به اولاد پیمبر زره شوق بر او بیعت مردانه ببستید، ولیکن زجفا بیعت خود را بشکستید و بکشتید همه یاور و یاران وی و شرم نکردید از او مزد شما را بدهد قادر یکتا که همه مجرم و در راه خطایید و سخن ها همه می گفت که تا نوبت دیگر به بر حاکم بی شرم و حیا، عنصر بی ارج وبها، خصم بداندیش دغا، دشمن پر جور و جفا، مست می کبر وریا، غرفه به دریای فنا، حاکم بدنام یزید بن معاویه، همان مظهر زشتی که بلرزید ز گفتار همان زینت پرشور، همان چهره ی پرنور، زانوار الهی که نهاده قدم این گونه به راهی ، که بود مقصد آن همره خوف و خطر و پر ضرر و پر شرر و زحمت و پر رنج ولی دور زهرترس و زهر بیم، همان شیرزن راه خدا، زینب با مهر و وفا، رفت چنین راه و بلرزاند همه کاخ ستم را و تن ظالم سفاک و همان آدم هتاک و گشودی ره جرأت بسوی پیرو حق بنمود از سخن خویش نصیب همه ی اهل جفا ترس و جبان را.


بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر(ع)

                مرحوم عزیزالله ((فراهی)) کاشانی

بازم افتاده به جان، آتشی از کجروی چرخ ستمکار، که چون خسرو اقلیم وفا، کنز کرم، کان سخا، معنی و الشمس و ضحی، زینت آغوش رسول دو سرا، ور دل فاطمه و شیر خدا، نیّر تابان امامت، سومین شمع هدایت در دریای سعادت، گل گلزار رسالت، به صف کرببلا      خیمه ی اجلال زد و بهر شهادت به میان زد کمر و چشم بپوشید ز یاران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا یکسره را کشته و آغشته به خون بنگرد اما چو در آن دشت بلا شاه شهیدان علم افراشت، دل از هستی خود یکسره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کین بر رخ او به بستند، دل آل علی را بشکستند، زجان پیروی نسل زنا را بنمودند، در کینه به فرزند پیمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرویدند، به مظلومی آن شاه ندیدند و به رویش ز جفا تیغ کشیدند و نکردند زحق شرم و نه برآل علی رحم به بستند کمر تنگ، پی گشتن فرزند پیمبر، همه با نیزه و خنجر، که نمایند جدا تشنه لب از پیکر او سر، ز ستمکاری آن قوم دغا، گشت ز شمشیر جفا، کشته در اول همه یاران عزیز دل زهرا و سپس نوبت پیکار رسیدی به جوانان بنی هاشم و هر یک بچیشیدند زصهبای شهادت، چو بدیدند غریبی حسین و ستم قوم دغارا.

*    *    *

شد چو آن سرور دین، بی کس و بی یار و معین، کرد به هر سو نظر و دید ندارد نه دگر یاور و یاری، نه دگر خویش و تباری، همه افتاده روی خاک ابا پیکر صدچاک، زیک سو تن صد چاک علی اکبر(ع)خورشید لقا گشته به خون غوطه ور و یک طرف افتاده به خون سرو قد قاسم و عباس علمدار، زیک سوی سپاهی همه بی دین و ستمگر، همه بد اختر و کافر، همه بیگانه زد اور، همه با نیزه و خنجر، شده آماده پی کشتنش آن گاه بیامد به در خیمه و فرمود که ای زینب(ع) غمدیده محنت زده رو در حرم آور علی اصغر (ع) ششماهه ی بی شیر مرا تا که ورا بار دگر سیر ببینم، زینب زار به فرمان برادر، به سراپرده شدی وارد و شد بر سر  گهواره ی آن کودک دل خسته، بدیدش زعطش در تب و در تاب، رخش گشته چو مهتاب، زگهواره بیاورد و بدادش به شهنشاه شهیدان و بگفتا  که ایا جان برادر، بنگر بر علی اصغر، که زسوز عطش افتاده به جان و تنش آذر، شه لب تشنه بیاورد، علی اصغر خود را سوی میدان و گرفتش به سر دست و بگفتا که ایا قوم جفاکار، حسینم من و باشد پدرم حیدر کرّار، چه کردم که نمودید مرا خوار، گناهم چه و جرمم چه بود ای سپه دون که بریزید مرا خوان، زچه بستید برویم زجفا آب فراتی که بنوشند از او دیو و دد و وحش و طیور و حیوانات آخر ای قوم جفاکیش بد اندیش، مرا نیست گناهی، نه علمدار سپاهی، همه یاران مرا تشنه لب از تیغ جفا سر ببریدید و مرا نیست به جا هیچ کس از خویش و تبار و ز جوانان و ز یاران به جز این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم رو کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدا را.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد به یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم روا کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدارا.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک نالان، دهد ای قوم صوابی ز وفا جرعه ی آبی، به لب و حنجر خشکش برسانید، شرار عطش قلب فکارش بنشانید،  و را کراه شما راست، که بر من بدهید آب، بگیرید زمن طفل مرا و جرعه ی آبش بدهید و به منش رد بنمایید، دریغا که نشد ز آن سپه شوم ترحم به علی اصغر(ع) مظلوم، کسی داد نه آبش، نه بدادند جوابش، به جز از حرمله کزکین، به  کمین گاه شد و تیر سه پهلو بنهادی و به کمان و به سوی حنجر آن کودک مظلوم رها کرد، ندانم که خود آن  تیر جفا کرد، بر آن کودک بی شیر چهالیک بدانم که از آن تیر شد از آب و زجان سیر و پس از آن گاه نظر کرد به سوی پدر و کرد تبسّم که ایا جان پدر، خوب مرا آب بدادی که دگر در دوجهان آب نخواهم شه دین خون گلویش بگرفت و به سما ریخت وز آن خون به زمین باز نگردید یکی قطره و نبود عجب این امر((فراهی)) که سزاوار نباشد به زمین ریختن خون خدا بگذر از این ماتم عظما که دگر تاب شنیدن نبود شاه و گدارا.

 


بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم ع

بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم (ع)

                                  مرحوم سید آقا میرزا((طاهر)) اصفهانی

گشت عباس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دیرای کرامت، شه اقلیم فتوت، خلف پاک پیمبر، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سید خوبان، به فلک چون مه تابان، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.

*    *    *

گفت عباس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفار جفاکار ستم کیش بداندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.

*    *    *

گفت آندم شه خوبان، به زار و پریشان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دلخسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.

*    *    *

گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او بسوی شط فراتی، که بدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.

*    *    *

مشک پر آب نمود او به لب تشنه و برگشت زغیرت، که برد آب و  بود آبرویش در بر اطفال برادر، که جفا جو عمر سعد ستمگر، زغضب گفت به لشکر، نگذارند که عباس برد آب، اگر آب رسد بر لب آنان و در آیند به میدان ، نگذارند دگر نسل شما را.

*    *    *

ناگهان لشگریان، موج زنان، گشت عیان، کینه از آن قوم خسان، پیکر همچون گل عباس جوان، ماند میان، نعره زنان، تیغ کشید او زمیان، حمله برآورد بر آن قوم تو گفتی اسدالله بود درصف این معرکه کان لشکریان از دم تیغش همه گشتند گریزان، به یمین و به یسار، آنچه فتاد از دم تیغش زسر و پیکر و هم دست و بسی کشت از آن قوم دغا را.

*    *    *

اندر آنحال قضا گشت معین، بادل بن سعد لعین، ظالمی آمد زکمین، تیغ بیفکند بر آن دست رسا، دست شد از جسم ابوالفضل جدا، مشک به بازوی چپ آراست، بشد بر سط زین راست، که ای قوم مرا دست دگر گر زستم قطع نمائید، بود به رسانم به حرم جرعه ی آبی، چو گلستان حسینی همه لب تشنه فتادند به خاک و به بدن جامه ی چاک است و روا نیست سکینه کند از سوز عطش غش، بود امید مرا تا که برم آب و فشانم به رخ آن ماه لقا را.

*    *    *

آه و صد آه که کردند زتن، دست چپش باز جدا، فرقه ی بی شرم و حیا، لیک به جا گفت ابوالفضل بر آن قوم دغا، گر ز شما جور و جفا، بیش از این باز رسد، بر تن بی دست من امروز، رضایم که رسانم به حرم جرعه ی آبی، که بود عابد بیمار، تن خسته و تبدار، بود روز به چشمش چو شب تار، ز سوز عطش ای قوم ستمکار، ندانید مگر شربت بیمار بود آب به بیمار نمائید مدارا.

*    *    *

هردو بازوی جداگشته و تن خسته و دل بسته بر آن مشک ، که ناگه ز سر انگشت جفا، حمله تیری زکمان کرده رها، آمد و جا کرد بر آن دیده که همواره بد از خوف خدا، پر ز بکاء خواست برون آورد از دیده همان تیر و کله  خُود وی افتاد به زیر از سر آن سرور و هم  تیر دگر آمده بر مشک پر از آب، که هم آب زکف رفته و هم تاب بگفتا پس از این مرگ به من گشت گوارا.

*    *    *

ظالمی دید چو بی دستی عباس جوان، پای نهاد او به میان، کینه ی دل کرد عیان، گفت به آن سرور شجعان جهان، دعویت امروز عیان دار به من تا که بدانم هنر بازویت ای میر سپاه شه لب تشنه ابوالفضل تو را گر نبود دست، مرا هست عمودی زحدید از ره کین برد به کار و دوجهان شد چو شب تار و نگون گشت زرین قامت آن سرو دل آرای سمن سای ابوالفضل، پس آنگاه ندا کرد اخا را.

*    *    *

شاه بشنید چو آن ناله ی جانسوز و روان گشت به بالین برادر، به دل غمزده و چشم پر اختر، چو برادر که مشبک شده جسمش زدم تیغ و سنان نی به تنش دست، که خیزد دگرش چشم، که ریزد زبصر اشک روان، گفت به آن سرور و سالار جهان، تا نرود روح برون، پیکرم ای شاه مبر سوی حرمگاه مگر آن که رود. روح از این جسم برون چون که زمن آب طلب کرده سکینه، بود او منظر اندر حرم  و من خجل از روی وی از آن که نشد تا که بر آرم ز وفا حاجت آن کنز حیا را.

*    *    *

((طاهر)) آن مدح سرا مرثیه آرا شده و جسته تولّا به نبی وعلی و حضرت زهرا و امامین همامین، حسن سید کونین، حسین آن شه دارین، پس از آن به علی بن حسین آن که ورا نام بود سید سجاد و به باقر که بود بحر علوم و ثمر نخله ی ایجاد و به جعفر ایجاد و به جعفر که بود دین نبی زنده و پاینده از آن مظهر یزدان و به کاظم که بود خاک درش سجده گه موسی عمران، به رضا آن شه والا که بود شاه خراسان، حرمش قبله گه جان، به تقی آن که زجودش دو جهان آمده موجود، پس از آن به علی النقی و هم حسن عسکری آن هر دو امامین همامین، دگر آنکه بود سر خفی نور جلی، شبه رسول مدنی، وارث اجداد گرامی که بود هادی و مهدی به جهان اوست امامی که به پا داشته این عرض و سماء را.


بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم ع

بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم(ع)

                        مرحوم ملامحمدرضا((وصاف))بیدگلی کاشانی

میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده ((وصّاف)) حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده ی سلطان ولی، حضرت عبّاس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا، شیر صف معرکۀ کرببلا، میر و سپهدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است، به رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به پیکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشگر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند، به پیکار ز یک حمله او جمله گریزند، ز یک نعره ی او زهر بریزند، امیری که اگر تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفّار، طپد گرده گردان و ، برد زهره ز شیران و ، رمد مرد ز میدان و ، پرد طایر هوش از سر عدوان و ، فتد رعشه در اندام دلیران و ، یلان از صف حربش، همه صدمه          ضربش، بهراسند و گریزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کرببلا تا به چه حد برد به سر، شرط وفا را.

*    *    *

دید چون حال شه تشنه ی بی یار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرّار، در آن وادی خونخوار، که بد بی کس و بی یار و نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار، همه خسته و افکار، زیکسوی دگر لشکر کفّار، همه فرقۀ اشرار، همه کافر و خونخوار، ستم گستر و جرّار، جفاپیشه و غدّار، ستم کیش و دل آزار، کشید آه شرربار، فرو ریخت به رخ اشک چو از دیدۀ خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ یتیم از صدف خیمه برون شد، به روی دست یکی مشک تهی ز آب ، لبش تشنه و بی تاب، رخش غیرت مهتاب، زعطش لعل لبش خشک به او گفت که ای عمّ وفادار، تو سقّای سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک رتبه و جاهی، همه را پشت پناهی، به نسب زاده شاهی، به حسب غیرت ماهی، چو شود گر به من از مهر نگاهی، کنی از راه کرم، بهر حرم، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان حرم آل عبارا.

*    *    *

چو اباالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشه همّت، قمر برج فتوّت، گهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بنشیند این سخن از طفل عزیز پسر شافع امّت، چو یکی قلزم زخّار، به جوش آمد و چون ضبغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک، عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد، به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه ی امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دوصد شوکت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران ویلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، طمع از خویش بریدند. ره چاره به جز مرگ ندیدند، اباالفضل سوی شطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک  به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را زعطش سازد سیراب، بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، زلب تشنۀ اطفال برادر، همه چون طایر بی پر، همه دل خسته و مضطر، به جوانمردی آن شیر دلاور، بنگر هیچ از آن ننوشید، چو یم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و بکوشید، آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقۀ بی غیرت ترسنده سراپا، زچه از یک تن تنها، بهراسید، چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان و یلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید، فرسها بدوانید، دلیرانه برانید، بگیرید سر راه برآن شاه زبردست، که یابید بر او دست، نه عبّاس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است، بلا مثل نظیر است، ولی یک تن تنهاست، میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچاره گی از چیست، بجنگیدنش ارتاب نیارید، بیک باره بر او تیر ببارید، زپایش بدر آرید. به هر حیله که باشد نگذارید، برد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود این حرف شنیدند، عنان باز کشیدیدند، چو آن لشکر غدّار، زسردار خود این حرف شنیدند، عنان بازکشیدند، چو سیلاب، سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند موج، زهر خیل و زهر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید اباالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان، و خود از کشتۀ شان پشته همی ساخت، که ناگاه لعینی ز کمین گاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت، ولی حضرت عبّاس ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرید ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعینان دغا از برخود دور، بد او خرّم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بی تاب، سکینه که بود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغایی زقفا تیر رها کرد بر آن مشک، فرو ریخته شد آب، نیاورد دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمنی گشت نگون، دست زجان شست و به یکباره بنالید و بزارید، که ای جان برادر، چه شود گر بدم بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی، که سرم شق شده از ضربت شمشیر، ببینی که بود دیده ام آماج، گه تیر، فتاده زتنم دست، بیا تا که هنوزی به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده ((وصّاف)) اَلَم های اباالفضل، علمدار شه کرببلا را.

 


بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس ع

بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس(ع)

                                مرحوم((شوقی))اصفهانی

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان ، که بدی صاحب طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و با رقم و با رمق اندر لب او ماه بنی هاشم وعباس علمدار و سپهدار و جهانگیر و جهان بخش و دگر نایب و سفا. شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا اباالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

دید کاندر حرم خسرو خوبان، شده بس ناله و افغان و پر از شیون طفلان، همه شان               سینه زنان، نوحه کنان، موی پریشان، دل بریان، سوی عباس شتابان، که عمو جان چه شود جرعه ی آبی برسانی به لب سوختگان، کز عطش آتش بگرفته گلوی ما. شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

غضب آلود ز غیرت شد و عباس بشد موی تنش راست، زجا خواست، بخود گفت که عباس، تو اشجع به همه ناس، عجب از تو است که با این همه مردی و شجاعت، شود از صولت تو زهره ی شیر فلکی آب، عجب آسوده نشستی و روان شو بنما آب مهیا.

شه باوفا ابوالفضل،  صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس علم کرد قد سرو دل آرا، به سرش تاج زمِغفِر که زدی طعنه به قیصر، به تنش کرده زره چشمه ی او تنگتر از چشم حسودان بد اختر، به کمر بست یکی تیغ مهندس به میان سرو، دو پیکر، به سردوش یک اسپر به مثل گنبد مینا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،        معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس ز اصطبل برون کرد، یکی توسن صرصر تک و ، فرخ رخ و طاووس دم و یال پر انبوه به پیکر چو یکی کوه، خط و خال چو آهو، که از شیهه ی او گوش فلک کر شد و رفتی به ثریا.

شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس بیاویخت بدوش دگر خویش، یکی مشک چو مشکی که بدی خشک تر از لعل لب ماه مدینه، گل گلزار سکینه، به فغان گفت که یا بنت اخا، ناله مکن، ضجّه مزن، ز آنکه عموی تو نمرده روم الحال کنم بهر تو من آب مهیا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پور حیدر چو یکی مرغ سبک روح، مکان کرد روی عرشه ی زین، روح الامین، گفت که ای احسنت از آن مادر فرزانه، که آورد چو تو شیر دل و ناموری را که دو زانوش گذشتی ز سرو گوش فرس یکسره هی هی به تکاور زدی همچون علی عالی اعلی، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس به تعجیل سوی شط فرات آمده، مانند سکندر، زپی آب حیات آمده، آن شیر غضنفر، نظری کرد بر آن آب، که چون اشکم ماهی بزدی موج بفرمود که ای آب، عجب موج زنی، لیک نداری خبر از تشنگی عترت طاها،  شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس به تکبیر بزد نعره، همان شیر به جولان شد و در صحنه ی میدان شد و پاشید زهم لشکر کفار، یکی گفت که ای قوم گریزید که این است ابوالغزه، تُهَمتَن، لقبش ماه بنی هاشم و باشد  پسر حیدر صفدر، شده منسوب به سقا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

از چه ای آب، عجب می روی، اما خبرت نیست، سکینه، گل گلزار مدینه، رخ مهش بفسرده، زعطش غش بنموده، آخر ای آب تویی مهریه فاطمه اما پسرش شد ز تو محروم، همان             سید مظلوم، الهی که گل آلود شوی، تا به ابد (شوقی) غمدیده از این غم شده دیوانه و شیدا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

 


بحر طویل در رثای حضرت قاسم ابن الحسن ع

بحر طویل در رثای حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

                         مرحوم حبیب الله((خباز کاشانی))

شد چو در کرببلا، سبط رسول دو سرا، خامس اصحاب کسا، از ستم قوم دغا، کوفت به صد شور و نوا، پرچم جانبازی و راضی به غم و محنت و اندوه و الم، شد زستمکاری اشرار شد آن سید ابرار، در آن ورطه ی پرخوف و خطر بی کس و بی یار، زیکسو چو قمر دید دو تا فرق علی اکبر والاگهر و قطع زتن بازوی عباس علمدار، که ناگاه شد اظهار حضورش به دو صد رنج و محن، قاسم ناشاد حسن، گفت به سوز جگر گوشه ای زهرا خلف حیدر کرّار، عموجان شود آیا که دهی اذن فداکاریم امروز که یاری کنم از شوق و شعف دین خدارا .

*    *    *

بخدا برمن دلتنگ، جهان تنگتر از چشمه ی سوزن شده کاغشته بخون گشته جوانان ترا تن، شه لب تشنه چو بشنفت، زالماس مژه دُر ثمین سفت، بشهزاده چنین گفت، که ای سرو گلستان حسن، سوسن آزاده سخن، داغ و فراق  تو بود سخت تر از داغ علی ا کبر والا گهرم، زانگه تویی سرو ریاض حسن ای نور دو چشمان ترم، رو مزن ای اماه جبین زین لب و لعل نمکینت نمک اینقدر بزخم جگرم، گشت چو شهزاده ی آزاده ز شاهنشه مظلوم، دل آزرده و محروم، شد آن غمزده مغموم، که ناگاه رسیدش بنظر پند و و صایای پدر، یافت چو آن نیک پسر،   خط پدر مشکلش آسان شد و بشتافت دگرباره حضور شه دین آمد و سرخط پدر را بشه تشنه جگر داد و بخاک قدمش بوسه زد و رخصت میدان زعمّو کرد تمنا شه دین خواند ز سر خط حسن، خطبۀ خورشید و مه آنگاه چو جان تنک در آغوش کشید آن مه نو خواسته را بوسه زدش بر رخ و بخشید به او اذن فداکاری میدان بلا را.

*    *    *

سیزده ساله پسر، همچو مه جهارده از خیمه سرا، شعشعه ی پرتو انوار رخش گشت هویدا،   ید و بیضا، به عدو ساخت چو موسی و بر آشفت بر آن قوم ستم کار و جفاکیش، همی گفت که ای فرقه ی بی شرم و حیا، قوم ستم کیش و دغا، گر نشناسید مرا، من گل گلزار حسن، گلبن بستان رسول الله کیوان فرگردان خیم مهوش انجم حشم پاک روانِم، چو بیان نمکینش بشنیدند همی لشکر کین، بر رخ آن شاه چو فرزین همگی مات ستادند و سرانگشت به دندان بگزیدند، که احسنت به صورتگر این ماه جبین، کز لب لعل نمکین، کرده شکر بار بدین قامت و رخسار نه سرو است به گلزار و نه ماه است بر انوار، زهی گر بتواند ببرد.

جان بدر این صید زصیاد اجل خون وی امروز هبا گشت و هدر دید چو شهزادۀ آزاد چنین، تیغ در آور بکف، همچو شهنشاه نجف، حیدر صفدر، بدرید ایمن وایسر، زتن ناموران سر زد و آتش زغم چار پسر بر جگر از رق کافر زد و شیران سپه از تف شمشیر شرر افکن او رو بهزیمت بنهادند، چو از رق به یم خون تن هرجار پسر دید بپیچید یخود از غم و اندوه بتن اسلحه حرب بپوشید، به میدان شد و چون رعد خروشید، که ای تازه جوان حیف نبودت بجوانی جوانان من پیل تن نامی لشکر، که زدی از تنشان سر، زنم امروز سر ترا به سنان تازه کنم داغ دل شیر خدا را.

*    *    *

زجفا داد جوانان هژبر افکن خود را بستانم زتو آنگاه زکین تیغ کشید از کمر آن کافر بیدادگر این دید چو شهزاده ره چاره به فن بست باو کرد دو نیم از دم تیغش تن آن خصم دغا لیک ندانم ز چه گردون ستم گستر دون پرور غذار جفاکار، بآن تازه جوان نرد جفا باخت، زشمشیر وسنان کار و را ساخت، نگون از سر اسبش بزمین ساخت، بخون شد تن آن تازه جوان  غوطه ور آنگاه بر آورد زدل آه که ای شاه ملک جاه عمّوجان دم رفتن بسر نعش من از لطف گذر کن، که مرا هست بدل شوق ملاقات جمالت، زچه (خباز) از این آتش غم، جان نگدازی که شد از جو رخسان پیکر آن تازه جوان زیر سم اسب عدو نرم از آن فرقه ی بی شرم، برآرود فغان خواند ببالین خود از لطف شه کرببلا را.

*    *    *


بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر(ع)

                                   عباس حداد کاشانی

تا علی اکبر فرخنده لقا، گشت روان جانب میدان وغا، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند، چوخورشید فروزنده عیان گشت، و سپه بر مه رویش نگران گشت، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار، بود احمد مختار، به صولت شده چون حیدر کرار، ندا داد که ای قوم منم، نور دل یوسف زهرا، که شبیهم به نبی سید بطحا، مه یاسین گل طاها، دُر دریای فضیلت، گهر بحر ولایت، ثمر نخل هدایت، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را.

منم شبه پیمبر(ص) / منم زاده ی حیدر(ع) / منم علی اکبر(ع)

*    *    *

این سخن گفت و سپس تیغ کشید از مز و نعره کشید از جگر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست سر و زد به دل خصم ستمگر شرر و کرد تماشا پدر و گفت زهی زین پسر و این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو و این قدرت و این غیرت و این عشق و وفا صدق و صفا عزّ و شرف، عزم و هدف، ریخت به هم کرب و بلا را.

علی سرو روانم / بجنگ آرام جانم / تویی تاب و توانم

*    *    *

شد به هرسوی در آن عرصه ی خون، خصم فراری، که علی داد به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست شود کار عدو یکسره ناگه زکمین جست یکی خسم ستمکار، که بُد منقذ خونخوار، زدی تیغ شرربار، به فرق خلف حیدر کرّار، که فواره زد از فرق علی خون و زد آتش جگر خون خدا را.

علی نقش زمین شد / فدای ره دین شد / زخون گلگون جبین شد

*    *    *

 


بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر(ع)

                                  عباس حداد کاشانی

شیعیان باز بیاد آمدم از واقعه ی کربلا، وادی پرخوف و عنا، عرصه ی پرهول و فنا در چه زمانی چه عوانی دهم ماه محرم که به یک سو شده ی یار ومددکار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، ضیاء بصر حیدر کرار، زیکسوی دگر لشکر کفار، همه فرقه ی اشرار، ستم گستر و جرار، جفاپیشه و غدار، که ناگاه علی اکبر خورشید لقا، از افق خیمه پدیدار شد و آمد و زانو زد و زد بوسه به پای پدر خویش، به صد ناله ی تشویش، به سوز جگر ریش، که ای آیینه دین مبین، حجت حق باب گرامی، چه شود دگر زکرم رخصت پیکار عطا سازی و منت نهی و اذن و اجازت دهیم تا که روم در صف هیجا و کنم حمله بر این لشکر کفار، زتاب تف شمشیرشرر بار، بسوزم همه را خرمن هستی و فدای تو کنم جان و تن و هم سر و پارا.

*    *    *

شه دین گفت که ای نور دوچشمان ترم، اکبر والا گهرم، دلکش و زیبا پسرم، تالی جد و پدرم، مهجت قلب کدرم، نیست مرا طاقت هجران، به خدا بر پدرت سخت، بود سخت که همچون تو شوی کشته و من زنده بمانم، علی اکبر ز پس گریه ی بسیار، گرفت از پدرش رخصت پیکار، شتابید سوی لشکر کفار، چو جدش علی آن سید ابرار، به آواز رسا گفت که ای لشکر بی شرم و حیا، پیر و اولاد زنا، تابع بن سع دغا، از چه بما ظلم نمودید، که آبی که خورد زو همه ی وحش و طیور و حیوانات و نبابات به ما منع نمودید، مگر ما نه ز اولاد رسولیم، جگر گوشه ی زهرای بتولیم، چو لشکر بشنیدند، تمامی ز جگر نعره کشیدند، به بن سعد بگفتند که ای کافر غدار، و ای زشت سیه کار، وای شوم تبه کار، چه کرده است به تو احمد مختار، که ما را تو کنی امر به پیکار و کنون حرب به آن شاه روا داری و خواهی کشیش از دم شمشیر، زهی سخت دلی کو به تواند که کشد تیغ بر این تازه جوانی که به بالاست چو شمشاد، چو سر وی بود آزاد، به لب قند و به رخ ماه، به اورنگ ادب شاه، چو بن سعد لعین دید، چنین بانگ بر آورد، مر این نیست پیمبر علی اکبر و فرزند رشید شه دین است، زبانش شکرین است، بیانش نمکین است، همین ماه جبین است، که مرگش به کمین است، همانا پدرش بی کس و بی یار و معین است، که او را به صف حرب فرستاده و تن داده که او کشته شود لیک بجوشید و بکوشید، به تن اسلحه ی حرب بپوشید، زتیغش حذر آرید، ضعیفش نشمارید، که او سخت دلیریست، که گر تیغ کشد حمله نماید نگذارد به شما دست ستیز و ندهد راه گریز و بر باید زدم تیغ سر از گردن گردان و کند حمله چو شیران و تنی زنده نه گذارد و ای قوم تمامی همه یکباره بر او حمله نمائید، چو لشکر بشنیدند، تمامی زمیان تیغ کشیدند، چو پرگار مر آن نقطه ی توحید فراگیر نمودند، چو شهزاده چنان دید، به غرید چو شیری که کند حمله به روباه، برآورد زدل نعره ی الله، برانگیخت سوی معرکه یکسر، که همی آخت به سرهای همه خنجر بران و بدرید صف لشکر و چون حیدر صفدر، زده بر میمنه و میسره بر میسره و میمنه و قلب و جناح صف لشکر، بپراکند عدو از تف تیغش همه چون مور و ملخ کشته پراکنده نماندند تنی زنده مگر آنکه دویدند، تمامی طمع از خویش بریدند، ره چاره به جز مرگ ندیدند، چنان کُشت زکفار، که از خون همه سیل پدیدار، شد از کشته یشان پشته همی ساخت نمودار دگر باره سوی باب روان گشت، که ای باب ببین می کشدم تشنگی و اسلحه ی جنگ گران است مرا بر بدن آیا بتوانی که چشانی به لبم قطره آبی، شه دین گفت بر او یا ولدی، هات لسانک که زبان را  به دهان شه دین برد و فرو یافت حیات ابدی، تاخت به میدان و شه تشنه لبان دست برآورد، که یارب به رضای تو و در راه وفای تو فرستم بسوی جنگ، جوانی که بود اشبه مردم به رسول اله و از خصلت و وز خلق کسی نیست که او را بود اشبه به پیمبر و نه از حُسن نکوتر غرض آن شیر بچه باز به میدان عدو تاخت، همی کار عدو ساخت، که ناگه ز کمین منقذبن مره زکین تاخت، بزد تیغ مراو را به جبین دیده ی حق بین علی گشت پر از خون و زخون گشت چو جیحون و چو بن سعد لعین دید، چنین بانگ به لشکر زد و گفتا که کمان ها به زه آرید، بر او تیر ببارید، چو آن لشکر غدار، ز سردار خود این حرف شنیدند، تمامی زمیان تیغ کشیدند، تن نازک او را که چو گل بود دوصد چاک نمودند، چو شهزاده دگر تاب سواریش نماند از زبر زین به زمین گشت نگون سار، زدل نعره برآورد که ای باب خدایار تو باداشه دین ناله ی او را چو شنید، اسب همی تاخت، همی کار عدو ساخت، به هرگام که برداشت، به هر تیغ که افراشت، همی گفت که بابا علی اکبر، به کجایی به سرنعش پسر آمد و ز خاک در آغوش کشیدش ز جگر نعره برآورد به نوعی که فلک تاب نیاورد، ملک آه برآورد، روان های عدو خواست که قالب تهی آرند و پس آن گاه همی ریخت سرشک از بصر و گفت که ای سرو روان چمنم، یوسف گل پیرهنم، ساخت تو را گرگ اجل کار، نه بگذاشت به چینم گلی از گلشن عشیت و مرا کرد به داغ تو گرفتار، زجا خیز پدر را بنگر بی کس و بی یار، مگر آنکه مرا هست یکی عابد بیمار، تورا فرقه ی خون خوار، چه ظلمی بسر آورد، که برج اسد زین عقاب تو و خورشید تهی گشته، خدا قطع کند نسل همه این سپه شوم دغا را.


بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل ع

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل(ع)

                                     مرحوم محمد حسین صغیر اصفهانی

دارم از جور فلک شکوه ی بسیار و دل زار و دو چشمان گهربار، که این ظالم غدّار، به ذرّیه ی شاهنشه ابرار، چها کرد زکین ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کین، به کف لشکر خونخواره و آنگاه در مهر ببستند و ره کینه گشودند، زبیداد شهیدش بنمودند و دو فرزند یتیمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خویش رساندند به پایان، دو جگر گوشه ی مسلم گهی از هجر پدر اشک فشان، گاه زیاد وطن و مادر خود خسته و دلریش، گه از بیم عدو هر دو به تشویش، که آیا چه شود عاقبت کار، بماندند بسی هردو در آن گوشه ی زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنگه دل مستحفظ ایشان ز وفا سوخت به مظلومی آن هردو دل افگار، پریشانی پی تفسیر، بگفتا به چه تقصیر، فتادید به زنجیر، بگفتند ندانیم که از ما چه گناهی زده سر، هیچ نداریم خبر، زاده ی مرجانه زما کشت پدر، هردو یتیمیم و در این شهر غریبیم و دل آزرده و بی یار، به زندان شده بی جرم گرفتار و ندانیم که آخر چه بود حکم قضا را.

*    *    *

پس چه شد نیمه شب آن مرد به صد بیم و تعب، هردو برون کرد ز زندان، بگرفتند در آن ظلمت شب راه بیابان، بدویدند به هر خار مغیلان بفتادند گه از وحشت عدوان، چو سر گیسوی خود هردو پریشان، چو غزالی که زصیاد رمد هردو هراسان، بنمودند ره بادیه طی، هر قدمی یک نظر افکنده به پی، تا که عیان گشت خور از خطّه ی خاور، همه آفاق شد از شعشعه ی مهر منوّر، دو گل باغ پیمبر، دو جگر گوشه ی حیدر، به لب چشمه ی آبی بنشستند و ز طی کردن آن مرحله خستند، قضا بین که کنیز زن حارث زپی بردن آب آمد و بنمود نظر دید دو تابنده قمر، لیک دل آزرده و پژمرده چو گل گشت پریشان، ز پریشانی آن هر دو چو سنبل، به فغان آمدی آنگاه چو بلبل، که به همراه من زار سوی خانه بیایید، ز ویرانه به کاشانه بیایید، غرض برد به همراه خود آن هردو حزین را، زن حارث چو بدید آن دو غمین را، زغم و محنت آن هر دو پسر یافت خبر، ز ابر بصر ریخت گهر، خاک عزا بیخت به سر، بعد نوازش ز وفا کرد دو نوباوه ی مسلم به یکی حجره نهان، لیک به اندیشه و تشویش زحد بیش، زخونخواری و بی رحمی حارث، که چه گوید به جواب آن زخدا بی خبر شوم دغا را.

*    *    *

بشنو از حارث بی دین، که در آن روز خود و مرکب خود کشت، زبس گشت، به هر کوه و به هر دشت، دمادم به گمان کرده کمین، از ره بیداد، چه صیاد به هر گوشه دوان، بهر دو صید حرم شاه امم، تاکه شب آمد به سردست و ز بسیاری ره خست، جهان چون دل او یکسره شد تیره ولی او به ستمکاری خود خیره به ناچار بیامد به سوی خانه، ولی بی خبر از قصّه ی کاشانه، پس آن تابع شیطان که ز رحمان شده بیگانه، رسید از ره و بنمود رها مرکب و صد مکر و فن اندوخته در سینه و افزود به دل کینه ی دیرینه و بنهاد به بالین حیل خیره سر خویش، بیفسرد زغم تیره دل ریش از آن سو دو گل گلشن مسلم، به الم توام و بی تاب، به صد غم شده در خواب، پس آن هردو بدیدند که در عالم رویا، به جنان کرده مکان هست نبی(ص) حاضر و در خدمت او مسلم و فرمود پیمبر، که ایا مسلم مضطر، تو برون آمدی از کوفه خونخوار و دو فرزند یتیمت بنهادی به کف لشکر غدّار گرفتار، بگفتا به فغان مسلم افگار، که ای سید مختار، زبیداد همان فرقه ی ابتر، شب دیگر دو گل احمر من، هردو بیایند و به ما خود برسانند و رهانند مرا از غم و آرند به سر رسم وفا را.

*    *    *

هردو گشتند از آن واقعه بیدار و به هم راز سرودند و فغان ساز نمودند و دگر هیچ نخفتند و بگفتند از این واقعه معلوم شد امشب، شب آخر بود از زندگی ما و به پایان رسد افسردگی ما و چو فردا شود و صبح هویدا شود از خنجر بیداد شهیدیم، صد افغان که در این شهر غریبیم و وحیدیم، پس از قتل عزادار نداریم، یکی یاور و غمخوار نداریم، نه مادر که بدوزد کفن ما، نه پدر تا که کند دفن تن ما نه کسی تا خبر ما ببرد در وطن ما، چه خوش است اینکه به مظلومی و محرومی خود خویش بنالیم و بگرییم پس آنگاه خروش دو جگر گوشه ی مسلم به فلک خاست دل خیل ملک کاست، پس از خواب گران حارث بی دین شده بیدار و زجا جست و کمر بست و در آن خانه چو دیوانه به ویرانه پی گنج همی گشت و به دل تخم جفا کشت و به ناگاه بدان حجره رسیدی، به نوا زمزمه ی گریه شنیدی، به درون رفته بدیدی، دو پسر بلکه دو تابنده قمر، پهلوی هم خفته و درگردن هم دست در آورده و بدرود زجان کرده دو شمعند دل افروز و همان ناله ی جانسوز از آن هردو بود، بانگ برآورد که ای هر دو گهر دانه، که باشید و در این خانه، که ره داده شما را.

*    *    *

آن دو مظلوم، چو دیدند اجل بر سر خود هردو کشیدند خروش از دل خونین و بگفتند بدان، ما دو غریب و دو یتیم و دو اسیریم، کنون هم به سر خوان تو مهمان تو هستیم و گر از حسب و از نسب ما طلبی ما که زغم زار و ملولیم، دو نو رسته گل باغ رسولیم، دو شهزاده ی اسلام، دو نو باوه ی مسلم چو شنید آن سگ مردود دغا، از ره بیداد و جفا، سخت بزد بر رخشان سیلی و بنمود زسیلی رخ همچون مهشان نیلی و بربست به هم گیسوی آن هردو غزال حرم عصمت و سر زد چو خور از مشرق محنت، به لب شط فرات آمد و آورد به همراه خود آن هردو غمین، را بکشیدی زکمر خنجر کین را، به غلام و به پسر امر نمودی که ببرید سر این دو حزین را، ننمودند قبول از وی و خود را چو بط افکنده به شط، آن سگ عاری ز ادب، کرد غضب، خاست ببرد سرشان، داغ نهد بر جگر مادرشان، گفت محمّد که ایا کافر مرتد، چه شود ما دو حزین را کنی آزاد و زغم شاد بری و زنده تو ما را به بر ابن زیاد و دهدت جایزه و میل خبیثت نه به این باشد و رأیت نه چنین باشد و داری سر اندوختن زر، چه شود کز پی بیداد نکوشی و زما مو بتراشی، ببری جانب بازار و به عنوان غلامی بفروشی و گر این هم نه قبول است تو را اذن بده تا که به درگاه خداوند، بیاریم نیاز و بگزاریم نماز و پس از آن هرچه خواهی بکن ای کافر بیدادگر، آنگاه گرفتند از او اذن و ستادند سوی قبله حاجات و نمودند مناجات و گشودند به درگاه خدا دست دعا را.

*    *    *

عرض کردند که ای پادشه کون و مکان، دادگر دادستان، واقف اسرار نهان، حاکم عادل که تویی شاهد احوال، به هر ظالم و مظلوم و به هر قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم و مظلوم و به قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم بی رحم، برد سر زتن ما و به خون غرقه نماید بدن ما، بنما حکم تو ما بین همین ظالم و ما هردو یتیم ز وطن دور، پس آن کافر مغرور، جفا پیشه ی خونخوار که بودی دلش از خاره پی کشتنشان تیغ ستم کرد علم وا اسفا نیست مرا تاب بیان، رفته زتن تاب و توان، تا که دهم شرح خود ای شیعه ببر پی به تفکر، بنما خویش تصوّر که در آن وقت چه بدحال دل آن دوبرادر، به کف حارث ابتر، غرض آن شوم نه خوفی ز خدا کرد و نه شرمی ز رسول دو سرا کرد و نه یادی ز جرا کرد، به شمشیر ستم سر زتن هردو جدا کرد، زغم خون به دل خیر نسا کرد و تن هردو بیفکند به دریا و سرانورشان برد به همراه خود ای داد از این کینه و بیداد، که خون کرد دل زار ((صغیر))  و جگر خلق زمین اهل سما را.

 


بحر طویل در رثای حضرت حبیب ابن مظاهر ع

بحر طویل در رثای حضرت حبیب ابن مظاهر(ع)

                                 غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

ظهر عاشور به میدان بلا، معرکه ی کرب و بلا، گشت یکی پیر جوانمرد، رخش بر همه ظاهر، پسر پاک مظاهر، عاشقی طیب و طاهر، که به کف تیغ و به پیکر ز رهش بود، به پیری چو یکی کوه، بدان همّت نستوه، ندا داد بر آن لشکر خونخوار، که ای قوم خطاکار، شمایید همه پست و ستم کار، منم عاشق آن سید ابرار، که بوسیده سراپای ورا  احمد مختار، حسین آنکه کند یاری احکام خدا را.

من آن یار غریبم/ حبیبم حبیبم

*    *    *

من حبیبم که حسین ابن علی، داده زلطف و کرمش اذن جهادم، پیرم اما چو یکی شیر ژیانم، که قوی تر ز جوانم، عاشقم عاشق آن فخر زمانم، به تو لای حسین آمده ام، سینه به آتش  زده ام، پیر منم، شیر منم، عاشق شمشیر منم، این من و این جان و تنم، تیغ کشید از کمر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست و سر و خصم روان در سقر نار شد و کشت بسی قوم دغا را.

من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم

*    *    *

ناگهان قامت آن ماه جبین، گشت زبیداد عدو، نقش زمین، گشت فدای ره دین، تاخت حسین ابن علی، جانب میدان و گرفت از ره احسان، سر آن پیر سرافراز به دامان، روح آن حافظ قرآن، به حضور پسر فاطمه، پرواز سوی دار بقا کرد، به عهدش چه وفا کرد، سر و جان را به ره دوست فدا کرد و ، در آن قلزم خون دید خدا را.

من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم


بحر طویل بازگشت حُر آزاده از تیرگی و ظلمت به سوی بارگاه نور

بحر طویل بازگشت حُر آزاده از تیرگی و ظلمت به سوی بارگاه نور

                                                              غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

روز عاشورا که خورشید فروزنده عیان گشت و منوّر ز فروغش همه ی ملک جهان گشت، دو لشکر به صف آرایی خود گشت مصمّم، به همه بود مسلّم، که در این ماه محرّم ، عمر سعد کمر بسته به قتل شه ابرا، چنان حُر گرفتار، فتادش به بدن لرزه در آن عرصه ی پیکار، فرو ریخت به رخ اشک گهربار، سیه گشت بر او روز همانند شب تار، رهاند اسب زقلب سپه لشکر کفار، بسوی حرم عترت اطهار، حضور پسر احمد مختار، که ای نور دل حیدر کرار، منم حر گنهکار، که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار، چه باشد که ببخشی زمن این جرم و خطا را.

منم حُر گرفتار / منم عبد گنهکار

*    *    *

شه دین دست نوازش بکشیدی به سر حُر و بیافشاند زلب دُر، که تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر، زچه افکنده سر خویش به زیر و شدی از هستی خود سیر، مکن بر سر خود خاک، مزن جامه ی دل چاک، که گشتی زگنه پاک، تو ای عاشق دلداده ی آزاده ی آماده ی ایثار، زلطف احد قادر دانا، به در خانه ی فرزند نبی احمد مختار، مکن گریه که مولات کریم است و عطایش زخطای تو فزون است بیا یاور ما باش، چو جان در بر ما باش، از این بیش میندیش، بدین غصّه و تشویش، که خشنود نمودی زره مهر وفا آل عبا را.

تو از ما شدی ای حُر / چه خوب آمدی ای حُر

*    *    *

بگفتا که ایا پیر و مرادم، به خدا دل به تودادم، مبر ای دوست ز یادم، بده از لطف و کرم اذن جهادم، بگرفت اذن و روان گشت، سوی معرکه با خشم و عدو بست، زجان چشم و در آن قوم دغا و لوله انداخت، عدو رنگ زرخ باخت، در آن لشگر انبوه چنان الحذر افتاد، که نام از نظر افتاد، زبس دست و سر افتاد زمین شد همه گلگون و در و دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت، که آثار قیامت به همان صحنه عیان گشت، یم خون زتن خصم روان شد، همه گفتند که احسن به چنین صولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگی و عشق حسینی، همه دیدند در این دشت بلا معجزه ی شیر خدا را.

بپا گشته قیامت / زهی عزم و شهامت

*    *    *

تیرو شمشیر زبس بر تن آن پیلتن آمد، تنش از عرشۀ زین کرد مکان بر زبر خاک، که  از کینه ی آن لشکر سفاک شدی یکسره چون پرده ی گل چاک، شرار از جگر خاک، برآورد سر از سینه افلاک حسین ابن علی ناله کشید از جگر به صف آن سپه بد سیر و کرد بسی ظالم غدّار روان در سقر و بر سر زانو بگرفت از حُر آزاده سرو ریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی، دور ز اغیار شدی، با من بی یار تو از را وفا یار شدی، گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی، مام تو نامید تو را حُر و تو در هر دو جهان حُری از آن داد خدایت شرف یاری ما را.

دگر حُر شدی ای حُر / ز حق پُر شدی ای حُر


بحر طویل در شهامت و شهادت حربن یزید ریاحی

بحر طویل در شهامت و شهادت حربن یزید ریاحی

                                    غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

در صف و کرب و بلا، لشگر شیطان جو مصمم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار، بهین حجت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرار، در آن مرحله حُر بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت زغم آه شرربار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبار، من و جنگ حسین ابن علی (ع) رهبر احرار، به ذات احد داور غفار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یکسره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.

حسین جان توبه کردم / بیا دورت بگردم / تویی درمان دردم

*    *    *

پسر فاطمه فرمود که ای حر ریاحی، تو دگر حُر حسینی، یار ام الحسنینی، تو بریری تو زهیری، تو علی اکبر و عباس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سرسبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به برما و بینی کرم و عفو خطا را. صفا آورده ای حُر/ چها آورده ای ای حُر.

*    *    *

حُر چودید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سید خیل شهداء لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر را ه تو بستم، دل زار تو شکستم،  به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجل استم، بلکه جبران کنم از داد جان جرم و خطا را.

حسین جانم فدایت / بمیرم من برایت / فدای خاک پایت

*    *    *

چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُر فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یکسره آن قوم دغا را.

شجاعت زنده گردید / وفا پابنده گردید / عدو شرمنده گردید

*    *    *

دشمنان یکسره گفتند که احسن به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفت و خواری، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعرۀ تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.

حسین جان کُنم قبولم / ببخشا به بتولم / به اولاد رسولم

*    *    *

یوسف فاطمه آمد سوی میدان سر حُر را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُر تو دگر حُر شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُر گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی، زتو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.

تودیگر حُر مایی / شهید کربلایی / همه صدق و صفایی

 

 رمضان سفرۀ مهمانی مخصوص خداوند ودود است   ، مه رحمت و جود است، مه ذکر و صلاة است و رکوع است و سجود است و سلام است و درود است، تعالی الله از این فیض که در نیمه این ماه دل افروز خداوند تعالی، شده در دامن زهراسلام  الله علیها مه تابان محمد متجلا، که دمیده است فروغش به دل اهل تولا، سر دست علی و فاطمه سلام  الله علیها و شانة مولا، مه هر انجمن است این، ولی ذوالمنن است این، به نبی جان و تن است این، به علی یاسمن است این، حسن است این، حسن است این، که در این ماه خدا ماه خدا بوسه زند بر سر و رویش، همه محو گل رخسار نکویش، همه دلداده خوی اش همه آوارة کویش، همه را دیده به سویش همه دیدند به رخسار خدا منظر او روی خدا را. شب شور و شعف اهل تولا شده امشب، که عیان وجه خداوند تعالی شده امشب، همه عالم چو دل آل علی غرق تجلا شده امشب، که ز هم غنچه نو رسته زهرا و علی وا شده امشب، گهر بحر شرف فاطمه شد مادر و مولای دو عالم علی بابا شده امشب، پسری داده خدایش چه پسر نام حسن روی حسن موی حسن خلق حسن خوی حسن بلکه سزاوار بود تا که بخوانند حسن در حَسنش، لحظه به لحظه صلوات از طرف خلق و خدا یکسره بر جان و تنش، وحی الهی سخنش، بوسه گه ختم رسل لعل لبان و دهنش، باد فدا جان هزاران چو منش، بلکه دو صد انجمنش، کیست حسن مظهر حُسن ازلی، هستی زهرا سلام  الله علیها و علی، جان جهان، حصن امان، فخر زمان، روح و روان، سرّ نهان، نور عیان، بلکه به هر عصر و زمان برده دل اهل ولا را. مه و مهر و فلک و ارض و سما، حور و ملک، جن و بشر در شب میلاد حسن جشن گرفتند، که امشب شب بسیار عظیم است، همانا شب میلاد کریم ابن کریم است، رخش سوره نور است و قدش نخله طور است و سرا پاش زبور است و نگه دوخته بر طلعت زیبای محمد، نگه ختم رسل نیز به ماه رخ آن حجت سرمد، همه احمد، همه حیدر، همه زهرای مطهر، عجبا یوسف صدیق کجایی که کنارش بنشینی و ز گلزار رخش با نگه دم به دمت لاله بچینی، به لبش جای گل بوسه پیغمبر اسلام ببینی و شوی یکسره ماتش، بستان فیض ز خلق حَسن و حُسن صفاتش، بفرست از سوی کنعان به قد و قامت و رخسار دل آرا صلواتش، عجبی نیست اگر ذات خداوند تبارک و تعالی به همه خلق دهد مژده آزادی از آتش که ببخشد همه را بر گل رویش نه، به یک تار ز مویش نه، به یک گردش چشمش گنه و جرم و خطا را. عجبا ختم رسل خواجه لولاک، نهاده است جبین را به روی خاک و از این سجده طولانی اش افتاده به حیرت همه افلاک، گمانم که حسن باز سوار است به دوشش، به خدا ای همه امت اسلام ببینید حسن کیست که بعد از پدر و مادر و جدش به جلال و ادب و حلم نظیرش به جهان نیست، یکی مرد عرب آمده از شام، ز کف باخته آرام و به زشتی برد از آن گهر بحر شرف نام، به تندی و به دشنام، به پاسخ گل لبخند گرامی پسر فاطمه سلام  الله علیها شد باز که ای دوست چرا خشم گرفتی و غم خویش نگفتی، تو اگر خانه نداری به سوی خانه ما آی، گرت قرض بود قرض تو سازیم ادا، گر ز کسی دیده ای آزار بگو تا که بگیریم رهش را چه شده، کیست که رنجانده در این گردش ایام شما را؟ مرد شامی که چنین دید بدان آتش قهر و غضب و کینه و خشمش رخش از شرم گل انداخت به یکباره عرق ریخت به پیشانی و بر چهره روان اشک خجالت شد و چشمش به ادب گفت که ای جان دو عالم به فدایت، زهی از خُلق خوش و حلم رسول دو سرایت، به کریمیت قسم اذن بده تا که بیفتم به روی خاک زنم بوسه به پایت، منم و مدح و ثنایت، منم و ذکر و دعایت، منم و مهر و ولایت، تو بزرگی تو کریمی تو همان خلق عظیمی تو همان مظهر آیات خداوند رحیمی، تو شه عرش مقامی تو امامی تو امامی تو همان فیض مدامی تو دعایی تو سلامی تو سجودی تو قیامی تو به خلق و صفت و حلم رسولی تو گل دامن زهرای بتولی حسن بن علی امروز تو بردی ز کرامت دل ما را. پسر فاطمه سلام  الله علیها ای دم به دم از خلق خداوند سلامت، صلوات از طرف خالق و خلقت به تو و جد همامت، پدر و مادر و ابناء و تبارم به فدای پدر و مادر و ابناء و تبارت، زهی از عزت و جاه و شرف و عز و وقارت، به خدا دین خدا تا ابدالدهر بود درگرو صبر و قرارت، که بود صلح تو بنیادگر نهضت خونین حسینی، نه مگر جد تو فرمود حسین و حسنم چه، بنشینند و چه خیزند چه در صلح چه در جنگ امامند، تو توحید تمامی و تو در صلح و تو در جنگ امامی و کلامت همه نور است و پیامت همه شور است خطا از تو به دور است، هر آن کس که تمرّد کند از حکم تو او خصم خداوند غفور است، نه بیناست که کور است، نپیموده به جز راه خطا را. امامان همه مولا و کریمند، ولی نام تو در بین امامان شده مشهور، کرم تا ابدالدهر رهین کرم توست، کرامت همه شب سائل باب الحرم توست، سخاوت نمی از موج یم توست، شرف سایه نشین علم توست، تویی آنکه بزرگی همه خاک قدم توست مسیح دل بیمار همه فیض دم توست ثناگوی تو خود ذات الهی است ثنای همة خلق کم توست، زهی از جاه رفیعت، ملک العرش مطیعت، رخ خورشید به خاک ره زوار بقیعت، به تو و رحمت و جود و کرم و فیض وسیعت، دل من پر زده در سینه و پرواز کند سوی مدینه، کرمی  ای که شما را به کرم نیست قرینه، که دهی راه به سوی حرم چار امامم، تویی ای یوسف کنعان ولایت ولی و صاحب و مولا و امامم، بطلب در حرمت "میثم" افتاده ز پا را.

شاعر : حاج غلامرضا سازگار (میثم)

--------

 

او که جز من کسی را ندارد...


این متن رو یه دوست برام کامنت گذاشته بود... امیدوارم خوشتون بیاد ...


خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخون .

بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم .

خدا :عیبی نداره دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخون .

بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم .

خدا :بنده من قبل خواب این سه رکعت رو بخون .

بنده : خدایا سه رکعت زیاده.

خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخون.

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟

خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو: یا الله

بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره.

خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه.

خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم .

*بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه .

خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح

نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم براش تنگ شده امشب با من حرف نزده .

ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید .

خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود.

ملائکه: پروردگار بازهم بیدار نمی شه.

* اذان صبح را می گویند

این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست . بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود .

*خورشید از مشرق طلوع کرد

ملائکه به خدا می گن :خداوندا با او قهر نمی کنی ؟

خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند ....

ببین خدا چقدر به ما مشتاقه ما با اینکه به او محتاجیم .....

 

 

 

          اقتباس از:            http://www.niyosha512.blogfa.com/

شرح حال ابن طاوس و اهميّت كتاب لهوف

  
على بن موسى بن جعفر معروف به ((ابن طاوس )) در سال 589 ه‍ق در شهر دانشمند خيز و عالم پرور ((حلّه )) چشم به جهان گشود. ابن طاوس در آن شهر علم و اجتهاد رشد يافت و از محضر پدر بزرگوارش بهره كافى برد و همانطور كه خود مى گويد:
پدر و نيز جدّ وى ((ورّام )) بيشترين نفوذ را بر وى در سالهاى رشدش ‍ داشته اند و به او فضيلت ، تقوى و تواضع را ياد داده اند.
علماى ديگرى كه ابن طاوس در نزد آنان درس خوانده عبارتند از: ابوالحسن على بن يحيى الخيّاط حلّى ، حسين بن احمد السّوراوى ، تاج الدين حسن بن على الدربى ، نجيب الدين محمد السوراوى ، صفى الدين بن معدّ بن على الموسوى ، شمس الدين فخار بن محمد بن فخار الموسوى و...
ابن طاوس در نسلهاى بعدى به عنوان ((صاحب الكرامات )) معروف شد.
او خود از حوادث معجزه آسايى كه برايش رخ داده مواردى را نقل مى كند. و نيز گزارش شده كه با امام زمان (عج ) در تماس مستقيم بوده است . گفته مى شود كه علم به ((اسم اعظم )) به او اعطاء گرديد امّا اجازه اينكه آن را به فرزندانش بياموزد، داده نشد.
ابن طاوس به فرزندانش مى گويد كه ((اسم اعظم )) همچون مروايدهاى درخشان در نوشته هاى وى پراكنده بوده و آنان با خواندن مكرّر آنها، مى توانند آن را كشف كنند.
تقواى ابن طاوس از بسيارى از عبارات تاءليف او مى درخشد... ابن طاوس ‍ كفن خود را آماده كرده و به آن خيره مى شد و روز رستاخيز را در پيش چشم خود مجسّم مى كرد. دلمشغولى او به مرگ ، از عبارات مختلف ((كشف المحجّه )) به دست مى آيد.(1)
ابن طاوس خود اذعان داشته كه من به اوّل هر ماه آگاهى دارم بدون اينكه به هيچ يك از اسباب آگاهى بدان ، تمسّك نمايم .
علامه طباطبايى - صاحب تفسير الميزان - در منهج عرفانى هم به دو نفر از بزرگان اماميّه بسيار اهميّت مى دادند: يكى سيّد على بن طاوس - رضوان اللّه عليه - و همچنين كتاب معروف ايشان موسوم به ((اقبال )) كه مشحون از اسرار اهل بيت عليهم السّلام است ، اهميّت فوق العاده مى دادند. ديگرى سيّد بحرالعلوم ، كه هر دو به تواتر حكايات به محضر مبارك حضرت ولىّ عصر - ارواحنا له الفداء - شرفياب گرديده اند...))(2)
عارف فرزانه ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى از ((ابن طاوس )) تعبير به ((سيّدالمراقبين )) فرموده است .(3) و در مورد ديگر مى فرمايد: ((... آن چنان كسى است كه شيخ من قدّس سرّه مى گفت : مانند ابن طاوس در ((علم مراقبه )) در اين اُمّت از طبقه رعيّت نيامده است )).(4)
آيت اللّه شيخ جعفر شوشترى (وفات : 1303 ه‍.ق ) درباره ابن طاوس ، مى فرمايد: ((... و بدان كه در نقل مراثى ، از آن جناب ، معتبرترى نداريم . در جلالت قدر، مثل ايشان كم است .))(5)
اهميّت كتاب لُهُوف  
كتاب ((لُهُوف )) ابن طاوس اختصار و اشتهار را با هم جمع كرده و در نزد علماى برجسته شيعه جايگاه مهمى براى خودش باز كرده است به طورى كه شهيد محراب آيت اللّه سيّد محمد على قاضى تبريزى مى فرمايد: ((كتاب لهوف سيّد ابن طاوس - رحمة اللّه عليه -، نقليّاتش بسيار مورد اعتماد است و در ميان كتب مَقاتل كتاب مَقْتَلى به اندازه اعتبار و اعتماد به آن نمى رسد و در اطمينان بر آن كتاب در رديف اول كتب معتبره مقاتل قرار گرفته است ))(6)
رهبر معظم انقلاب حضرت آيت اللّه خامنه اى - مُدَّ ظِلُّهُ العالى - در خطبه هاى نماز جمعه تهران چندين مرتبه از روى همين كتاب مقتل ابن طاوس ، ذكر مصيبت خوانده است و در نماز جمعه مورخ 18/2/77 مصادف با يازدهم ماه محرم 1419 ه‍ ق ، چنين فرمودند: ((من امروز مى خواهم از روى مقتل ابن طاوس كه كتاب ((لهوف )) است چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين صحنه هاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم ، البته اين مقتلِ بسيار معتبرى است .
ابن طاوس - كه على بن طاوس باشد - فقيه ، عارف ، بزرگ ، صدوق ، موثّق ، مورد احترام همه و استاد فقهاى بسيار بزرگى است . خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجسته يى است . ايشان اولين مقتلِ بسيار معتبر و موجز را نوشتند. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است . استادشان ((ابن نما)) مقتل دارد، شيخ طوسى مقتل دارد، ديگران هم دارند، مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته اند؛ امّا وقتى ((لهوف )) آمد، تقريبا همه مقاتل ، تحت الشعاع قرار گرفت . اين مقتلِ بسيار خوبى است ؛ چون عبارات ، بسيار خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است .))(7)
آقاى اءتان گلبرك كه بهترين تحقيق را درباره آثار ابن طاوس به عمل آورده ، مى نويسد: ((به گفته آقا بزرگ عنوان ((لهوف )) معروفتر از ((ملهوف )) است . احتمالا همين تاءليف است كه شيخ حرّ عاملى در اجازه خود به محمد فاضل المشهدى ((بحار)) 110/117) در ميان آثار ابن طاوس ، كه اجازه روايت آنها را به وى داده به آن با عنوان ((مقتل الحسين )) ياد مى كند. لهوف درباره رخدادهايى است كه به حادثه كربلا منتهى شده ، همچنين اصل جنگ و رخدادهاى بعدى آن .
بيشتر داستان را يك ((راوى ناشناخته )) نقل مى كند. هدف وى اين بود كه لهوف در عاشورا خوانده شود (نك : ((اقبال )). اگر كسى بدان دسترسى نداشته باشد، وى پيشنهاد مى كند همان مطالبى كه در اقبال (يعنى : ((اللّطيف فى التّصنيف )) آمده خوانده شود. ((لهوف )) يكى از معرفترين تاءليفات ابن طاوس در آمد. چند چاپ از آن وجود دارد و چند بار نيز به فارسى ترجمه شده است (نك : ((ذريعه )) 18/296 ش 188؛ 26/ 201 ش ‍ 17 - 1؛ مُشار، مؤ لفين 4/ 416، فهرست 1307 - 1308؛ مق : ارجمند ص ‍ 165)...))(8)
سرانجام اين دانشمند متّقى و زاهد و عارف و پرتلاش و كوشا، در روز دوشنبه پنجم ذى القعده سال 664 ه‍. ق در بغداد رحلت كرد و به نوشته ((حوادث جامعه ))، جنازه او را پيش از دفن به نجف اشرف نقل دادند. ناگفته نماند كه قبلا كفن خود را تهيه كرد، و در حج بيت اللّه ، لباسِ احرام خود نمود، آن را در كعبه معظّمه در روضات مطهّره حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و ائمه بقيع و عراق ، متبرّك نموده و همه روزه نگاهش مى كرد و آن را وسيله شفاعت آن بزرگواران ، قرار داده بوده است .(9)
ترجمه لهوف  
به خاطر اهميّت كتاب لهوف كه از معتبرترين متون به شمار مى آيد، جمعى از بزرگان به ترجمه آن پرداخته اند كه ظاهرا اولين ترجمه به قلم شيواى ميرزا رضا قلى تبريزى به نام ((لجّة الاَْلَم )) مى باشد و بعد از آن ((لهوف )) به قلم مترجم معروف عصر مشروطيّت ، محمد طاهر بن محمدباقر موسوى دزفولى ، در سال 1321 ه‍. ق انجام پذيرفته و اينك ترجمه ايشان با ويرايش ‍ و مقدارى پيرايش متن و سليس تر نمودن آن ، تقديم حضور عاشقان مكتب ولايت و شهادت ، مى گردد. دو سال بعد از اين ترجمه يعنى در سال 1323 ه‍. ق . محدّث نامى حاج شيخ عباس قمّى رحمه اللّه بخش دوم لهوف را كه درباره واقعه روز عاشورا است ، ترجمه نمودند اينجانب نسخه اى از لهوف را در دست دارد كه در حاشيه آن ، ترجمه محدّث قمى آمده است .
مقدمه مترجم 
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذى اءَخْرَقَ قُلُوبَنا بِمَصائب فَرْخِ الرَّسوُلِ وَ اءَجْرى دُمُوعَنا عَلى قُرَّةِ عَيْنِ الْبَتُولِ وَ جَعَلَ سُروُرَنا فى طُولِ اءَحْزانِهِ وَ اءَدامَ هُمُومَنا بِدَوامِ اءَشْجانِهِ وَالصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى رَسُولِ اللّهِ مُحَمَّدِبْنِ عَبْدِاللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الجارى عَلَيْهِ عَبْرَتُهُ مُدَّة حَياتِهِ وَ عَلَى اءميرالْمؤْمنينَ الْمُخْبِرِ بِقَتْلِهِ وَسَبْى بَناتِهِ.
اءَمّا بَعْد؛ چنين گويد اين بنده قاصر، ابن محمد باقر الموسوى الدزفولى ، محمد طاهر - عفى اللّه عَنْ جَرائمهما - كه در اين اوان محنت اقتران ، كه ايّام عاشوراء سال 1321 ه‍. ق از افق مصيبت قريب العهد به طلوع است . و از اين جهت ، نائره اندوه و محنت ، باز از دلهاى شيعيان در مصيبت مولاى خود در شُرف اشتغال هيجان است و سيلاب اشك از ديده ماتميان رشك عمّان ، هر كسى به نحوى عزا دار و به قسمى سوگوارند، اين بنده روسياه و غريق بَحْر گناه را به نظر رسيد كه ايام مصيبت فرجام را وسيله تمسّك به ذيل شفاعت سِبْط خير الاَنام - عليه الصلاة و السلام - نموده بدين گونه كه به عرض برادران دينى خواهد رسيد و كتاب مستطاب ((أَللُّهُوف عَلى قَتْلَى الطُّفُوف )) كه از معتبرترين كتب مقاتل اماميه - كَثَّرَ اللّهُ اءمثالَهُمْ فى البَرّيَّة - تاءليف سيّد بزرگوار عالى مقدار، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس الحسينى - نَوَّرَ اللّهُ مَضْجَعَهُ وَ عَطَّرَ اللّهُ مَرْقَدهُ - مى باشد و از جمله علماء اءعلام و محققين فرقه اماميّه و طايفه ناجيه اثنى عشريه است و در جلالت شاءن و سطوع برهان ، اَجَلّ از آن است كه كسى بتواند احصاء برهه اى از مفاخر و فضائل آن جناب را نمايد؛ چه از غايت ظهور و اشتهار به مثابه آن است كه مدح خورشيد عالمتاب را در مراى ناظران احدى توان نمود و يا آنكه بحر محيط را به كاسه وَهْم توان پيمود. شَكَرَ اللّهُ مساعيهُ وَ رَفَعَ اللّهُ دَرَجاتَهُ.
و بالجمله ؛ چون اين كتاب مستطاب را مراتب بلند و معارج ارجمند از وثوق و اعتماد در نزد حُجَج الاسلام و علماى اءعلام است ، مناسب چنين دانستم كه لالى مضامين و جواهر فوايد آن را در نظر كافّه شيعيان و ((اهل بيت ))اش لاسيّما آن كسانى كه از درك مفاد عبارات عربى در پرده و حجابند جلوه گر نمايد كه هر كس به قدر استعداد از اين فيض عظيم بهره و از اين سرچشمه نجات غُرفه برداشته و عامّه خلق بر حقايق وقايع روز عاشورا و غير آن به شرحى كه در اين كتاب مرقوم گرديد كه خالى از زوائد است و عارى از آنچه طبع شيعه مؤ من غيور از شنيدن او متاءذّى است اطلاع كامل حاصل نمايند. اميد كه اين بنده روسياه را از دعاى خير در مظانّ استجابت فراموش نفرمايند و چون در ترجمه ديباچه كتاب ، مهم غرضى نيافتم اعراض از آن را اَوْلى دانستم (10) و از مَسْلَك اَوّل كه به دو اصل كتاب است شروع در ترجمه گرديد و ابتداء شروع ، روز 22 ماه ذى الحجة الحرام سال 1320 ه‍. ق بوده . به عون اللّه تعالى در ظرف بيست روز به اتمام رسيد.
اميدوار از عواطف و مراحم اهل فضل و دانش چنان است كه دامان عفو بر زلاّت بپوشانند و از خدشه در لغزشهاى آن اغماض فرمايند.
وَالْعُذْرُ عِنْدَ كِرامِ النّاسِ مَقْبُولٌ وَ بِاللّهِ التَوْفيقُ وَعَلَيْهِ التِّكْلان .
مقدّمه مؤ لّف 
متن عربى :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
اَلْحَمْدُ للّهِِ الْمُتَجَلّى لِعِبادِهِ مِنْ أُفُقِ الاَْلْبابِ، الْمُجْلى عَنْ مُرادِهِ بِمَنْطِقِ السُّنَّةِ وَالْكِتابِ، الَّذى نَزَّهَ أَوْلِياءَهُ عَنْ دارِ الْغُرُورِ، وَسَما بِهِمْ إِلى أَنْوارِ السُّرُورِ.
وَلَمْ يَفْعَلْ ذلِكَ مُحاباةً لَهُمْ عَلَى الْخَلائِقِ، وَلا إِلْجاءً لَهُمْ إِلى جَمِيلِ الطَّرائِقِ.
بَلْ عَرَفَ مِنْهُمْ قَبُولاً لِلاَْلْطافِ، وَاسْتِحْقاقاً لِمَحاسِنِ الاَْوْصافِ، فَلَمْ يَرْضَ لَهُمِ التَّعَلُّقِ بِجِبالِ الاِْهْمالِ، بَلْ وَفَّقَهُمْ لِلتَّخَلُّقِ بِكَمالِ الاَْعْمالِ.
حَتّى عَزِفَتْ نُفُوسَهُمْ عَمَّنْ سِواهُ، وَعَرِفَتْ أَرْواحُهُمْ شَرَفَ رِضاهُ، فَصَرَفُوا أَعْناقَ قُلُوبِهِمْ إِلى ظِلِّهِ، وَعَطَفُوا اَّمالَهُمْ نَحْوَ كَرَمِهِ وَفَضْلِهِ.
فَتَرى لَدَيْهِمْ فَرْحَةَ الْمُصَدِّقِ بِدارِ بَقائِهِ، وَتَنْظُرُ عَلَيْهِمْ مِسْحَةَ الْمُشْفِقِ مِنْ أَخْطارِ لِقائِهِ.
ترجمه :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
حمد و سپاس خداى را كه پرتوى نورش از افق عقلهاى ناب براى بندگانش ‍ متجلّى گشت و مرام و مرادش را به وسيله زبان گوياى سنّت و كتاب آشكار ساخت . آن خدائى كه دل دوستان و دلباختگان خود را از چنگال دنياى دلفريب رهانيد و به سوى نورهاى سرورانگيز كشانيد. اين لطف براى شيفتگانش بى جهت يا جبرآميز و الزام آور نبوده است بلكه از آن روى بوده كه خداوند متعال آنها را قابل و لايق دريافت چنين الطاف و سزاوار آراستگى به چنين صفات نيكو و برجسته اى دانسته است . پس خداوند متعال راضى نشد كه دلباختگان خود را گرفتار بيكارى و بلاتكليفى ببيند لذا به آنها توفيق عمل به تكاليف را عنايت فرمود و در اين عرصه موفّق شان ساخت ؛ به طورى كه اولياء اللّه به كردارهاى كمال پرور روى آوردند و از هرچه غير او بود دل كنده و آسوده خاطر گشتند. روح آنها شرف خشنودى و رضاى خدا را دريافت تا اينكه اعماق دلهايشان متوجّه حق گرديد و در سايه لطف و عنايت او آرام گرفت و سمت و سوى آرزوهايشان به فضل و كرم الهى سوق يافت . در وجود آنان سرورى سرشار مشاهده مى كنى كه مخصوص دلهاى مطمئن به عالم بقا و آن سراست
متن عربى :
وَلا تَزالُ اءَشْواقُهُمْ مُتَضاعِفَةً اِلى ما قَرَّبَ مِنْ مُرادِهِ، وَ اءَرْيَحِيَّتِهِمْ مُتَرادِفَةً نَحْوَ إِصْدارِهِ وَاِيرادِهِ، وَ اءَسْماعُهُمْ مُصْغِيَةً إِلى اسْتِماعِ اءَسْرارِهِ، وَقُلُوبُهُمْ مُسْتَبْشِرَةً بِحَلاوَةِ تِذْكارِهِ.
فَحَيّاهُمْ مِنْهُ بِقَدْرِ ذلِكَ التَّصْديقِ، وَحَباهُمْ مِنْ لَدُنْهُ حَباءَ الْبرِّ الشَّفيقِ.
فَما اءَصْغَرَ عِنْدَهُمْ كُلُّ ما شَغَلَ عَنْ جَلالِهِ، وَما اءَتْرَكَهُمْ لِكُلِّ ما باعَدَ مِنْ وِصالِهِ، حَتّى اءَنَّهُمْ لَيَتَمَتَّعُونَ بِاءُنْسِ ذلِكَ الْكَرَمِ وَالْكَمالِ، وَيَكْسُوهُمْ اءَبَداً حُلَلَ الْمَهابَةِ وَالْجَلالِ.
فَإِذا عَرِفُوا أَنَّ حَياتَهُمْ مانِعَةٌ عَنْ مُتابَعَةِ مَرامِهِ، وَبَقاءُهُمْ حائِلٌ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ اِكْرامِهِ، خَلَعُوا اءَثْوابَ الْبَقاءِ، وَقَرَعُوا اءَبْوابَ اللِّقاءِ، وَتَلَذَّذُوا فى طَلَبِ ذلِكَ النَّجاحِ، بِبَذْلِ النُّفُوسِ وَالاْءَرْواحِ، وَعَرَضُوها لِخَطَرِ السُّيُوفِ وَالرِّماحِ.
وَإِلى ذلِكَ التَّشْرِيفِ الْمَوْصُوفِ سَمَتْ نُفُوسُ اءَهْلِ الطُّفُوفِ، حَتّى تَنافَسُوا فِى التَّقَدُّمِ إِلَى الْحُتُوفِ،
ترجمه :
و همچنين اثر خوف و ترسى در آنها مى بينى كه از علوّ جبروت و عظمت پروردگار عالميان و ملاقات با اوست . پيوسته شوق آنان به كمال قرب خداوند در تزايد است و دلهايشان متمايل به انجام تكاليف الهى است و در اين راه جديّت كامل دارند و گوشهايشان براى شنيدن اسرار الهى مهياست و دلهايشان از حلاوت ذكر خدا، شاد و خرّم است . به مقدار ايمانشان از لذّت ذكر الهى بهره مند مى گردند و خداوند متعال از خزينه لطف و عطايش ، آنچه را شايسته بخشش نيكوكار مهربان است ، به آن مردان الهى بدون هيچ منّت ، ارزانى فرموده است .
پس چقدر كوچك شد در نزد ايشان هر چيزى كه روگردان گشت از جلال و عظمت او و چقدر متروك و مبتذل گرديد بر ايشان ، هر آنچه باعث دورى از وصال او آمد، به حدّى كه ايشان همواره از اُنس با آن چنان كمال لذّت مى برند و پيوسته به زيورهاى هيبت و جلال الهى مُلبّس اند. چون دانستند كه حيات و زندگى آنان مانع از كمال بندگى و متابعت حكم خداونديست ، ناچار از بقاء خود گذشته به لقاى حضرت حق پيوستند و در طلب اين رستگارى تا سرحدّ ايثار و جانبازى پيش رفتند و آماده شدند كه جان و تن خود را در معرض نيزه ها و شمشيرهاى برّان ، قرار دهند.
مرغ جان شهداى كربلا براى رسيدن اين كمال و شرافت ، قفس تن را درهم شكستند و به پرواز درآمدند و سبقت و مبادرت به
متن عربى :
وَ اءَصْبَحُوا نُهَبَ الرِّماحِ وَالسُّيُوفِ.
فَما اءَحَقَّهُمْ بِوَصْفِ السَّيِّدِ الْمُرْتَضى عَلَمُ الْهُدى رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ، وَ قَدْ مَدَحَ مَنْ اءَشَرْنا إِلَيْهِ فَقالَ:
لَهُمْ جُسُومٌ عَلَى الرَّمْضاءِ مُهْمَلَةٌ
وَ اءَنْفُسٌ فى جِوارِاللّهِ يُقريها
كَاءَنَّ قاصِدَها بِالضَّرِّ نافِعُها
وَ اءَنَّ قاتِلَها بِالسَّيْفِ مُحْييها
وَلَوْلا إِمْتِثالُ اءَمْرِ السُّنَّةِ وَالْكِتابِ فى لَبْسِ شِعارِ الْجَزَعِ وَالْمُصابِ، لاِءَجْلِ ما طَمَسَ مِنْ اءَعْلامِ الْهِدايَةِ، وَ اءُسِّسَ مِنْ اءَرْكانِ الْغَوايَةِ، وَتَاءَسُّفا عَلى ما فاتَنا مِنْ تِلْكَ السَّعادَةِ، وَتَلَهُّفاً عَلى اءَمْثالِ تِلْكَ الشَّهادَةِ، وَإِلا كُنّا قَدْ لَبِسْنا لِتِلْكَ النِّعْمَةِ الْكُبْرى اءَثْوابَ الْمَسَرَّةِ وَالْبُشْرى .
وَحَيْثُ اءَنَّ فِى الْجَزَعِ رِضىً لِسُلْطانِ الْمَعادِ، وَغَرضا لاَِبْرارِ الْعِبادِ، فَها نَحْنُ قَدْ لَبِسْنا سِرْبالَ الْجُزُوعِ، وَآنِسْنا بِإِرْسالِ الدُّمُوعِ، وَقُلْنا لِلْعُيونِ: جُودى بِتَواتِرِالْبُكاءِ، وَلِلْقُلُوبِ: جُدّى جِدَّ ثَواكِلِ النِّساءِ.
ترجمه :
شهادت را سبب لذّت و آرامش دانستند و غارت اموال و اسيرى عيال و اطفال ، هيچگونه كدورت و ملال به دلهاى خود راه ندادند.
چنانچه سيّد مرتضى علم الهدى رحمه اللّه سروده : ((لَهُمْ نُفُوسٌ عَلَى الرَّمضا مُهْمَلَةٌ...))؛ يعنى براى آنان بدنهايى است كه بر ريگزار گرم افتاده و جانهايشان در جوار خدا آرميده ؛ گويا اينان كسانى اند كه آسيب رسانندگانشان ، سود دهندگان آنها به شمار مى آيند و قاتلان آنان ، زنده كنندگان آنان محسوب مى شوند!
و اگر نبود امتثال فرمان سُنّت پيامبر و كتاب پروردگار در پوشيدن لباس جزع و مصيبت زدگى هنگام از بين رفتن نشانه هاى هدايت و ايجاد بدعتها و تاءسف براى از دست دادن سعادت و تاءثر بر شهادت آنان ، هرآينه در مقابل اين نعمت بزرگ ، جامه هاى سرور و بشارت به تن مى كرديم ، ولى چون ناله و ماتم در مصيبت دخترزاده حضرت خاتم ، سبب رضاى خداست ، و نيكوكاران را غرضى در اين عزادارى مترتّب است .
ما هم جامه عزا پوشيديم و اشك از ديدگان جارى ساختيم و به چشمان خود چنين خطاب كرديم :
اى ديدگان ! از پى در پى گريستن غافل نباشيد و به دلهاى خود خطاب كرديم : همچون زنان فرزند مرده در ناله و زارى بكوشيد كه امانتهاى پيامبر رؤ وف در اين سرزمين معروف ، مباح شمرده شده است و اساس وصيّت آن حضرت درباره حرمسرا و بچه هاى دلبندش
متن عربى :
فَإِنَّ وَدائِعَ الرَّسُولِ الرَّؤُوفِ اءُضْيعَتْ يَوْمَ الطُّفُوفِ، وَرَسُومُ وَصِيَّتِهِ بِحَرَمِهِ وَ اءَبْنائِهِ طُمِسَتْ بِاءلْدى اءُمَّتِهِ وَ اءَعْدائِهِ.
فَياللّهِ مِنْ تِلْكَ الْفَوادِحِ الْمُقْرِحَةِ لِلْقُلُوبِ، وَالْجوائِحِ الْمُصَرَّحَةِ بِالْكُرُوبِ، وَالْمَصائِبِ الْمُصَغَّرَةِ كُلِّ بَلْوى ، وَالنَّوائِبِ الْمُفَرَّقَةِ شَمْلِ التَّقْوى ، وَالسِّهامِ الَّتى أَرَاقَتْ دَمَ الرِّسالَةِ، وَالاَْيْدِى الَّتى ساقَتْ سَبْيَ الْجَلالَةِ، وَالرَّزِيَّةِ الَّتي
نَكَسَتْ رُؤُوسَ الاَْبْدالِ، وَالْبَلِيَّةِ الَّتى سَلَبَتْ نُفُوسَ خَيْرِ الاْلِ، وَالشَّماتَةِ الَّتى رَكَسَتْ اءُسُودَ الرِّجالِ، وَالْفَجِيعَةِ الَّتى بَلَغَ رَزْؤُها إِلى جِبْرئيلَ، وَالْفَظِيعَةِ الَّتى عَظُمَتْ عَلَى الرَّبِّ الْجَليلِ.
وَ كَيْفَ لا يَكُونُ كَذلِكَ وَ قَدْ اءَصْبَحَ لَحْمُ رَسُولِاللّهِ مُجَرَّدا عَلَى الرِّمالِ، وَدَمُهُ الشَّريفِ مَسْفُوكا بِسُيُوفِ الضُّلاّلِ، وَوُجُوهِ بَناتِهِ مَبْذُولَةٌ لِعَيْنِ السّائِقِ وَالشَّامِتِ، وَسَلْبُهُنَّ بِمَنْظَرٍ مِنَ النّاطِقِ وَالصّامِتِ، وَتِلْكَ الاَْبْدانُ الْمُعَظَّمَةُ عاريَةٌ مِنَ الثِّيابِ، وَالاَْجْسادُ الْمُكَرَّمَةُ جاثيَةٌ عَلَى التُّرابِ؟!!
ترجمه :
با دستهاى اُمّتش و دشمنان بى غيرتش از بين رفته است .
خدايا! به تو پناه مى بريم از اين كارهاى بزرگ كه دلها را جريحه دار كرده و از اين مصيبت هاى عظيم كه غم و غصه ها را به صورت فرياد از دل برمى آورد و اين گرفتارى كه همه گرفتاريها را كوچك و ناچيز مى نمايد و از اين پيشامدها كه كانون تقوى را متفرّق مى سازد و از تيرهايى كه خون رسالت را بر زمين ريخت و دستهايى كه خاندان جلالت را به اسارت برد و مصيبتى كه بزرگان را سرافكنده نمود و فتنه و بلايى كه جانهاى بهترين خانواده را از پيكرشان برگرفت و سرزنشى كه دست شيرمردان را بست و رخداد دلخراشى كه جبرئيل را هم به ماتم نشاند و واقعه جانسوزى كه در پيشگاه پروردگار عظمت داشت .
چرا اين چنين نباشد؟ حال آنكه پاره اى از گوشت بدن پيامبر، عريان بر روى شن هاى بيابان ، افتاده و خون شريفش به تيغ گمراهان ريخته شده و صورتهاى دخترانش در مقابل چشم شتررانان و شماتت گران و تاراج لباسهايشان در ديدگاه هر گويا و خاموش صورت پذيرفته و اين بدنهاى باعظمت و اين پيكرهاى باكرامت ، در حالى كه برهنه از لباس هستند، بر روى خاك افتاده اند.
متن عربى :
مَصائِبٌ بَدَّدَتْ شَمْلَالنَّبيِّ فَفي
قَلْبِ الْهُدى اءَسْهُمٌ يَطِفْنَ بِالتَّلَفِ
وَناعِياتٌ إِذا ما مَلَّ ذُو وَلَهٍ
سَرَتْ عَلَيْهِ بِنارِ الْحُزْنِ وَالاَْسَفِ
فَيالَيْتَ لِفاطِمَةَ وَ اءَبيها عَيْنا تَنْظُرُ إِلى بَناتِها وَبَنيها: ما بَيْنَ مَسْلُوبٍ، وَجَريحٍ، وَمَسْحُوبٍ، وَذَبيحٍ، وَبَنَاتُ النُّبُوَّةِ: مُشَقَّقاتُ الْجُيُوبِ، وَمَفْجُوعاتٌ بِفَقْدِ الْمَحْبُوبِ، وَناشِراتٌ لِلشُّعُورِ، وَبارِزاتٌ مِنَ الْخُدُورِ، وَلاطِماتٌ لِلْخُدُودِ، وَعادِماتٌ لِلْجُدُودِ، وَمُبْدِياتٌ لِلنِّياحَةِ وَالْعَويلِ، وَفاقِداتٌ لِلْمُحامى وَالْكَفيلِ. فَيا اءَهْلَ الْبَصائِرِ مِنَ الاَْنامِ، وَ يا ذَوِى النَّواظِرِ وَالاَْفْهامِ، حَدِّثُوا نُفُوسَكُمْ بِمَصائِبِ هاتِيكَ الْعِتْرَةِ، وَنَوِّحُوا بِاللّهِ لِتِلْكَ الْوَحْدَةِ وَالْكَثْرَةِ، وَساعِدُوهُمْ بِمُوالاةِ الْوَجْدِ وَالْعِبْرَةِ، وَتاءََسَّفُوا عَلى فَواتِ تِلْكَ النُّصْرَةِ. فَإِنَّ نُفُوسَ اءُولئِكَ الاَْقْوامِ وَدائِعُ سُلْطانِ الاَْنامِ، وَثَمَرةُ فُؤ ادِ الرَّسُولِ، وَقُرَّةُ عَيْنِ الزَّهْراءِ الْبَتُولِ، وَمَنْ كانَ يَرْشِفُ بِفَمِهِ الشَّريفِ ثَناياهُمْ، وَيُفَضِّلُ عَلى اءُمَّتِهِ اءُمُّهُمْ وَ اءَباهُمْ.
ترجمه :
((مصائبُ بَدَّدَتْ شَمَلَ النَّبىّ فَفى ...))؛ يعنى مصيبت هايى كه كانون خاندان پيامبر را پريشان كرد و تيرهايى كه در دل خورشيد هدايت نشست و آن قلب بشريت را از كار انداخت . و فريادهاى طنين انداز زنان خبر از مرگ آنان مى داد و آن جناب را مخاطب مى ساخت و آتش سوزان حزن و اندوه و تاءسف را در دلش شعله ور مى ساخت .
اى كاش فاطمه و پدرش مى ديدند كه دختران و فرزندانشان را پابرهنه كرده اند و عده اى را زخمى و و گروهى را اسير و برخى را سربريده اند. دختران خاندان نبوّت گريبان چاك و مصيبت زده و با مويهاى پريشان از پشت پرده ها بيرون آمده و بر صورتهاى خود سيلى مى زنند و در غم از دست دادن حمايت گران و سرپرستان خود، صدا به نوحه و زارى بلند نموده اند.
اى مردم آگاه و اى انسانهاى تيزبين ، قتلگاه اين خاندان را به ياد آوريد و به بى كسى و غربت آنان و زيادى دشمنان ، نوحه سرايى كنيد و با غم و اندوه دائم و اشك چشمانتان ، آنان را يارى نماييد كه جانهاى آنان امانتهاى پروردگار جهان و ميوه دل پيامبر مسلمانان و نور چشم فاطمه زهراء، هستند.
آنان كسانى اند كه پيامبر با دهان مباركش دندانهاى آنان را مى مكيد و پدر و مادر آنان را از پدر و مادر خود، برتر مى دانست .
متن عربى :
إِنْ كُنْتَ فى شَكٍّ فَسَلْ عَنْ حالِهِمْ
سُنَنَ الرَّسُولِ وَمُحْكَمَ التَّنْزيلِ
فَهُناكَ اءَعْدَلُ شاهِدٍ لِذَوِى الْحِجى
وَبَيانُ فَضْلِهِمْ عَلَى التَّفْصيلِ
وَ وَصِيَّةٌ سَبَقَتْ لاَِحْمَدَ فيهِمُ
جاءَتْ إِلَيْهِ عَلى يَدَيْ جِبْريلِ
وَكَيْفَ طَابَتِ النُّفُوسُ مَعَ تَدانِى الاَْزْمانِ بِمُقابَلَةِ إِحْسانِ جَدِّهِمْ بِالْكُفْرانِ، وَتَكْديرِ عَيْشَهِ بِتَعْذيبِ ثَمَرَةِ فُؤ ادِهِ، وَتَصْغيرِ قَدْرِهِ بِإِراقَةِ دِماءِ اءَوْلادِهِ؟!
وَ اءَيْنَ مَوْضِعُ الْقَبُولِ لِوَصاياهُ بِعِتْرَتِهِ وَ آلِهِ؟ وَ مَا الْجَوابُ عِنْدَ لِقائِهِ وَ سُؤ الِهِ؟ وَ قَدْ هَدِمَ الْقَوْمُ ما بَناهُ! وَ نادَى الاِْسْلامُ وا كُرْباهُ! فَياللّهِِ مِنْ قَلْبٍ لا يَتَصَدَّعُ لِتِذْكارِ تِلْكَ الاُْمُورِ! وَيا عَجَباهُ مِنْ غَفْلَةِ اءَهْلِ الدُّهُورِ! وَ ما عُذْرُ اءَهْلِ الاِْسْلامِ وَالاْ يمانِ فى إِضاعَةِ اءَقْسامِ الاَْحْزانِ! اءَلَمْ يَعْلَمُوا اءَنَّ مُحَمَّدا مَوْتُورٌ وَجيعٌ؟ وَ حَبيبَهُ مَقْهُورٌ صَريعٌ؟ وَالْمَلائِكَةَ يُعَزُّونَهُ عَلى جَليلِ مُصابِهِ؟
وَالاَْنْبياءَ يُشارِكُونَهُ فى اءَحْزانِهِ وَ اءَوْصابِهِ؟
ترجمه :
إِنْ كُنْتَ فى شَكٍ فَسَلْ عَنْ حالِهِمْ...))؛ يعنى اگر نسبت به آنان در دل خود، شكى دارى ، از سُنّت پيامبر و قرآن سؤ ال كن ، براى اينكه اين دو عادلترين شاهدان راستگو نزد فرزانگان هستند و بيان فضيلت ايشان به تفصيل در آن دو آمده است و خداوند متعال به وسيله حضرت جبرئيل فضايل آنها را ابلاغ فرموده است . چگونه اين مردم به همين زودى (همه چيز را فراموش ‍ كردند) و در برابر نيكيهاى پدرش به ناسپاسى پرداختند و عيش حضرتش را با زجر و اذيّتى كه بر ميوه دلش روا نمودند، مكدّر ساختند و با ريختن خون فرزندانش قدر و منزلت او را كوچك شمردند؛ پس آن همه سفارش كه درباره خاندان و فرزندانش كرده بود، چه شد؟! هنگام ملاقات با آن حضرت در قيامت ، چه پاسخى خواهند گفت ؟! اين ستمكاران بنايى را كه ايشان برپا ساخته بود، ويران كردند و فرياد وامصيبتاه از اسلام بلند شد و به خدا پناه مى بريم از دلى كه به ياد اين كارها نشكند و تعجّب مى كنم از غفلت مردم اين زمانه ، كه چه شده اين مسلمانان را؟ و چه عذرى براى آشكار نساختن غم اين مصيبت دارند؟ آيا نمى دانند كه هنوز انتقام كشته اى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شده ، گرفته نشده ؟ و دل مبارك پيامبر دردمند است و فرزند دلبندش گرفتار دشمن شده و كشته بر زمين افتاده است و فرشتگان بر اين مصيبت بزرگ تسليت اش عرض مى كنند و پيامبران الهى هم در اين اندوهها با او همدردى مى كنند؟
متن عربى :
فَيا اءَهْلَ الْوَفاءِ لِخَاتَمِ الاَْنْبياءِ، عَلامَ لا تُواسُونَهُ فِى الْبُكاءِ؟!
بِاللّهِ عَلَيْكَ اءَيُّهَا الْمُحِبُّ لِوَلَدِ الزَّهْراءِ، نُحْ مَعَها عَلَى الْمَنْبُوذينَ بِالْعَراءِ، وَجُدْ وَيْحَكَ بِالدُّمُوعِ السِّجامِ، وَابْكِ عَلى مُلُوكِ الاِْسْلامِ، لَعَلَّكَ تَحُوزَ ثَوابَ الْمُواسى لَهُمْ فِى الْمُصابِ، وَتَفُوزَ بِالسَّعادَةِ يَوْمِ الْحِسابِ.
فَقَدْ رُوِيَ عَنْ مَوْلانا الْباقِرِ عليه السّلام اءَنَّهُ قالَ:
((كانَ زَيْنُ الْعابِدينَ عليه السّلام يَقُولُ: اءَيَّما مُؤْمِنٌ ذَرَفَتْ عَيْناهُ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام حَتّى تَسيلَ عَلى خَدِّهِ بَوَّأَهُ اللّهُ بِها فِى الْجَنَّةِ غُرَفا يَسْكُنُها اءَحْقابا، وَ اءَيَّما مُؤْمِنٌ ذَرَفَتْ عَيْناهُ حَتّى تَسيلَ عَلى خَدِّهِ فيما مَسَّنا مِنَ الاَْذى مِنْ عَدُوِّنا فِى الدُّنْيا بَوَّاءهُ اللّهُ مَنْزِلَ صِدْقٍ، وَ اءَيَّما مُؤْمِنٌ مَسَّهُ اءَذىً فينا صَرَفَ اللّهُ عَنْ وَجْهِهِ الاَْذى وَ آمَنَهُ مِنْ سَخَطِ النّارِ يَوْمَ الْقِيامَةِ)).
وَرُوِيَ عَنْ مَوْلانَا الصّادِقِ عليه السّلام اءَنَّهُ قالَ:
((مَنْ ذُكِرَنا عِنْدَهُ فَفاضَتْ عَيْناهُ وَلَوْ مِثْلَ جَنَاحِ الذُّبابَةِ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَلَوْ كانَتْ مِثْلَ زَبَدِ الْبَحْرِ)).
ترجمه :
اى مردمى كه نسبت به خاتم انبياء صلّى اللّه عليه و آله وفادار هستيد، چرا در گريستن با او همراهى و همكارى نمى كنيد؟!
اى دوستدار پدر زهراعليهاالسّلام ، به خدا، در عزاى كسانى كه بر روى خاك افتاده اند با فاطمه زهراعليهاالسّلام ، هم ناله باش . واى بر تو! سيل اشك جارى ساز و بر مظلوميّت بزرگان و پادشاهان اسلام گريه كن ، شايد پاداش ‍ آنانكه در اين مصيبت همدردى كردند به دست آورده و به فوز سعادت روز حساب نائل گردى كه از سرور ما امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: پدرم زين العابدين عليه السّلام پيوسته مى فرمود: هر مؤ منى كه به خاطر شهادت امام حسين عليه السّلام ديدگانش را پر از اشك سازد، آنچنان كه به صورتش روان شود، خداوند در عوض آن ، غرفه هايى را در بهشت براى او اختصاص مى دهد كه صدها سال در آنها مسكن گزيند و هر مؤ منى كه از اين اذيت و آزارها كه از ناحيه دشمنان در دنيا به ما رسيده ، چشم هايش ‍ اشك آلود گردد به آن مقدارى كه از آن اشك به گونه اش سرازير شده ، خداوند متعال در منزل صدقش او را جاى دهد. و هر مؤ منى كه در راه ما آزارى ببيند، خداوند آزار و اذيّت روز قيامت را از او بگرداند و از خشم و غضب روز رستاخيز ايمنش فرمايد. و از سرور ما امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: كسى كه در نزدش يادى از ما شود، ديدگانش پر از اشك گردد، اگرچه به مقدار بال مگسى باشد، خداوند گناهانش را بيامرزد، هرچند آن گناهان به اندازه كف روى درياها باشد.
متن عربى :
وَرُوِيَ اءَيْضا عَنْ آلِ الرَّسُولِ عليهم السّلام اءَنَّهُمْ قالُوا:
((مَنْ بَكى وَ اءَبْكى فينا مِائَةً فَلَهُ الْجَنَّةُ، وَمَنْ بَكى وَ اءَبْكى خَمْسينَ فَلَهُ الْجَنَّةُ، وَ مَنْ بَكى وَ اءَبْكى ثَلاثينَ فَلَهُ الْجَنَّةُ، وَ مَنْ بَكى وَ اءَبْكى عِشْرينَ فَلَهُ الْجَنَّةُ، وَ مَنْ بَكى وَ اءَبْكى عَشْرَةً فَلَهُ الْجَنَّةُ، وَمَنْ بَكى وَ اءَبْكى واحِدا فَلَهُ الْجَنَّةُ، وَ مَنْ تَباكى فَلَهُ الْجَنَّةُ)).
قالَ عَلِيُّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَر بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ طاوُوس الْحُسَيْني - جامِعُ هذَا الْكِتابِ-:
إِنَّ مِنْ اءَجَلِّ الْبَواعِثِ لَنا عَلى سُلُوكِ هذَا الْكِتابِ اءَنَّنى لَمّا جَمَعْتُ كِتابَ: مِصْباحِ الزّائِرِ وَ جَناحِ الْمُسافِرِ، وَ رَاءَيْتُهُ قَدِ احْتَوى عَلى اءَقْطارِ مَحاسِنِ الزّياراتِ وَ مُخْتارِ اءَعْمالِ تِلْكَ الاَْوْقاتِ، فَحامِلُهُ مُسْتَغْنٍ عَنْ نَقْلِ مِصْباحٍ لِذلِكَ الْوَقْتِ الشَّريفِ، اءَوْ حَمْلِ مَزارٍ كَبيرٍ اءَوْ لَطيفٍ.
اءَحْبَبْتُ اءَيْضا اءَنْ يَكُونَ حامِلُهُ مُسْتَغْنيا عَنْ نَقْلِ مَقْتَلٍ فى زِيارَةِ عاشُوراء إِلى مَشْهَدِ الْحُسَيْنِ صَلَو اتُ اللّهِ عَلَيْهِ.
ترجمه :
همچنين روايت شده كه : كسى كه در مصيبت ما، خود گريان شود و يا صد نفر را بگرياند ما ضمانت مى كنيم كه او از اهل بهشت باشد؛ و كسى كه گريه كند و يا پنجاه نفر را بگرياند، اهل بهشت است و كسى كه بگريد و يا سى نفر را بگرياند باز از اهل بهشت به شمار مى آيد و كسى كه بگريد و يا ده نفر را بگرياند، از اهل بهشت خواهد بود و كسى كه گريه كند و يا فقط يك نفر را بگرياند، اهل بهشت است و كسى كه خود را شبيه گريه كنندگان مى سازد (هرچند اشك نمى ريزد) باز هم خدا او را به بهشت خواهد برد.
على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس - كه اين كتاب لهوف را جمع آورى نموده - گويد: آنچه بيش از هرچيز مرا به نوشتن اين كتاب وادار نمود، اين بود كه چون كتاب ((مِصْبَاحُ الزّائِرِ وَجَنَاحُ الْمُسَافِرِ)) را گرد آوردم ، ديدم كه كتابى شامل بهترين جاهاى زيارت و برگزيده ترين اعمالى كه هنگام زيارت به جا آورده مى شود، شد. و هركه آن كتاب را همراه داشته باشد از حمل كتاب زيارت و اعمال آن ، اعم از كتاب كوچك و بزرگ ، بى نياز شده است . لذا تمايل پيدا كردم كه هركه آن كتاب را با خود دارد، در كنارش كتاب مَقْتَل جمع و جورى هم براى عزادارى سيّد الشهداء عليه السّلام همراه داشته باشد و از كتابهاى ديگر بى نياز گردد. از اين رو، اين كتاب را فراهم آوردم و باتوجه به اينكه زيارت كنندگان فرصت كمترى دارند.
متن عربى :
فَوَضَعْتُ هذَا الْكِتابَ لِيُضَمَّ إِلَيْهِ، وَ قَدْ جَمَعْتُ هاهُنا ما يَصْلِحُ لَضيقِ وَقْتِ الزُّوّارِ، وَ عَدَلْتُ عَنِ الاِْطْنابِ وَالاِْكْثارِ، وَ فيهِ غُنْيَةٌ لِفَتْحِ اءَبْوابِ الاَْشْجانِ، وَبُغْيَةٌ لِنُجْحِ اءَرْبابِ الاِْيمانِ، فَإِنَّنا وَضَعْنا فى اءَجْسادِ مَعْناهُ رُوحَ ما يَليقُ بِمَعْناهُ.
وَقَدْ تَرْجَمْتُهُ بِكِتابِ: اللُّهُوفِ عَلى قَتْلَى الطُّفُوفِ، وَوَضَعْتُهُ عَلى ثَلاثَةِ مَسالِكَ، مُسْتَعينا بِالرَّؤُوفِ الْمالِكِ.
ترجمه :
در اينجا رشته سخن را كوتاه نموده و مطالب را به طور اختصار بيان مى كنم و همين مقدار كافى است كه درهاى غم و اندوه را به روى خوانندگان باز نمايد و مؤ منان را رستگار سازد، كه در قالب اين الفاظ حقايق ارزنده اى گنجانده ام و نامش را ((اَللُّهوف عَلى قَتلَى الطُّفوف )) نهادم و بر سه مسلك تدوين نمودم و از خداى مهربان و مالك جهان ، يارى مى طلبم .
الْمَسْلَكُ الاَْوَّلُ فِى الاُْمُورِ الْمُتَقَدِّمَةِ عَلَى الْقِتالِ 
كانَ مَوْلِدُ الْحُسَيْنِ عليه السّلام
متن عربى :
لِخَمْسِ لَيالٍ خَلَوْنَ مِنْ شَعْبانَ سَنَةَ اءَرْبَعَ مِنَ الْهِجْرَةِ.
وَقيلَ: اءَلْيَومُ الثّالِثُ مِنْهُ.
وَقيلَ: فى اءَواخِرِ شَهْرِ رَبِيعِ الاَْوَّلِ سَنَةَ ثَلاثٍ مِنَ الْهِجْرَةِ.
وَرُوِيَ غَيْرُ ذلِكَ.
وَلَمّا وُلِدَ هَبَطَ جَبْرَئيلُ عليه السّلام وَ مَعَهُ اءَلْفُ مَلَكٍ يُهَنُّونَ النَّبيَّ صلّى اللّه عليه و آله بِوِلادَتِهِ، وَ جاءَتْ بِهِ فاطِمَةُ عليهاالسّلام إِلَى النَّبيِّ صلّى اللّه عليه و آله ، فَسَرَّ بِهِ وَ سَمّاهُ حُسَيْنا.
فِى الطَّبَقاتِ: قالَ ابْنُ عَبّاسٍ: اءَنْبَاءَنا عَبْدُ اللّهِ بْنُ بَكْرٍ بْنِ حَبِيبٍ السَّهْمى ، قالَ: اءَنْبَاءَنا حاتَمٌ بْنُ صَنْعَةٍ، قالَتْ اءُمُّ الْفَضْلِ زَوْجَةُ الْعَبّاسِ رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِما:
مسلك اول : در مسائلى كه قبل از ماجراى كربلا وقوع يافته است 
تولد امام حسين عليه السّلام  
ترجمه :
تولد حضرت سيّدالشهداء ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام در پنجم ماه شعبان المعظّم به سال چهارم از هجرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده ؛ و بعضى گفته اند كه روز سوم آن ماه بود و برخى تولد آن جناب را روز آخر ماه ربيع الاول به سال سوم از هجرت گفته اند و بجز اين اقوال ، روايات ديگر نيز وارد است .
بالجمله ؛ چون آن جناب در دار دنيا آمد، جبرئيل عليه السّلام با هزار مَلَك از آسمان نازل گرديد بر رسول مجيد صلّى اللّه عليه و آله و آن حضرت را تهنيت نمود به ولادت آن مولود مسعود. فاطمه زهرا عليهاالسّلام فرزند ارجمند را به خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آورد، آن جناب از ديدار نور ديده خود، خرسند و خشنود شد و آن مولود شريف را ((حسين )) نام نهاد.
در كتاب ((طبقات )) از ابن عباس ذكر نموده به روايت او از عبداللّه بن بكر بن حبيب سَهْمى كه گفت : خبر داد مرا حاتَم بن صَنعه بر آنكه ((اُمُّ الْفَضْل ))زوجه عباس بن عبدالمطلب -رضوان اللّه عليهما-
متن عربى :
رَاءَيْتُ فى مَنامى قَبْلَ مَوْلِدِهِ كَاءَنَّ قِطْعَةً مِنْ لَحْمِ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله قُطِعَتْ فَوُضِعَتْ فى حِجْرى ، فَفَسَّرْتُ ذلِكَ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله ، فَقالَ: ((خَيْرا رَاءَيْتِ، إِنْ صَدَقَتْ رُؤْياكِ فَإِنَّ فاطِمَةَ سَتَلِدُ غُلاما فَاءَدْفَعُهُ إِلَيْكِ لِتُرْضِعيهِ)).
قالَتْ: فَجَرَى الاَْمْرُ عَلى ذلِكَ.
فَجِئْتُ بِهِ يَوْما، فَوَضَعْتُهُ فى حِجْرِهِ، فَبَيْنَما هُوَ يُقَبِّلُهُ فَبالَ، فَقَطَرَتْ مِنْ بَوْلِهِ قَطْرَةٌ عَلى ثَوْبِ النَّبِيِّ صلّى اللّه عليه و آله ، فَقَرَصْتُهُ، فَبَكى ، فَقالَ النَّبيُّ صلّى اللّه عليه و آله كَالْمُغْضِبِ: ((مَهْلا! يا اُمَّ الْفَضْلِ، فَهذا ثَوْبى يُغْسَلُ، وَ قَدْ اءَوْجَعْتِ اِبْنى )).
قالَتْ: فَتَرَكْتُهُ فى حِجْرِهِ، وَقُمْتُ لاِ آتيهِ بِماءٍ، فَجِئْتُ، فَوَجَدْتُهُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَبْكى .
فَقُلْتُ: مِمَّ بُكاؤُكَ يا رَسُولَ اللّهِ؟
فَقالَ: ((إِنَّ جَبْرَئيلَ عليه السّلام اءَتانى ، فَاءَخْبَرَنى اءَنَّ اءُمَّتى تَقْتُلُ وَلَدى هذا. [لااءَن الَهُمْ اللّهُ شَفاعَتى يَوْمَ الْقيامَةِ].
ترجمه :
گفت : پيش از آنكه امام حسين عليه السّلام متولد گردد، شبى در خواب ديدم كه گويا پاره اى از گوشت بدن حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بريده شد و در دامن من قرار گرفت ؛ پس اين خواب خود را به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله عرض نمودم . آن جناب فرمود: كه همانا اگر خواب تو راست باشد فاطمه زهرا عليها السّلام پسرى خواهد زائيد و من آن طفل را به تو مى سپارم تا او را شير دهى .
ام الفضل گفت : كه به همان قسمى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده بود واقع گرديد و حسين عليه السّلام را به من سپرد و دايه او بودم تا اينكه روزى آن طفل را به خدمت جدّ بزرگوارش آوردم و او را در دامان پيغمبر نهادم و آن حضرت ، نور ديده خود را مى بوسيد ناگاه طفل بول كرد و قطره اى از بول او بر جامه پيغمبر رسيد. من گوشت بدنش را نشگون گرفتم ، امام حسين عليه السّلام به گريه افتاد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مانند شخصى خشمناك به من فرمود: ((آرام باش ، اى ام الفضل ! اينك جامه را به آب مى توان شست ، تو فرزند دلبند مرا آزردى .))
ام الفضل گفت : او را در دامان پيغمبر گذاردم و خود رفتم تا آنكه آب آورده جامه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را بشويم ، چون برگشتم ديدم كه جناب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله گريان است . عرض كردم : يا رسول اللّه ! چه چيز شما را گريانيد؟
فرمود: اينك جبرئيل بر من نازل گرديد و مرا خبر داد كه اين فرزند را، اُمّت من به قتل مى آورند!
متن عربى :
قالَ رُواةُ الْحَديثِ: فَلَمّا اءَتَتْ عَلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام مِنْ مَوْلِدِهِ سَنَةٌ كامِلَةٌ، هَبَطَ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله إِثْنا عَشَرَ مَلَكا: اءَحَدُهُمْ عَلى صُورَةِ الاَْسَدِ، وَالثّانى عَلى صُورَةِ الثَّوْرِ، وَالثّالِثُ عَلى صُورَةِ التِّنّينِ، وَالرّابِعُ عَلى صُورَةِ وُلْدِ آدَمَ، وَالثَّمَانِيَةُ الْب اقُونَ عَلى صُوَرٍ شَتّى ، مُحَمَرَّةً وَجُوهُهُمْ [باكِيَةً عُيُونُهُمْ]، قَدْ نَشَرُوا اءَجْنِحَتَهُمْ، وَ هُمْ يَقُولُونَ: يا مُحَمَّدُ، سَيَنْزِلُ بِوَلَدِكَ الْحُسَيْنِ بْنِ فاطِمَةَ ما نَزَلَ بِهابيلَ مِنْ قابيلَ، وَ سَيُعْطى مِثْلُ اءَجْرِ هابيلَ، وَ يُحْمَلُ عَلى قاتِلِهِ مِثْلُ وِزْرِ قابيلَ.
وَلَمْ يَبْقَ فِى السَّمواتِ مَلَكٌ إِلاّ وَ نَزَلَ إِلَى النَّبيِّ صلّى اللّه عليه و آله ، كُلُّ [يُقْرِؤُهُ السَّلامَ،] وَ يُعَزَّيْهِ فِى الْحُسَيْنِ عليه السّلام ، وَ يُخْبِرُهُ بِثَوابِ ما يُعْطى ، وَ يَعْرُضُ عَلَيْهِ تُرْبَتَهُ، وَالنَّبيُّصلّى اللّه عليه و آله يَقُولُ: ((اءَللَّهُمَّ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، وَاقْتُلْ مَنْ قَتَلَهُ، وَ لا تُمَتَّعْهُ بِما طَلَبَهُ)).
قالَ: فَلمّا اءَتى عَلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام سَنَتانِ مِنْ مَوْلِدِهِ خَرَجَ النَّبيُّ صلّى اللّه عليه و سلّم فى سَفَرٍ لَهُ، فَوَقَفَ فى بَعْضِ الطَّريقِ، فَاسْتَرَجَعَ وَ دَمَعَتْ عَيْناهُ.

 ادامه این مبحث در پست های بعدی

میلاد پیامبر عظیم الشان اسلام

میلاد پیامبر عظیم الشان اسلام ، حضرت ختمی مرتبت ، محمد مصطفی (ص) و میلاد فرزند برومندش

ميلاد پيامبر عظيم الشان اسلام ، حضرت
ختمي مرتبت ، محمد مصطفي (ص) و ميلاد فرزند برومندش امام جعفر صادق (ع) و
هفته وحدت شيعه و سني بر همه مسلمانان جهان تبريک و تهنيت باد .


 


 




 


 

ميتونيد کارت پستالهاي زيباي ميلاد پيامبر اسلام و ميلاد امام صادق (ع) را ببينيد و براي دوستانتان ايميل کنيد.



مناسبت روز پيغمبر (ص) وامام جعفر صادق (ع)

 

مناسبت روز


 

جناب عبدالمطلب، پدر بزرگ پيغمبر (ص)، پس از آن که به کمال رشد رسيد و مناصب کعبه به او منتقل گرديد، چيزي نگذشت که فوق العاده عظمت يافته بر مردم مکه و قريش امير و مهتر شد، عبدالمطلب مردي چهار شانه، خوش سيما، اندکي چاق و پرتو جواني در چهره اش ميدرخشيد و مع الوصف تمام موهاي سرش سپيد بود.
عبدالمطلب چنان بزرگي يافت که از بلاد و کشورهاي دور، به نزد او تحف و هدايا ميفرستادند، و هر که او را زنهار ميداد در امان بود، و چون عرب را داهيه اي پيش مي آمد، او را برداشته به کوه خثبير برده قرباني ميکردند، انجام حاجات خود را به بزرگواري او ميشناختند، ديگران خون قرباني خود را بر پيشاني بتها ميماليدند، اما او جز خداي يگانه چيزي را مورد ستايش قرار نميداد ...
عبدالمطلب در آن وقت که حفر زمزم ميکرد، قريش او را استهزا نموده، گفتند: تو خوشبخت بودي اگر بيش از يک پسر داشتي. آنگاه عبد المطلب با خداي خود عهد بست که اگر او را 10 پسر آيد، يک تن را که از همه برگزيده تر باشد در راه او قرباني کند.
چيزي نگذشت که اين موهبت نيز نصيبش گشته داراي ده پسر و شش دختر شد!
اين خزانه پسران بر افتخارات او افزود، وقتي که به صحن مسجد الحرام مي آمد، ده پسر جوان او، که دنبالش بودند، هاله سر افرازي و جلال بر او انداخته، ديده ها به سويش دوخته ميشد!! او کسي بود که تير دعايش براي داشتن ده پسر به اجابت رسيده بود، اما از اين طرف موقع آن رسيده بود که عبد المطلب به عهد خود وفا نموده، يکي از پسر ها را در راه خدا قرباني کند، ولي گاهي که فکر ميکرد، دل از يکي برکند و مهر او را در نه پسر ديگر قرار دهد در موقع انتخاب عاجز ميماند.
عبد المطلب يک شب تا صبح نخوابيد، تمام آن ده نفر را مقابل نظر خود آورده، سبک و سنگين کرد، راه حلي که به نظرش رسيد اين بود: قرعه به ميان آنها کشد و انتخاب را به خدا وا گذارد.
صبح روز بعد عبدالمطلب پسرها را داخل خانه کعبه نمود و بين آنها قرعه زد. قرعه به نام عبدالله درآمد، پس عبدالله را خوابانيد تا ذبح کند، قريش مانع گشتند، و زنهاي عبدالمطلب شروع به گريه و ناله نمودند، (عاتکه) دختر عبدالمطلب، عرض کرد: پدر، بين شترهايي که در حرم داري و بين عبدالله قرعه بزن، پس او شروع به قرعه زدن نمود، و ده ده زياد کرد، تا به صد شتر که رسيد قرعه به نام شترها برآمد، و بعد عبدالمطلب اين کار را سه بار تکرار کرد، و هر سه بار قرعه به نام شترها افتاد و عبدالله به سلامت ماند.

 

 

 

ادامه نوشته

سرباز 6ماهه

سرباز شش ماهه

هنگامى كه همه ياران و اصحاب امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، نداى غريبانه امام بلند شد:

«هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ... هل من مغيث‏يرجوا الله باغثتنا».

:«آيا حمايت كننده‏اى هست تا از حرم رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم حمايت كند؟ آيا فريادرسى است كه براى اميد ثواب ما را يارى كند؟».

وقتى كه اين ندا به گوش بانوان حرم رسيد، صداى گريه و شيون آنها بلند شد، امام كنار خيمه آمد و به زينب عليهاالسلام فرمود: فرزند كوچكم را به من بده تا با او وداع كنم، كودك را گرفت، همين كه خواست ببوسد حرمله تيرى به سوى گلوى نازك او رها كرد، آن تير به گلوى او اصابت نمود، و سرش را ذبح كرد.

كه در اين باره سيد حيد حلى گويد:

ادامه نوشته

عاشورا

روز دهم ماه محرم سال ‪ ۶۱‬هجری قمری واقعه‌ای در دل تاریخ و در سرزمینی به نام كربلا رقم خورد كه هرگز از یاد آزادمردان محو نشود و روز عاشورا به بلندای زمان هبوط آدم است تا قیامت.

بامداد عاشورا امام حسین (ع) با اصحاب خود نماز را خواندند و پس از نماز ایستاد و خطاب به اصحاب خود فرمود: "ان الله تعالی، اذن فی قتلكم و قتلی فی هذا الیوم فعلیكم بالصبر والقتال" ،خداوند دراین روز در مورد كشته شدن شما و من اجازه داده، بر شما باد كه استقامت و ایستادگی كنید و با دشمن بجنگید.(این جمله از شیخ مفید نقل شده و در مقتل الحسین مقرم ص ‪ ۲۷۱‬آمده است) سپس یاران خود را كه ‪ ۳۲‬سوار و ‪ ۴۰‬پیاده بودند، از نظر نظامی به صف كرد. سمت چپ سپاه را به "حبیب ابن مظاهر" و سمت راست آن را به "زهیر بن قین" سپارد و خود و خویشانش در وسط سپاه صف آرایی كردند.

پرچم را نیز
به برادرش عباس ابن علی (ع) داد.

ادامه نوشته

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله

باز محرم رسید وعالم اسلام (تشیع) غرق در ماتم وعزا شد.

دوستان اگه بدونید الان کربلا چه حال وهوایی داره حقیر نائب الزیاره از طرف همتون  بودم دوستان تا دیر نشده به این سفر معنوی بروید زیرا هیچ کس از فردایش  خبر ندارد.

فرصتی راکه درآنیم غنیمت شمریم   شایدای دل نرسیدیم به فردای دگر                                                         

امام رضا

به نام خدا

سلام دوستان عزیز

عید بزرگ میلاد سلطان مملکت بزرگمان را به شما تبریک میگم.

حتما تصادفی نبود که روز میلاد امام رضا علیه السلام روز جمعه هشتمین روز از هشتمین ماه از سال 88 باشه. خدا بر آنچه مقدر میفرماید آگاه است. امیدوارم بتونیم از این فرصت با برکت به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم.

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند       موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت               زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی          هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی               ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست                ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری            آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد             چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم                  کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند
قيصر امين‌پور

 

-------------------------------------------------------------------

یکی از کارهایی که باید انجام بدهیم و البته هم در موضوع ترک محرمات و هم در موضوع دشمن شناسی می تواند مورد استفاده قرار گیرد، شناخت «گناهان کبیره» است. گناه کبیره گناهی است که خداوند متعال برای آن وعده عذاب و آتش جهنم قرار داده یا اعلام کرده که مقدمه و پایه بسیاری از گناهان دیگر است.

در اینجا فهرست 12 گناه از این گناهان را برای آگاهی و تذکر شما و خودم می نویسم:

1- کفر = انکار خداوندی و یگانگی خداوند متعال و یا رسالت پیامبر گرامی اسلامی و یا معاد و یا یکی از ضروریات دین مانند حرمت شرب خمر و ... (سوره بقره 2 : 257)

2- انکار ولایت ائمه اطهار علیهم السلام و ترک محبت آنها = مانند کفر است. (سند روایی دارد)

3- گمراه کردن مردم از شاهراه هدایت (حج 22 : 9) (بروج 85 : 10)

4- کذب و افترا بر خدا و رسول او و ائمه اطهار علیهم السلام (زمر 39 : 60) (یونس 10 : 69-70)

5- بدعت در دین خدا = اختراع حکم یا مذهب یا یا عبادتی یا مانند آنها از آنچه از شرع نرسیده است.

6- ترک نماز (مدثر 74 : 43-44)

7- ندادن زکات (توبه 9 : 34-35)

8- قتل نفس محترمه (نساء 4 : 93) (نساء 4 : 29-30) (اسراء 17 : 33) (مائده 5 : 32)

9- ظلم = منظور هر گونه ظلم است چه به خود انسان و چه به دیگران اعم از همه موجودات (کهف 18 : 29)

10- رکون به ظالمین = اظهار میل به ظالمین و اطمینان به آنها و اظهار رضایت به افعال آنها و همراهی و دوستی با آنها (هود 11 : 113)

11- اعانت ظلمه = کمک کردن به ظالمان

12- خوردن مال یتیم (نساء 4 : 9-10)

استقبال از عيد فطر

استقبال از عيد فطر
براساس يكي از سنت هاي رايج، معمولاً مردم در آخرين شب از ماه مبارك رمضان نزد امامان جماعات مساجد و نمايندگان مراجع عالي قدررفته، و از آنان رؤيت هلال ماه شوال را استفتاء مي‌كنند، كه پس از شنيدن جواب مثبت ، با پخش خرما و شيريني بين مردم به استقبال عيد سعيد فطر مي‌روند.
ازفضيلت هاي شب و روز عيد فطر، قرائت دعاهاي ختم قرآن، وداع ماه مبارك رمضان، دعاي ابوحمزه، شب زنده‌داري و انجام اعمال ويژة شب عيد فطر است. روزه‌داران پس از يك ماه عبادت خدا، بعد ازطلوع آفتاب با تناول خرما افطار كرده و با دادن زكات فطره، كه آن را شرط قبولي روزه خود مي‌دانند، براي اقامة نمازمخصوص عيد سعيد فطر در مساجد آماده مي‌شوند، و با گفتن جملة اسعدالله ايامكم، اين عيد مبارك و خجسته را به همديگر تبريك مي‌گويند. از جمله مناسبت‌هاي ويژة اين روز سعيد، تعيين قرارهاي عقد و عروسي و انجام اعمال نيك است .
دراين روز، روزه‌داران كه يك ماه را در ضيافت خدا بسر برده‌اند، در مراسم باشكوه نماز عيد شركت كرده و پذيرش طاعت‌ها و عبادتهايشان را از خداوند متعال خواستار مي‌شوند و زكوة و فطريه خود را ادا مي‌كنند.
پرداخت فطريه
روز آخر ماه روزه، روز كنار گذاشتن فطريه است. سرانه فطريه در گذشته مقدار سوقه (so vaqqa معادل 8/3 من) گندم يا جو بود. سرپرست هر خانواده مقدار فطريه را از جنس موجود در خانه جدا مي‌كرد و در بيرون از اتاق، جدا از اموال خانه قرار مي‌داد، به اين نيت كه ديگر جزو اموال نيست و به ديگري تعلق دارد، اگر كساني توان مالي داشتند به جاي جنس قيمت آن را از پول‌هاي خود جدا مي‌كردند و براي فطريه كنار مي‌گذاشتند. در صورتي كه هنگام كنار گذاشتن فطريه فردي غير از افراد خانواده در خانه حضور داشته باشند بايد فطريه او را نيز كنار گذاشت. زمان دادن فطريه به مستمندان روز عيد فطر بعد ازنماز عيد است.

1- اعلام رویت هلال ماه شوال از سوی عماد الدوله و تبریک عید فطر به شاه.
شماره سند: 295002577
تاریخ سند: 1289ق.
2- اهدای خلعت و انعام به تعدادی از صاحب منصبان به مناسبت عید فطر توسط محمد شاه.
شماره سند : 295005010
تاریخ سند: 1250ق.
3- کارت دعوت ارسال شده برای ناصرالدین میرزا برای شرکت در مراسم عید فطر.
شماره سند: 240023617
تاریخ سند: 1311ش.

 

شهادت مولای متقیان علی (ع)

خدایا به امید تو

 

                                                          


    

شهادت امام عاشقان و عارفان ، امیر مومنان ، مولی الموحّدین ، حضرت علی علیه السّلام 

بر عموم شیعیان جهان تسلیت باد .

                                                            

ادامه نوشته

غدیر خم

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم هجرت براى انجام فريضه وتعليم مراسم حج‏به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز مصادف شد و از اين جهت آن را «حجة الوداع‏» ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى ويا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبيست هزار تخمين زده شده‏اند.

مراسم حج‏به پايان رسيد وپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم راه مدينه را،در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه ميكردند وجز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پيش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدير خم‏» رسيد كه در سه ميلى «جحفه‏» (1) قرار دارد، پيك وحى فرود آمد وبه پيامبر فرمان توقف داد. پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت‏باز ايستند وبازماندگان فرا رسند.

كاروانيان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پيامبر در اين منطقه بى آب، آن هم در نيمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسيار سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند.مردم با خود مى‏گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان همين بس كه به پيامبر ماموريت داده است كه در اين وضع نامساعد همه را از حركت‏باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند.

فرمان خدا به رسول گرامى طى آيه زير نازل شد:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .(مائده:67)

«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است‏به مردم برسان واگر نرسانى رسالت‏خداى را بجا نياورده‏اى; و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‏كند».

دقت در مضمون آيه ما را به نكات زير هدايت مى‏كند:

اولا: فرمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطير و عظيم بود كه هرگاه پيامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مى‏داد و آن را ابلاغ نمى‏كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين ماموريت رسالت وى تكميل مى‏شد.

به عبارت ديگر، هرگز مقصود از ما انزل اليك مجموع آيات قرآن و دستورهاى اسلامى نيست. زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت‏خود را انجام نداده است ويك چنين امر بديهى نياز به نزول آيه ندارد.بلكه مقصود از آن، ابلاغ امر خاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت‏شمرده مى‏شود وتا ابلاغ نشود وظيفه‏خطير رسالت رنگ كمال به خود نمى‏گيرد. بنابر اين، بايد مورد ماموريت‏يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته پس از يگانگى خدا ورسالت پيامبر مهمترين مسئله شمرده شود.

ثانيا: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم احتمال مى‏داد كه در طريق انجام اين ماموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد وخداوند براى تقويت اراده او مى‏فرمايد:

و الله يعصمك من الناس .

اكنون بايد ديد از ميان احتمالاتى كه مفسران اسلامى در تعيين موضوع ماموريت داده‏اند كدام به مضمون آيه نزديكتر است.

محدثان شيعه و همچنين سى تن از محدثان بزرگ اهل تسنن (2) بر آنند كه آيه در غدير خم نازل شده است وطى آن خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ماموريت داده كه حضرت على عليه السلام را به عنوان «مولاى مؤمنان‏» معرفى كند.

ولايت و جانشينى امام پس از پيامبر از موضوعات خطير و پر اهميتى بود كه جا داشت ابلاغ آن مكمل رسالت‏باشد وخوددارى از بيان آن، مايه نقص در امر رسالت‏شمرده شود.

همچنين جا داشت كه پيامبر گرامى، از نظر محاسبات اجتماعى و سياسى، به خود خوف ورعبى راه دهد، زيرا وصايت وجانشينى شخصى مانند حضرت على عليه السلام كه بيش از سى وسه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه از نظر سن وسال از او به مراتب بالاتر بودند بسيار گران بود. (3) گذشته از اين، خون بسيارى از بستگان همين افراد كه دور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را گرفته بودند در صحنه‏هاى نبرد به دست‏حضرت على عليه السلام ريخته شده بود وحكومت چنين فردى بر مردمى كينه توز بسيار سخت‏خواهد بود.

به علاوه، حضرت على عليه السلام پسر عمو و داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود وتعيين چنين فردى براى خلافت در نظر افراد كوته‏بين به يك نوع تعصب فاميلى حمل مى‏شده است.

ولى به رغم اين زمينه‏هاى نامساعد، اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفت كه پايدارى نهضت را با نصب حضرت على عليه السلام تضمين كند ورسالت جهانى پيامبر خويش را با تعيين رهبر وراهنماى پس از او تكميل سازد.

اكنون شرح واقعه غدير را پى مى‏گيريم:

آفتاب داغ نيمروز هجدهم ماه ذى الحجه بر سرزمين غدير خم به شدت مى‏تابيد وگروه انبوهى كه تاريخ تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد وبيست هزار ضبط كرده است در آن محل به فرمان پيامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاريخى آن روز به سر مى‏بردند، در حالى كه از شدت گرما رداها را به دو نيم كرده، نيمى بر سر ونيم ديگر را زير پا انداخته بودند.

در آن لحظات حساس، طنين اذان ظهر سراسر بيابان را فرا گرفت ونداى تكبير مؤذن بلند شد. مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند وپيامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه، كه سرزمين غدير نظير آن را هرگز به خاطر نداشت، بجا آورد وسپس به ميان جميعت آمد وبر منبر بلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود قرار گرفت وبا صداى بلند خطبه‏اى به شرح زير ايراد كرد:

ستايش از آن خداست.از او يارى مى‏خواهيم وبه او ايمان داريم وبر او توكل مى‏كنيم واز شر نفسهاى خويش وبدى كردارهايمان به خدايى پناه مى‏بريم كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمايى نيست; خدايى كه هركس را هدايت كرد براى او گمراه كننده‏اى نيست. گواهى مى‏دهيم كه خدايى جز او نيست ومحمد بنده خدا وفرستاده اوست.

هان اى مردم، نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم. ومن مسئولم و شما نيز مسئول هستيد. در باره من چه فكر مى‏كنيد؟

ياران پيامبر گفتند: گواهى مى‏دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ كردى ونسبت‏به ما خيرخواهى ونصيحت كردى ودر اين راه بسيار كوشيدى خداوند به تو پاداش نيك بدهد.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، وقتى مجددا آرامش بر جمعيت‏حكمفرما شد، فرمود:

آيا شما گواهى نمى‏دهيد كه جز خدا، خدايى نيست ومحمد بنده خدا وپيامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است وروز رستاخيز بدون شك فرا خواهد رسيد وخداوند كسانى را كه در خاك پنهان شده‏اند زنده خواهد كرد؟

ياران پيامبر گفتند: آرى، آرى، گواهى مى‏دهيم.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ادامه داد:

من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى‏گذارم; چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟ناشناسى پرسيد: مقصود از اين دو چيز گرانبها چيست؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

ثقل اكبر كتاب خداست كه يك طرف آن در دست‏خدا وطرف ديگرش در دست‏شماست. به كتاب او چنگ بزنيد تا گمراه نشويد. وثقل اصغر عترت واهل بيت من است. خدايم به من خبر داده كه دو يادگار من تا روز رستاخيز از هم جدا نمى‏شوند.

هان اى مردم،بركتاب خدا وعترت من پيشى نگيريد واز آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.

در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست‏حضرت على عليه السلام را گرفت و بالا برد، تا جايى كه سفيدى زير بغل او بر همه مردم نمايان شد وهمه حضرت على عليه السلام را در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ديدند و او را به خوبى شناختند ودريافتند كه مقصود از اين اجتماع مسئله‏اى است كه مربوط به حضرت على عليه السلام است و همگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گوش فرا دهند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

هان اى مردم، سزاوارترين فرد بر مؤمنان از خود آنان كيست؟

ياران پيامبر پاسخ دادند:خداوند و پيامبر او بهتر مى‏دانند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ادامه داد:

خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنان هستم و بر آنها از خودشان اولى وسزاوارترم. هان اى مردم،«هر كس كه من مولا و رهبر او هستم، على هم مولا ورهبر اوست‏».

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اين جمله آخر را سه بار تكرار كرد (4) وسپس ادامه داد:

پروردگارا، دوست‏بدار كسى را كه على را دوست‏بدارد ودشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد.خدايا، ياران على را يارى كن ودشمنان او را خوار وذليل گردان. پروردگارا، على را محور حق قرار ده.

سپس افزود:

لازم است‏حاضران به غايبان خبر دهند وديگران را از اين امر مطلع كنند.

هنوز اجتماع با شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد وبه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم بشارت داد كه خداوند امروز دين خود را تكميل كرد ونعمت‏خويش را بر مؤمنان بتمامه ارزانى داشت. (5)

در اين لحظه، صداى تكبير پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بلند شد وفرمود:

خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد و نعمت‏خود را به پايان رسانيد واز رسالت من و ولايت على پس از من خشنود شد.

پيامبر از جايگاه خود فرود آمد وياران او، دسته دسته، به حضرت على عليه السلام تبريك مى‏گفتند واو را مولاى خود ومولاى هر مرد وزن مؤمنى مى‏خواندند. در اين موقع حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا، برخاست واين واقعه بزرگ تاريخى را در قالب شعرى با شكوه ريخت وبه آن رنگ جاودانى بخشيد. از چكامه معروف او فقط به ترجمه دو بيت مى‏پردازيم:

پيامبر به حضرت على فرمود:برخيز كه من تو را به پيشوايى مردم وراهنمايى آنان پس از خود برگزيدم.هر كس كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى او است. مردم! بر شما لازم است از پيروان راستين ودوستداران واقعى على باشيد.

سنمبل ایران باستان

 
 

 


 

.

 

 


انتهاي لباس پيرمرد سالخورده باستاني ايران که قدمتي بيش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک دارد . پس تنها و زيباترين راه و روش نيک زندگي کردن و به کمال رسيدن از ديد اشو زرتشت همين سه فرمان است . که ديده مي شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهاي زرتشت بوده است را براي خود برگزيده است و خرافات و عقايد پوچ را به دور ريخته است .

اين تنها گوشه اي از آثار نياکان گرامي ماست که امروز وظيفه ماست از آن پاسداري کنيم

. به اميد روزي که ايراني به هويت ملي خويش بازگردد . اينجا تنها اين آرزوي داريوش بزرگ که در سنگ نبشته هاي خود به جاي گذاشته است به حقيقت مي پيوندد :

 

 

 

 

- ايرانيان يکي از کهن ترين مردماني هستند که سمبولي بسيارشگفت انگيز و سراشر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جاي گذاشته اند که با اندوه فراوان بسياري از ما ايرانيان از آن نا آگاه هستيم . اين نشان " فره وشي" يا " فروهر" نام دارد که قدمت آن بيش از 4000 سال تخمين زده شده است . تاريخچه فره وشي ي افروهر به پيش از زايش زرتشت بزرگوار اين پير و فيلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز ميگردد . سنگ نگاره هايشاهنشاهان هخامنشي در کاخهاي پرسپوليس و سنگ نگاره هاي شاهنشاهان ساساني همه حکايت از آن دارد . نکته بسيار شگفت انگيز اين نشان ملي ما ايرانيان آن است که تک تک اين نشان داراي مفهوم دانشي نهفته است . اينک به تشريح اين نشان ملي مي پردازيم :

1 - قرار دادن چهره يک پيرمرد سالخورده در اين نگاره اشاره به شخص نيکوکاري و يکتا پرستي دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسنديده اش سرمشق و الگوي ديگر مردمان بوده است و ديگران تجربيات وي را ارج مي نهادند .

 


2- دست راست نگاره به سوي آسمان دراز شده است که اين اشاره به ستايش "دادار هستي اورمزد" خداي واحد ايرانيان دارد که زرتشت در 4000 سال پيش آنرا به جهان هديه نمود .

 

 



۳-چنبره اي ( حلقه اي ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پيماني است که بين انسان و اهورامزدا بسته ميشود و انسان بايد خداي واحد را ستايش کند و هميشه در همه امور وي را ناظر بر کارهاي خود بداند . مورخين حلقه هاي ازدواجي که بين جوانان رد و بدل مي شود را برگرفته شده از همين چنبره ميدانند و آنرا يک سنت ايراني ميدانند که به جهان صادر شده است . زيرا زن و شوهر نيز با دادن چنبره ( حلقه ) به يکديگر پيماني را با هم امضا نموده اند که هميشه به يکديگر وفادار بمانند .

 

 



 

4 - بالهاي کشيده شده در دو طرف نگاره اشاره به تنديس پرواز به سوي پيشرفت و ترقي در ميان انسانهاست و در نهايت امر رسيدن به اورمزد دادار هستي خداي واحد ايرانيان است .

 

 





دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پايين آويزان شده است که نشان از دو عنصر باستاني ايران دارد . يکي سوي راست و ديگري سوي چپ . نخست " سپنته مينو" که همان نيروي الهي اهورامزدا است و ديگري "انگره مينو" که نشان از نيروي شر و اهريمني است . انسان در ميان دو نيروي خير و شر قرار گرفته است که با کوچکترين لرزشي به تباهي کشيده مي شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک پيروي کند هميشه نيروي سپنته مينو در کنار وي خواهد بود و او به کمال خواهد رسيد و هم در اين دنيا نيک زندگي خواهد کرد و هم در دنياي پسين روحش شاد و آمرزيده خواهد بود .

 

 


 انتهاي لباس پيرمرد سالخورده باستاني ايران که قدمتي بيش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک دارد . پس تنها و زيباترين راه و روش نيک زندگي کردن و به کمال رسيدن از ديد اشو زرتشت همين سه فرمان است . که ديده مي شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهاي زرتشت بوده است را براي خود برگزيده است و خرافات و عقايد پوچ را به دور ريخته است .

اين تنها گوشه اي از آثار نياکان گرامي ماست که امروز وظيفه ماست از آن پاسداري کنيم

. به اميد روزي که ايراني به هويت ملي خويش بازگردد . اينجا تنها اين آرزوي داريوش بزرگ که در سنگ نبشته هاي خود به جاي گذاشته است به حقيقت مي پيوندد :

 

عید غدیر

 

small font medium font large font
آذر ۲۵م, ۱۳۸۷

ویژه نامه عید غدیر خم - خطبه غدیر و شرح واقعه غدیر خم

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد و ثنای الهی

ستایش خداوندی را که در یگانگی، والا و در بی­همتایی، نزدیک و در اقتدار شکوهمند، و در ارکان خود بسی بزرگ است. دانشش بر همه چیز احاطه دارد و حال آنکه او در مقام خوش است و آفریدگان، همگی مقهور قدرت اویند. بزرگی که پیوسته بوده و ستوده­ای که همیشه خواهد بود. پدید آورنده آسمانهای بلند و گستراننده گستره شده­ها و فرمانروای مطلق زمینها و آسمانهاست و بی­اندازه پاک و بینهایت پاکیزه است. پروردگار فرشتگان و روح­القدس و نسبت به هر آنچه آفریده، فزونبخش است و چه ساخته و پرداخته، غرقه عطا و فضل اویند. هر دیده­ای را می­بیند، و هیچ دیده­ای را توان دیدار او نیست.

بزرگوار و بردبار و بخشنده ایست که رحمتش همه چیز را فرا گرفته و منعمی است که بر همه مخلوقات منت دارد.

در اجرای کیفر مجرمان شتاب نمی­کند و به عذابی که در خور آنند تعجیل نمی­نماید. به اسرار نهان و به سویداء سینه­ها آگاه است و هیچ رازی از او پوشیده نیست و هیچ امر پنهانی او را به اشتباه نمی­افکند.

بر همه اشیاء، محیط و بر همه چیز، چیره و بر هر نیرویی غالب و بر هر کاری تواناست. نیست مانندی برایش و حال آن که او پدید آورنده همه موجودات است از نیستی. جاودانی که به عدل، پایدار است و خدایی جز او نیست. سرافراز و حکیم و والاتر از آنکه به دیده­ها مشهود گردد و لیکن او هر دیده­ای را در می­یابد و بر هر چیز دقیق و آگاه است.

به دیده هیچ بیننده در نیامده تا وصفش ممکن شود و احدی را از چگونگی پیدا و پنهانش آگاهی نیست مگر به همان مقدار که خود (عزّوجلّ) از خویشتن خبر داده است.

و گواهی می­دهم: او خدایی است که هستی، آکنده قداست اوست و آغازِ بی آغاز و انجام بی فرجام (همه هستی) به نور او احاطه شده است.

فرمانش بی مشورت مستشاری جاری و نافذ است و قضا و تقدیرش بی مدد همکاری، بر کائنات حکومت دارد و در تدبیر امر خلقش، هیچ نقص و بی نظمی نیست.

موجودات را بی آنکه نمونه­ای از پیش داشته باشد، ابتکار و خلقت فرمود و بدون کمک هیچ یاوری آنها را بیافرید و در این هنگامه نه او را رنجی و نه نیازی به چاره سازی بود. به ایجاد خلق اراده نموده پس خلق، خلعت هستی یافتند و (به نور وجودش) آشکار شدند. پس اوست خدایی که معبودی جز او نیست، آن (خدایی) که به صنع خود، اتقان و استواری داد و در مصنوع خود، حسن و زیبایی نهاد. دادگریست که هرگز ستم نکند و بزرگواریست که کلیه امور به او باز می­گردد.

و گواهی می­دهم اوست که هستی در برابر قدرتش فروتن و در مقابل هیبتش سر افکنده و تسلیم است.

اوست سلطان سلاطین و مالک همه ملکها و گرداننده افلاک و فرمانروای مهر و ماه که هر یک تا زمانی مقدّر در کار گردشند. اوست که چادر شب بر رخسار روز کشد و شب را در نور روز فراگیر کند که هر یک شتابان در جستجوی یکدیگرند. اوست شکننده ستمکاران و زورگویان و نابود کننده شیاطین پست و پلید.

نه او را ضدّی است و نه شریکی. یکتای بی نیاز است. نه کسی زاده اوست و نه او زاده کسی و نه احدی همتا و مانند وی است معبودی یکتا و پروردگاری ارجمند است هر چه خواهد کند و اراده­اش بر جهان فرمانرواست. او بر هر چیز و به شمار همه چیز آگاه است. مرگ و زندگی، نیازمندی و بی نیازی به اراده او و خنده و گریه و منع و عطا به خواست اوست.

ملک و سلطنت، از آن او و ثنا و ستایش، ویژه او و خیر و نیکی به خواست اوست و اوست که بر هر کاری تواناست. شب را در روز، و روز را در شب فرو می­برد و خدایی جز او نیست. خدایی بس ارجمند و بسی بخشاینده. به خواهش بندگان، پاسخ می­دهد و صاحب بخشش و عطای بزرگ است. به شمار نَفَس جانداران آگاه و پروردگار پری و آدمی است.

کاری بر او دشوار نیست و ناله فریاد خواهان او را به کاری وادار و ناگزیر نمی­سازد به ستوه نیاورد او را اصرار اصرار کنندگان. نگهبان نیکان و توفیق بخش رستگان و سَروَر جهانیان است و آفریدگان را سزد که به هر حال، در خوشی و سختی و در شدت و راحت سپاس او گویند و ستایش او کنند.

و اینک من، در هر دشواری و راحت و در هر سختی و سستی ستایشگر اویم و به او و فرشتگان و فرستادگان و کتب آسمانیش، ایمان دارم.

فرمانش را به جان شنوده و فرمان بردارم و در هر کار که او را خشنود و راضی سازد، شتابنده­ام. به قضا و حکمش سر تسلیم دارم و به اطاعت فرمانهایش مشتاق و از عقوبت و مجازاتش سخت در هراسم که اوست خداوندی که از حیله­اش، ایمن نتوان نشست با آنکه از ستمش جای هیچ بیم و نگرانی نیست. اعتراف می­کنم که بنده اویم و گواهی می­دهم که او پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من وحی فرموده، به مردم ابلاغ خواهم کرد. مبادا که به سبب مسامحه در انجام وظیفه تبلیغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آید، عذابی که هیچ قدرتی را توانایی دفع آن نباشد که چه بزرگ است نیرنگ او.

فرمان الهی

نیست معبودی جز او که دستورم داده و اعلام کرده که: << اگر در ابلاغ آنچه اینک بر تو فرو فرستاده­ام کوتاهی کنی، در حقیقت ، به هیچ یک از وظایف رسالت و ابلاغ من عمل نکرده­ای >> و هم او – تبارک و تعالی – حفظ و نگهداری مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمین کرده و او مرا کفایت کننده­ای بزرگوار است. و اینک این است آن پیام که بر من نازل فرموده: بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم، یا أیُّها الرَّسولُ بَلِّغ ما أنزلَ إلَیکَ مِن ربک (فی عَلیٍ) و إِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَک وَاللهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاسِ ¤. ای مردم! من در ابلاغ آنچه که بر حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهی نکرده­ام و هم اکنون سبب نزول آن آیه را برایتان باز خواهم گفت: فرشته وحی خدا – جبرئیل u - سه بار بر من فرود آمده و از سوی حق تعالی، پروردگارم، فرمان داد تا در این مکان به پا خیزم و سپید و سیاه مردم را رسماً آگاهی دهم، که علی بن ابی­طالب، برادر و وصی و جانشین من و امام پس از من است که نسبتش به من، همان نسبت است که هارون به موسی داشت، با این تفاوت که رسالت به من خاتمه یافته است و بعد از خداوند و رسولش، علی، ولیّ و صاحب اختیار شماست و پیش از این هم خداوند در این مورد آیه­ای دیگر از قرآن را نازل فرموده:

)) إنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ رَسولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُم راکِعونَ))

علی بن ابی­طالب، همان کسی است که نماز به پای داشت و در حال رکوع، به نیازمند، صدقه داده است و او در هر حالی رضای خدا را می­جوید.

از جبرئیل u خواستم که از خداوند متعال معافیّت مرا از تبلیغ این مأموریت تقاضا کند؛ ای مردم چون می­دانستم که در میان مردم پرهیزگاران، اندک و منافقان، بسیارند و از مفسده جویی گنه آلودگان و نیرنگ بازی آنان که دین اسلام را به تمسخر و استهزاء گرفته­اند، آگاهی داشتم؛ همان­ها که خداوند، در قرآن کریم، وصفشان کرده است:

/ یَقُولُونَ بِألسِنَتِهِم ما لَیسَ فی قُلُوبِهِم وَ یَحسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِندَ اللهِ عَظیمً ¤ هنوز آن آزارها که این گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده­ام، تا آنجا که به دلیل ملازمت و مصاحبت فراوان علی با من و توجهی که به او داشتم، به عیب جویی من برخاستند و مرا زود باور که هر چه می­شنود، بی­اندیشه می­پذیرد، خواندند تا آنکه خداوند عزّوجلّ، این آیه را نازل فرمود:

((وَ مِنهُمُ الَّذینَ یُؤذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أذُنٌ قُل أذُنُ خَیرٌ لَکُم یُؤمِنُ بِاللهِ وَ یُؤمِنُ لِلمُؤمِنینَ ((

من هم اکنون می­توانم یک یک از این گروه را به نام و نشان، معرفی کنم؛ لیکن به خدا سوگند که من در مورد این افراد بزرگوارانه رفتار کرده و می­کنم.

ولی اینها همه خدای را از من راضی نمی­سازد مگر آنکه وظیفه خود را در مورد مأموریتی که از آیه شریفه ((یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما أنزِلَ إِلَیکَ …)) یافته­ام، به انجام برسانم.

((حال که چنین است پس))

اعلام رسمی ولایت

ای مردم! بدانید که خداوند، علی بن ابی­طالب را ولیّ و صاحب اختیار شما معیّن فرموده و او را امام و پیشوای واجب­الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانی ایشان و بر هر بیابانی و شهری و بر هر عجم و عربی و هر بنده و آزاده­ای و بر هر صغیر و کبیری و بر هر سیاه و سپیدی و بر هر خداشناس موّحدی، فرض و واجب فرموده و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم­الاجرا مقرر فرموده است. هر کس با علی (ع) به مخالفت برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروی نماید، مشمول عنایت و رحمت حق خواهد بود.

مؤمن کسی است که به علی (ع) ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و رحمت خداوند شامل او و کسانی است که سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطیع و تسلیم باشند.

ای مردم! این آخرین بار است که مرا در این موقعیّت، دیدار می­کنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید.

خداوند عزّوجلّ، پروردگار و ولیّ و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او و پیامبرش – محمّد (ص) – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن می­گویم سپس بعد از من علی(ع) به امر خدا بر شما سمت ولایت و صاحب اختیاری دارد و پس از او امامت و پیشوایی تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذرّیه و نسل من که از پشت علی(ع) هستند، قرار خواهد داشت.

جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند حرام فرموده حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامی را به من معرفی کرده است و من نیز تمام آنچه خداوند از کتاب خود و حلال و حرامش، تعلیم نموده است، به علی(ع) آموخته­ام.

ای مردم! دانشی نیست که خداوند به من تعلیم نکرده باشد، و من نیز هر چه که تعلیم گرفته­ام به علی(ع)، این امام پرهیزگاران و پارسایان آموخته­ام و دیگر دانشی نیست مگر آنکه به علی(ع) تعلیم کرده­ام و اوست امام و راهنمای آشکار.

ای مردم! مبادا که نسبت به او راه ضلالت و گمراهی سپرید و مبادا که از او روی برتابید و مبادا که از ولایت و سرپرستی او و از اوامر و فرمانهایش به تکبّر، سر باز زنید. اوست که هادی به حق و نابود کننده باطل است و از نا پسندیده­ها بازتان می­دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هیچ کس، پروا نمی­کند و اوست نخستین کسی که به خدا و پیامبرش ایمان آورد و جان خویش را فدای رسول الله کرد، در آن هنگامه­ها که هیچ کس در کنار پیامبر باقی نماند، همچنان از او حمایت کرده و تنها رها ننمود و هم او بود که در آن روزگار که کسی را اندیشه پرستش و اطاعت خدا نبود، در کنار پیامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت می­کرد.

ای مردم! علی را برتر و والاتر از هر کس بدانید که خدایش از همه، والاتر و برتر دانسته است! و به ولایت او تمکین کنید که خدایش به ولایت بر شما منصوب فرموده است.

ای مردم! علی(ع)، امام و پیشوا از جانب حق تعالی است و خداوند توبه منکران ولایت او را هرگز نخواهد پذیرفت و هرگز آنان را مشمول عنایت و مغفرت خویش، قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کسان که از فرمان علی(ع) سر بپیچند، چنین رفتار کند و پیوسته تا جهان، باقی و روزگار، در کار است، ایشان را در شکنجه و عذابی سخت و توان فرسا معذّب دارد.

پس مبادا که از فرمانش معصیت کنید که به آتشی گرفتار خواهید شد که آدمی و سنگ، هیزم آنند و برای کافران فراهم گردیده است.

ای مردم! همه پیامبران پیشین و رسولان نخستین، مردم را به آمدن من بشارت داده­اند. من، خاتم پیامبران و رسولان خدایم و بر همه خلق آسمان­ها و زمین­ها حجّت و برهانم، هر کس در این امر، تردید کند، همچون کفّار جاهلیّت نخستین است و هر کس در سخنی از سخنان من شک نماید، در حقیقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنین کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

ای مردم! خداوند متعال با این فضیلت­ها که بر من، مرحمت فرموده، بر من منّت نهاده و احسان کرده است (آری) خدایی جز او نیست و تا جهان، برقرار و روزگار پایدار است در هر حال ستایش و سپاس من، ویژه اوست.

ای مردم! علی(ع) را برتر از همه بدانید که گذشته از من، از هر مرد و زنی، برتر و والاتر است. (بدانید) که خداوند، به خاطر ماست که به جهانیان، روزی می­دهد و آفرینش بر پای و برقرار است؛هر آن کس که این سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

هان. آگاه باشید که این سخنان را، به یقین، جبرئیل از سوی حق تعالی به من خبر داده و گفته است که: ((هر کس با علی(ع) به عداوت و دشمنی بر خیزد و ولایت و محبت او را در دل نگیرد، لعنت و خشم مرا نسبت به خود، فراهم کرده است))؛ پس هر کس باید که در کار خود بنگرد که برای فردای خود، چه آماده نموده است؛ پس باید که از مخالفت با علی(ع) سخت بر حذر باشید و مبادا که پس از ثابت قدمی، پایتان بلغزد که خداوند به هر چه کنید، آگاه است.

ای مردم! علی(ع) همان کس است که خدا در کتاب مجید خود، به عنوان ((جنب الله)) از او یاد کرده و از زبان مبتلایان به دوزخ، فرموده است: ((یا حَسرَتا عَلی ما فرَّطتُ فی جَنبِ الله.))

ای مردم! در قرآن به تدبر و تفکر، نظر کنید و در درک و فهم آیات آن بکوشید، و به محکمات آن توجه کنید و از متشابهاتش، پیروی می نمایید.

به خدا سوگند، غیر از این مرد که هم اکنون دست او را گرفته و او را بر کشیده­ام هرگز دیگری نیست که بتواند دستورات قرآن را برای شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید، همین مردی که اکنون بازوی او را گرفته­ام و به شما اعلام می­کنم که:

هر کس را من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، علی(ع) مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست؛ این مرد، علی بن ابی­طالب است، برادر و وصی من است، که فرمان دوستی و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.

ای مردم! علی(ع) و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر یک، از دیگری خبر می­دهد و هر کدام، دیگری را تأیید و تصدیق می­کند؛ میان این دو ثقل و این دو امر گرانقدر، جدایی نخواهند بود تا آنکه، قیامت در کنار حوض، به من برسند. ایشان امنای حق در میان خلق و فرمانروایان او بر روی زمین­اند.

به هوش باشید که من، آنچه لازم بود، گفتم. به هوش باشید که مطلب و مقصود را ابلاغ کردم و به گوش شما رساندم. توضیح دادم که این امر، به دستور خداوند بود و من نیز از سوی او (عزّوجلّ) به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشید که عنوان (امیرالمؤمنین) بر کسی جز برادر من روا نیست و این سمت و مقام و فرمانروایی بر مسلمانان، پس از من، برای هیچ کس جز وی مجاز و حلال نیست.

معرفی علی بن ابیطالب(ع)

(رسول خدا (ص) در این هنگام، بازوی علی(ع) بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهای وی، محاذی زانوی پیامبر (ص) می­رسید و پس از آن، به سخن ادامه داد):

ای مردم! این علی(ع) ، برادر و وصی من و مخزن علم و خلیفه و جانشین من است بر امّت. علی(ع) مفسّر قرآن، کتاب خداست اوست که مردم را به حق دعوت می­کند و اوست که به هرچه موجب رضا و خوشنودی خداست، عمل کننده است.

اوست که دشمنان حق، در پیکار و ستیز و به فرمانبرداری و اطاعت از خدا، سخت کوش و باز دارنده مردمان از معاصی و نا فرمانیهاست. اوست خلیفه و جانشین رسول خدا، اوست امیر مؤمنان و پیشوا و هادی خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل ((ناکثین)) و ((قاسطین)) و ((مارقین)) است.

(ای مردم!) آنچه می­گویم به فرمان پروردگارم می­گویم و این خواست و دستور حق است که هیچ سخنی از او، به دست من تغییر و تبدیل نپذیرد؛ حال می­گویم: خداوندا! هرکس که علی(ع) دوست می­دارد، دوست بدار و هر کس که با وی دشمن است، دشمن دار. خداوندا! هر کس که علی(ع) انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذیرای حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز. خداوندا! اگر اکنون، علی(ع)، ولیّ تو را به خلافت و جانشینی خود معیّن کردم و امری که موجب اگمال دین و اتمام نعمت تو بر این مردم است، بیان کردم، همه و همه به فرمان تو بود اینک تو پسندیده­ای برای ایشان و فرمودی: (( وَ مَن یَبتَغِ غَیرَ الإسلامِ دیناً فَلَن یُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فی الآخِرۀِ مِنَ الخاسِرینَ))

خداوندا! تو را گواه می­گیرم و کافیست گواهی تو که من به وظایف تبلیغ و رسالت خود عمل کردم.

اهمیّت مسأله امامت

ای مردم! خداوند عزّوجلّ، کمال دین شما را در امامت و پیشوایی علی(ع) قرار داده است؛ پس هر کس که از او و جانشینان او از فرزندان من که از صلب اویند تا واپسین روز جهان پیروی و اطاعت نکند، به حبط و نابودی اعمال گرفتار گردیده و در آتش دوزخ، جاودانه، معذّب خواهد بود، نه دیگر عذابش تخفیف یابد و نه مهلت و فرصت نجاتی به او داده شود.

ای مردم! این علی(ع) است که مرا بیش از هر کس یاری کرده و از همه بر من سزاوارتر است. از تمام مردم به من نزدیکتر و از همه کس، نزد من محبوبتر و گرامی­تر است.

خداوند عزّوجلّ و من از او راضی و خوشنودیم. آیه­ای در قرآن مُشعِر به رضایت حق از بندگان، نازل نشده مگر آن که در شأن علی(ع) است و هر جا که خداوند مؤمنین را مخاطب قرار داده، در درجه نخست، نظر به او داشته است. آیه مدحی نیست مگر آنکه در مورد اوست و بهشتی که در سوره (( هَل أتی علی الانسان یاد شده، برای اوست، و در نزول آن دیگری جز او منظور نشده و دیگری جز او مدح و ستایش نشده و دیگری جز او مدح و ستایش نشده است.

ای مردم! علی(ع)، ناصر دین خدا و حامی پیامبر خداست، اوست پارسای پرهیزگار و طیّب و طاهر و رهنما و ره یافته.

پیامبرتان، بهترین پیامبر و وصیّ او بهترین وصیّ و پسرانش بهترین اوصیاءاند.

ای مردم! ذریّه و نسل هر پیامبری از صلب خود اویند امّا ذریّه و نسل من از صلب علی(ع) هستند.

خطر انحراف و کار شکنی

ای مردم! شیطان به حسادت، آدم را از بهشت بیرون کرد، پس مبادا که نسبت به علی u حسد ورزید که اعمالتان یکسره باطل شود و به لغزش و انحراف درافتید؛ که آدم صفوت الله تنها به سبب یک معصیت، به زمین فرو افتاد؛ پس بر شماست که مراقب احوال خویشتن باشید. شما که در میانتان، دشمن خدا نیز هست.

(ای مردم!) جز شقیِ واژگون بخت کسی با علی u کینه نمی­ورزد و جز پارسای پرهیزگار، مِهر علی(ع) در دل نمی­گیرد و جز اهل ایمان و مخلصان بی ریا به علی(ع) ایمان نخواهند آوردو به خدا سوگند سوره/ وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسرٍ … ¤ در شأن علی(ع) نازل شده است.

ای مردم! خدا را گواه می­گیرم که در انجام وظایف رسالت فروگذار نکردم و بر پیامبر، جز ابلاغ فرمان حق، وظیفه­ای دیگر نیست.

ای مردم! نسبت به خداوند آنچنان که شایسته است پرهیزگار باشید مبادا که جزء مسلمانی دیده از جهان فرو بندید.

ای مردم! به خدا و پیامبرش باور آرید و به نوری که با او نازل شده ایمان آورید، پیش از آنکه خشم خدای شما را فرو گیرد و به مجازات، رخسارتان به عقب باز گردانده شود.

ای مردم! این نور از جانب حق تعالی در من سرشته شده و بعد از آن در طینت علی(ع) و سپس در نسل او قرار داده شده تا آنگاه که نوبت به امام قائم، مهدی(عج) رسد و اوست که سرانجام، حق خدا و حقوق ما را از خواهد ستاند؛ که خداوند عزّوجلّ ما را بر تمام مقصران و دشمنان و مخالفان و خائنان و معصیت کاران و ستمگران حجت قرار داده است.

ای مردم! به شما اعلام خطر می­کنم، به هوش باشید که من فرستاده خدا به سوی شمایم و پیش از من رسولانی آمده و رفته­اند، آیا اگر من نیز از جهان بروم و یا کشته شوم، به راه پیشینیان خود، باز می­گردید؟! ولی هر آنکس که به عقب باز گردد و به جاهلیت اسلاف خود روی کند، زیانی به خداوند نخواهد رساند، امّا پروردگار، سپاسگذاران را پاداش نیکو مرحمت خواهد کرد ای مردم! بدانید که علی(ع) همان کسی است که متّصف و موصوف به سپاسگذاری و شکیبایی است و پس از او فرزندان من که از صلب اویند، به این صفات مزیّن و ممتازند.

ای مردم! مسلمانیِ خود را بر خداوند منّت منهید، که موجب خشم و غضب پروردگار بر شما گردد و عذابی از سوی او به شما رسد، زیرا که حق در کمین است.

ای مردم! چیزی نمی­گذرد که پس از من امامان و سردمدارانی پدید آیند که خلق را به آتش و دوزخ فرا خوانند اما این گروه را در روز قیامت یار و مددکاری نخواهد بود.

ای مردم! خدا و پیامبرش از این کسان، متنفّر و بیزارند.

ای مردم! اینان و پیروان و یارانشان، جملگی، در پست­ترین دوزخ گرفتار خواهند شد، و چه بد جایگاهی است دوزخ، برای این گروه که به تکبر گراییده­اند. هشدار باشید که اینان همان ((یاران صحیفه)) اند (اما هر یک از شما باید که در نامه اعمال خود بنگرد گر چه مردم جر تنی چند، نامه عمل خود را از یاد برده­اند). ای مردم! من این ولایت را به عنوان امامت و ارث تا روز قیامت، در ذریه و نسل خود قرار دادم و با این کار وظیفه­ای را که به آن مأمور بودم، به پایان بردم تا بر هر حاضر و غایب و بر هر کس که شاید در این انجمن بوده و یا در این اجتماع حضور نداشته است و حتی بر آنان که هنوز از مادر متولد نشده­اند، حجّت تمام باشد. باید که ماجرای امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسین روز خبر دهند. گر چه مدتی نخواهد گذشت که (عده­ای) این امر را با غصب و ستم، از آن خود قرار خواهند داد و خدا آن غاصبان را لعنت کندو از رحمت خود، دور و مهجورشان سازد و در چنین حال، سزاوار این عذاب گردند که فرمود:

(( سَنُفرِغُ لَکُم أیُّهَا الثَّقَلانَ یُرسَلُ عَلَیکُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنتَصِران.))

ای مردم! خداوند شما را به حال خود رها نخواهد کرد تا آنکه پاک و پلید از یکدیگر ممتاز گردند و خدا شما را بر اسرار پنهان، آگاهی نداده و نخواهد داد.

ای مردم! سرزمینی نیست مگر آنکه خداوند، مردم آن را در اثر تکذیب حق، هلاک کرده و چنانکه خود به این معنی اشاره فرموده است:

((وَ کَذلِکَ نُهلِکَ القُری وَ هِیَ ظالِمَۀٌ))

و این علی(ع) امام و پیشوای شما و ولیّ و صاحب اختیار شماست. که خداوند، در مورد او تهدیدها و وعده­ها کرده و خدا وعده­های خود را انجام خواهد داد.

ای مردم! پیش از شما، اکثر مردم نخستین به گمراهی رفتند و خداوند ایشان را هلاک نمود و هم اوست هلاک کننده گروههائی که از این پس می­آیند، همچنانکه فرمود: /ألَم نُهلِکِ الأوَّلینَ، ثُمَّ نُتبِعُهُمُ الاخِرینَ، کَذلِکَ نَفعَلُ بِالمُجرِمینَ، وَیلٌ یَومئذٍ لِلمُکَذِّبینَ ¤ .

ای مردم! خداوند، مرا به پاره­ای از امور امر کرده و از پاره­ای دیگر نهی فرموده است و من نیز علی(ع) را به آن امور، امر و نهی کرده­ام؛ پس در حقیقت، او اوامر و نواحی حق را از پروردگار خود اخذ نموده است؛ پس باید که گوش به فرمان او کنید تا از سلامت برخوردار گردید و دستورش را به اجرا گذارید تا به راه هدایت رفته باشید و از آنچه نهی می­کند حذر کنید تا به رشد و کمال رسید و خویشتن را بدان گونه که خواست اوست، باز سازید و مبادا که راههای دیگر شما را از پیمودن راه و رویه او باز دارد.

ای مردم! صراط مستقیم خداوند منم و شما به رعایت آن مأمور شده­اید و پس از من، علی(ع) و سپس فرزندانم که از صلب اویند امامان و پیشوایان شمایند که خلق را به راه راست هدایت می­کنند و پیوسته روی به سوی حق دارند. (پس از آن سوره حمد را تا پایان تلاوت کرد و به ادامه سخن پرداخت:)

ای مردم! این سوره (= حمد) در شأن من و علی(ع) و فرزندانش فرود آمد و شامل ایشان می­گردد همچنین مخصوص آنهاست، ایشان، اولیای خدایند که نه خوفی در دل دارند و نه اندوهی آزارشان دهد، بدانید که حزب الله پیروز است و در برابر، دشمنان علی، گروهی اهل شقاق و نفاق و کینه ورزانی متجاوز و برادران اهریمنند که به منظور فریب و نیرنگ، سخنان بی مغز و آمیخته به رنگ و ریا با یکدیگر نجوا می­کنند.

معرفی دوستان و دشمنان

ای مردم! دوستداران علی(ع) و فرزندانش، مردمی اهل ایمانند که خداوند در کتاب خود از آنان بدینگونه یاد کرده است:

/لا تَجِدُ قَوماً یُؤمِنونَ بِاللهِ وَالیَومِ الاخِرِ یُوادُّونَ مَن حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهَ … ¤ (سوره مجادله، آیه ۲۲) دوستداران علی و فرزندانش کسانی هستند که نوشته شده در دلهایشان ایمان، و مدد نموده خداوند ایشان را بوسیله فرشته­ای از سوی خودش و او وارد فرماید ایشان را در باغهائیکه جاریست از زیر آنها نهرهائی برای همیشه در آنجا می­مانند. خداوند از ایشان راضی و ایشان از خداوند خوشنودند.

ایشان حزب خدا و آگاه باشید که حزب خدا رستگارانند!

خداوند عزّوجلّ در توصیف ایشان چنین فرموده است:

/ الَّذینَ آمَنُوا وَ لَم یَلبَسُوا ایمانَهُم بِظُلمٍ أولئِکَ لَهُمُ الأمنُ وَ هُم مُهتَدُونَ ¤.

و نیز می­فرماید: ((اینان در امن و امان، به بهشت داخل شوند و فرشتگان با فروتنی، سلامشان دهند و گویند: پاک و پاکیزه­اید شما؛ پس جاودانه در بهشت ساکن شوید)).

آگاه باشید دوستان ایشان کسانی هستند که خداوند در توصیفشان در جای دیگر فرماید:

((ایشان، در امن و سلامت و بی حساب به بهشت وارد می­شوند)).

(و در مورد دشمنان ایشان فرموده است:)

((آگاه باشید دشمنان آنها کسانی هستند که به دوزخ در می­افتند و غریو جهنم را که می­جوشد و می­خروشد و صدایی که از سوخت و سوز آن بر می­خیزد، می­شنوند)).

و نیز در قرآن آمده:

/کُلَّما دَخَلَت أمَّۀٌ لَعَنَت أختَها ¤.

همچنین درباره دشمنان آنها فرموده است:

/کُلَّما ألقِیَ فیها فَوجُ سَألَهُم خَزَنَتُها ألَم یأتِکُم نَذیرٌ، قالوا بَلی قَد جاءَنا نَذیرٌ فَکَذَّبنا وَ قُلنا ما نَزَّلَ اللهُ مِن شَیءٍ إِن أنتُم إِلّا فی ضَلالٍ کَبیرٍ ¤

آگاه باشید که دوستداران علی(ع) و فرزندانش به غیب ایمان دارند و از پروردگار خود در خشیت و هراسند. این گروه را اجر و پاداشی عظیم خواهد بود.

ای مردم! میان دوزخ و بهشت، تفاوتی بزرگ است.

دشمن ما همان است که خداوند او را مذمّت و لعنت فرموده و دوستدار ما مورد مدح و ستایش و محبّت پروردگار است.

ای مردم! من، منذر و ترساننده­ام و علی هادی و رهنماست.

ای مردم! من، پیامبرم و علی، وصی من است.

معرفی حضرت مهدی (عج)

آگاه باشید البتّه! آخرین امام زمان قائمِ ((مهدی)) است.

آگاه باشید او یاری کننده دین خداست. آگاه باشید او انتقام گیرنده از ستمکاران است. آگاه باشید او گشاینده دژهای استوار و ویرانگر قلعه­های مستحکم است. آگاه باشید او نابود کننده طوایف مشرک است. آگاه باشید او منتقم خونهای ناحق ریخته اولیاء خداست. آگاه باشید او حامی دین خداست. آگاه باشید او جرعه نوش دریای ژرف حقایق و معانی است. آگاه باشید او معرِّف هر صاحب فضیلتی است به برترینش و هر نادان بی فضیلتی است به نادانیش. آگاه باشید او برگزیده خدا و منتخب پروردگار عالم است. آگاه باشید او وارث همه دانشها و محیط به همه علوم است. آگاه باشید او خبر دهنده شئون خداوند و مراتب ایمان است. آگاه باشید او رشید و رهسپار صراط مستقیم و استوار است. آگاه باشید او آن کسی است که امور خلایق به او واگذار شده است. آگاه باشید او آن کسی است که گذشتگان به ظهور وی بشارت داده­اند. آگاه باشید او حجّت پایدار خداوند است که حجّت دیگری بعد از او نیست؛ زیرا حقّی نیست، که با او نباشد و نوری نیست که همراه او نباشد. آگاه باشید اوست آنکه کسی بر او پیروز نمی­شود و کسی را در برابر او نصرت نتوان کرد.

آگاه باشید که او ولّی خداست در گستره زمین و فرمانروای حق است در میان خلایق و امین خداست در پیدا و پنهان.

طرح مسئله بیعت

ای مردم! آنچه لازم بود به شما فهماندم و برایتان توضیح دادم و این علی(ع) است که پس از من، تعلیم و تفهیم شما را به عهده خواهد گرفت. آگاه باشید از شما می­خواهم که پس از پایان خطابه (به نشان قبول و تمکین) نخست با من و سپس با علی(ع)، دست بیعت دهید و میثاق خود را استوار کنید.

بدانید که من به خداوند تعهّد سپرده­ام و علی(ع) در برابر من تعهّد و بیعت نموده است و من، اکنون، از سوی حق تعالی از شما می­خواهم که با علی(ع) بیعت کنید و بدانید که هر کس بیعت خود را بشکند، به زیان خویش اقدام کرده است:

/فَمَن نَکَثَ فإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ ¤.

حج

ای مردم! حج و صفا و مروه از شعائر الهی است

/فَمَن حَجَّ أوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أن یَطَّوَّفَ بِهِما¤.

ای مردم! حج خانه خدا کنید که هیچ خاندانی نیست که به ان خانه وارد شود مگر آنکه بی نیاز گردد و هیچ خانواده­ای از این خانه، رخ نتابیده، مگر آنکه به فقر و تهیدستی گرفتار آمده است. ای مردم! مؤمنی نیست که در آن موقف کریم بایستد مگر آنکه خداوند از معاصی گذشته او چشم پوشی می­کند. پس آنگاه که حجَّش تمام شد زندگی و اعمال را از نو آغاز می­کند.

ای مردم! زائران خانه خدا از سوی حق تعالی، مدد و نصرت می­شوند و هزینه سفرشان در دنیا جبران و نیز اندوخته روز واپسین ایشان خواهد شد که خداوند، پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد فرمود.

ای مردم! خانه خدا را با اعتقاد کامل و با دقت و فهم درست زیارت کنید و مباد که بدون توبه و ترک گناهان گذشته خود، از آن مواقف شریف باز گردید.

ای مردم! اقامه نماز و پرداخت زکات، باید بر طبق دستور پروردگار و به همان روش که او فرمان داده است، به عمل آید و چنانچه با گذشت زمان، کوتاهی کنید یا مسائل و معارف دین را فراموش نمائید، این علی(ع) ولیّ و سرپرست شما، مبیّن آن معارف و احکام برای شماست. همان که خداوند عزّوجلّ، او را پس از من برای شما منصوب کرده و هم امامانی که به جانشینی من و او از سوی حق تعالی تعیین گردیده­اند، پاسخگوی مسایل و مشکلات شما خواهند بود و بر آنچه نمی­دانید آگاهتان خواهد کرد.

احکام الهی

آگاه باشید! حلال و حرام خدا، بیش از آن است که بتوانم یک به یک بر شمارم و معرفی نمایم؛ چون چنین است، در یک کلام می­گویم که به حلالها امر می­کنم و از حرامها نهی می­نمایم و به منظور توضیح و تبیین آنها، مأمور شده­ام که از شما بیعت گیرم و دست تعهد و پیمان بفشارم که آنچه از سوی حق تعالی درباره امیرالمؤمنین، علی(ع) و امامانی که از نسل من و علی(ع) به جهان خواهند آمد، پذیرفته باشید.

و مهدی(عج)، قائم امامان و قاضی به حق تا روز واپسین خواهد بود.

ای مردم! هر عمل حلالی که به شما معرفی کردم و هر کار حرامی که از آن نهی نمودم، از گفته خود باز نمی­گردم و آن را تغییر نخواهم داد. این امر را به خاطر بسپارید و هرگز فراموش مکنید و به دیگران نیز سفارش کنید، مباد احکام مرا دیگرگون سازید.

آگاه باشید من سخن خود را مجدداً تأکید می­کنم که: نماز را به پای دارید و زکات بدهید، امر به معروف و نهی از منکر کنید اما بدانید که سر آغاز هر امر به معروف و نهی از منکری این است که فرامین مرا بپذیرید و حاضران، آن را به غائبان، اطلاع دهید و به اطاعت از اوامر من وادارشان کنید. و از مخالفت با آنها بر حذرشان سازید؛ زیرا که اینها دستور خداوند عزّوجلّ و فرمان من است، و بدانید که بدون امام معصوم (و بی معرفت او) امر به معروف و نهی از منکر امکان پذیر نیست.

تنها راه هدایت

ای مردم! این قرآن است که امامان پس از علی(ع) را از فرزندان و از نسل او معرفی کرده و من نیز به شما توضیح دادم که علی از من و من از اویم. خداوند در کتاب خود فرموده است:

/وَ جَعَلَها کَلِمَۀً باقِیَۀً فی عَقِبِهِ ¤.

و من نیز گفتم: ((تا آن زمان که دست تمسک به دامن این دو امر گرانسنگ (یعنی کتاب خدا و عترت و خاندان من) زده­اید، هرگز به گمراهی و ضلالت دچار نخواهید شد)).

ای مردم! تقوی را پیشه خود کنید و از قیامت بیندیشید که خداوند متعال فرمود:

/إِنَّ زَلزَلۀَ السّاعَۀِ شَیءٌ عَظیم¤.

ای مردم! به مرگ بیندیشید و از حساب و میزان و محاکمه در پیشگاه پروردگار جهانیان غافل مباشید و ثواب و عقاب و پاداش و کیفر رستاخیز را از خاطر مبرید، که هر کس نیکی کند، پاداش یابد و هر کس دامن به بدی آلوده سازد، بهره­ای از بهشت نخواهد داشت.

بیعت گرفتن

ای مردم! شما را از آن حد فزونتر است ک بتوانید یک یک، با من دست بیعت دهید در حالی که به فرمان خدا، مأمورم که از زبان هر یک از شما اعتراف گیرم که منصب فرمانروایی و امارت بر مؤمنان را که برای علی(ع) قرار داده­ام پذیرفته­اید و نیز (مأمورم که) در مورد قبول امامت و ولایت امامانی که از نسل من و صلب علی(ع) می­باشند، اقرار و بیعت گیرم. حال که چنین است، همگان یک صدا و به زبان، بگویید: (ای رسول خدا!) آنچه که در ولایت و رهبری مطلق علی(ع) و امامان پس از وی که از صلب اویند از جانب حق تعالی به ما ابلاغ کردی، شنیدیم و در برابر آن مطیع و تسلیمیم و به آن امر راضی و خوشنودیم! اینک ما به دل و جان و به زبان و دستمان، نسبت به قبول ولایت با تو بیعت می­کنیم و پیمان می­بندیم که با این اعتقاد، زندگی کنیم و با آن بمیریم و تا آن زمان که سر از خاک برداریم، به آن پایبند بوده و هرگز در آن تغییر و تبدیلی ندهیم و شک و تردیدی ننماییم و از سر پیمان خود بر نخیزیم و از خدا و پیامبرش و امیرالمؤمنین، علی(ع) و فرزندانش حسن و حسین و امامان دیگر که از صلب علی(ع) به جهان آیند، فرمان بریم.

ای مردم! مقام و منزلتی که حسن و حسین نزد خدا و رسول او دارند، گوشزدتان کرده و ابلاغ نموده و متوجهتان ساختم که این دو تن سرور جوانان اهل بهشتند و پی از من که جدّ ایشانم و بعد از علی(ع)، منصب امامت خواهند داشت.

و (ای مردم!) بگویید: ((در این امر، مطیع خدا و پیامبرش و علی(ع)، و حسنین و امامان پس از ایشانیم. تو (ای پیامبر) در مورد ولایت امیرالمؤمنین از دل و جان با ما عهد و میثاق بستی؛ از کسانی که توفیق مصافحه یافتند به دست، و از آنها که توفیق این کار نیافتند، از زبانشان بیعت گرفتی. پیمان نمودیم که دیگری را به جای این امر نگیریم و دل و جانمان به جانب دیگر روی ننماید. خدا را در این کار شاهد گرفتیم او به شهادت، کافی است و تو نیز (پیامبر) و همچنین همه مطیعان فرمان حق از حاضر و غائب و فرشتگان و جنود خدا و همه بندگان او را همگی را گواه و شاهد این امر کردیم و خدا از هر شاهدی بزرگتر است.))

ای مردم! چه می­گویید؟ خداوند، هر آوازی را می­شنود و از سرّ و پنهان همه آگاه است. (بدانید) آن کس که به راه هدایت رود، به سود خود رفته و آن کس که به گمراهی گراید، تنها به زیان خویش اقدام کرده است. چرا که دست خدا فوق هر دستی و قدرتش برتر از هر قدرتی است.

ای مردم! از خدا بترسید و پرهیزگاری پیشه کنید و پیمان خود را با علی(ع) امیرالمؤمنین و با حسنین و امامان دیگر که کلمه طیبه باقیه­اند، استوار نمایید. هر که در ین امر، مکر پردازد خدایش به هلاکت در افکند و آنکس که بر عهد خود پای فشرده خدایش رحمت کند / فَمَن نَکَثَ فَإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ.. .¤

ای مردم! آنچه به شما گفتم، باز گویید و بر علی(ع)، با عنوان رسمی امیرالمؤمنین سلام دهید. بگویید: ((پروردگارا دستورت را شنیدیم و اطاعت کردیم تا از مرحمت و مغفرت تو بهره­مند شویم که بازگشت همه به توست)) و بگویید:

((سپاس خدای را که به این امر ما را هدایت و دلالت فرموده و اگر راهنمائیمان نمی­کرد، ما، خود، به راه هدایت دست نمی­یافتیم))

ای مردم! فضایل و امتیازات علی بن ابیطالب و قدر و منزلتش نزد خداوند، که در کتاب خدا نازل شده، بیشتر از آن است که بتوانم در یک جلسه برایتان بر شمرم؛ پس هر کس که از مناقب و فضایل او نزد شما مطلبی گوید، از او بپذیرید.

ای مردم! هر کس از خدا و پیامبر او و از علی(ع) و امامان و پیشوایانی که معرفی کردم، فرمان بَرَد، به رستگاری بزرگی نایل آمده است.

ای مردم! رستگاران، کسانی هستند که در بیعت با علی(ع) و پذیرش ولایت او و در ادای سلام بر وی به عنوان امیرالمؤمنین، مبادرت و سبقت جویند، اینان در بهشتِ نعمتها متنعّم خواهند بود.

ای مردم! سخنی گویید که موجب رضای خدا باشد:

/فَإِن تَکفُرُوا أنتُم وَ مَن فِی الأرضِ جَمیعاً فَلَن یَضُرَّ اللهَ شَیئاً ¤.

خداوندا! مردان و زنان با ایمان را بیامرز و کافران را به غضب خود گرفتار ساز و ستایش، خدای راست که پروردگار جهانیان است.

(در این هنگام مردم، فریاد بر آوردند:)

فرمان خدا و پیامبر خدا را شنیدیم و با دل و زبان و دست مطیع و فرمانبرداریم. چون سخنان پیامبر، تمام شد، مردم بر گرد آن حضرت و امیرالمؤمنین(ع) سخت ازدحام کردند و هرکس می­خواست با ایشان، مصافحه و بیعت کند.

گویند نخستین کسی که موفق به مصافحه و بیعت شد، ابوبکر بود و پس از وی عمر و سپس عثمان بیعت کردند و به دنبال ایشان باقی مهاجران و انصار و دیگر مردمان، اقدام به بیعت کردند تا آنگاه که وقت نماز مغرب رسید. پیامبر در آن شب، نماز مغرب و عشا را پیوسته و در یک زمان به جای آورد.

در روایت است که پیامبر (ص) با هر گروه که به عنوان بیعت، مصافحه می­کرد، می­گفت:

((ألحَمدُ للّهِ الَّذی فَصَّلَنا عَلی جَمیعِ العالَمینَ)).

یعنی: ((ستایش خدای را که ما را بر همه جهانیان امتیاز مرحمت فرمود)).

منبع: سایت غدیر خم


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نماز

مسائلى كه در باب نماز در آيين رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مطرح است در هيچ فرهنگى مطرح نبوده است .
نماز در اسلام محمّدى حقيقتى جامع و واقعيّتى كامل است كه در پرتو آن انسان به آداب الهى مؤدّب مى شود و طريق رشد و كمال و عرفان و طريقت و عشق و حقيقت را مى پيمايد .

نماز در آيين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) بال پرقدرتى است كه اگر با شرايط مخصوص به خودش انجام بگيرد ، انسان را تا مقام قرب و وصال محبوب ابدى و معشوق سرمدى پرواز مى دهد .
عارفان عاشق و واصلان كامل مى فرمايند : نماز معجونى است كه حضرت شارع حكيم آن را ترتيب فرموده و به لطف عميم خود تركيب نموده است .
مشخص است كه هر جزء آن مبتنى بر حكمتى ، و مقتضى سرّى و مصلحتى است ، و هويدا و مبرهن است كه افضل اعمال بنى آدم سجده كردن است . چنانكه صريح اخبار و صحيح اعتبار بر آن ناطق و شاهد است ، صادق از آنكه اعضاى سبعه را در آن حال مصلّى بر خاك گذارده و مجمع النّورين كه اشرف جوارح است بر زمين مالد و به زبان نياز به درگاه كريم كارساز بنده نواز نالد .
در حديثى بسيار مهم از قول رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است :
* اِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ : ايَةٌ مُحْكَمَةٌ ، اَوْ فَريضَةٌ عادِلَةٌ ، اَوْ سُنَةٌ قائِمَةٌ...(1) . آيه ى محكمه تفسير به توحيد و معرفة اللّه شده ، و فريضه ى عادله به اخلاق و تزكيه ى نفس معنا گشته ، و سنّت قائمه به فروع شريعت محمّدى تبيين شده است .
نماز معجونى است كه اجزاء آن از اين سه علم تركيب گشته و جامعه اى است كه از اين سه رشته دوخته شده و حقّه اى است كه در آن اين سه گوهر نفيس اندوخته گشته و صدفى است كه اين سه لؤلؤ ناياب را در بر دارد و منبعى است كه اين سه چشمه از آن منفجر گردد ، و اين همه در رابطه با نماز اسلام محمّدى است .
اما اشتمال نماز بر توحيد ، آن است كه افتتاح نماز با تكبيرة الاحرام است و مفهوم تكبير ، توحيد ذات و نفى صفات است ، و بلند كردن انگشتان دهگانه كه هر يك دليل و نشانه اى بر صفات جلاليّه و جماليّه است كه انسان به هنگام راه يافتن به نماز بايد متوجّه اين معانى بلند آسمانى و مفاهيم جانانه ى ملكوتى باشد .
اما اشتمال نماز تزكيه ى اخلاق به اين است كه طهارت بر دو نوع است :
طهارت ظاهر از خبائث و احداث ، و طهارت باطن از ذمايم اخلاق . و چنانكه تطهير ظاهر ، شرط صحت نماز است ، همچنان تطهير باطن نيز شرط قبولى اين عبادت الهيّه است .
و اشتمال نماز بر سنّت قائمه از اين جهت است كه نماز اشرف عبادات و افضل طاعات است و در فروع ، هيچ عملى باآن برابرى نمى كند .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كافى : 1 / 24 .

آرى ! نماز اسلام محمّدى سراپا آداب الهى و مسائل تربيتى و حقايق ملكوتى و واقعيّات آسمانى است .
با چنين نمازى است كه انسان به معراج مربوط به خودش مى رسدو به درياى نور سرمدى متصل مى گردد ، چنانكه در روايات معتبره از قول معصومين عليهم السلام آمده است :
* قالَ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) : اِذا قامَ العَبْدُ اِلىَ الصَّلواةِ الْمَكْتُوبَةِ مُقْبِلا اِلَى اللّهِ تَعالى بِقَلْبِهِ وَ سَمْعِهِ وَ بَصَرِهِ وَ اِنْصَرَفَ وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَيَوْم وَلَدَتْهُ اُمُّهُ . رسول الهى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : زمانى كه عبد به نمازهاى واجب برخيزد و با قلب و گوش و چشم به سوى حضرت حق رود ، پس از پايان نماز از گناهانش همچون روز ولادت از مادر بيرون رفته است .
در روايت بسيار مهم ديگر آمده است :
* چون عبد به نماز برخيزد ، حجاب بين او و حق برداشته مى شود و حضرت محبوب با وجه كريم با او روبرو مى گردد . ملائكه از دو طرفش تا انتهاى آسمان صف بسته و با او نماز مى گزارند و دعايش را آمين مى گويند و تمام جوارح و اعضاى بدن و هر آنچه در اطراف اوست تسبيح ميگويند(1) .
در روايات معتبر آمده :
* اَلصَّلوةُ نُورُ الْمُؤْمِنِ(2) . نماز روشنايى انسان با ايمان است .

* اَلصَّلوةُ نُورٌ(3) .

نماز نور است .

* اَفْضَلُ الْاَعْمالِ بَعْدَ الْايمانِ الصَّلوةُ(1) . برترين كارها پس از ايمان نماز است .
* اَلصَّلوةُ كَفّاراتٌ لِلْخَطَاءِ(2) . نماز كفاره ى گناهان است .
* اَلصَّلوةُ مِعْراجُ اُمَتى(3) . نماز معراج امت من است .
* اَلصَّلوةُ اَوَّلَ وَقْتِها رِضْوانٌ وَ آخِرُها غُفْرانٌ(4) . نماز اول وقت حشنودى حق ، و آخر وقت آمرزش الهى است .
* عَلَمُ الْايمانِ الصَّلوةُ . نشانه ى ايمان نماز است .
* اَلْمُصَلّى يُناجى رَبَّهُ . نمازگزار با پروردگارش مناجات مى كند .

از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده :
* چون عبد رو به قبله كند از براى نماز به اخلاص تمام ، و نيت كند و بگويد : « اَللّهُ اَكْبَر » ، بيرون آيد از گناه چنانكه از مادر زاده شده ، و چون بگويد : « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم » به هر تار مويى كه بر تن او باشد خداى تعالى ثواب يك سال عبادت در ديوان اعمال او نويسد ، و چون فاتحه و سوره بخواند چنان بوَد كه يك حج و عمره بجا آورده ، و چون ركوع كند و تسبيح بگويد چنان باشد كه به وزن خود زر سرخ صدقه باشد و همانند آن است كه تمام كتاب هاى خدا را خوانده باشد ، و چون بگويد : « سَمِعَ اللّهُ لِمَنْ حَمِدَه » خداوند مهربان به نظر رحمت به وى نگاه كند ، و چون سجده كند و تسبيح گويد حضرت حق ثواب پيامبران روزى او نمايد ، و چون تشهد گويد خداوند او را ثواب صابران دهد ، و چون سلام دهد و فارغ شود خداى كريم درهاى بهشت را به روى او باز كند پس ، از هر درى كه بخواهد ، بى حساب وارد رضوان حق مى شود(1) .

در آيات قرآن مجيد به شخص رسول اسلام امر به نماز شده كه اين امر واجب و لازم متوجه تمام مرد و زن و امت هم هست :

* ( وَ اَقِمِ الصَلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذّاكِرينَ )(2) . و نماز را در دو طرف روز و نيز در ساعت تاريكى شب به پا دار ، كه البته خوبيهاى شما زشتى و بدكاريتان را نابود مى سازد . اين حقيقت يادآورى است براى يادكنندگان .

* ( أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُوداً )(3) .
نماز را اول زوال آفتاب تا نيمه ى شب بجاآر ، و نماز صبح را نيز بجاى آر كه آن نماز به حقيقت مشهود نظر فرشتگان شب و روز است .
قرآن مجيد به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد كه اهل بيت خود را به نماز امر كن و بر اين مسئله استقامت نما :

* ( وَاْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها لانَسْئَلُكَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى )(1) .
تو اهل بيت خود را به نماز امر كن و بر اين حقيقت صبور و شكيبا باش . ما از تو روزى كسى را نمى طلبيم ، بلكه به تو و ديگران روزى مى دهيم ، و عاقبت نيكو مخصوص پرهيزكارى و تقواست .
مسئله ى نماز به اندازه اى مهم است كه جداگانه به زنان پيامبر در امر به نماز مى فرمايد :
* ( وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَ اتَيْنَ الزَّكوةَ وَ اَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ )(2) .
و « اى زنان رسول من ! » نماز به پا داريد و زكات مال به فقيران دهيد و امر خدا و رسولش را اطاعت كنيد .
__________________
دوستداران مولا هميشه خواهند گفت:
اللهم عجل لوليك الفرج مولانا صاحب العصر و زمان (ع)


************

نمازهای مستحبی

این مطالب بسیار جآلب توجه است لطفا بخوانید ونظر بدهید

 نمازواهمیت آن در نزد ائمه معصومین

 رسول اکرم میفرماید: الصلوه میزان فمن اوفی استوفی:نماز ترازویاعمال است هرکس بیشتر به جا اورد بیشتر بهره میبرد.

موسی ابن جعفر:صلوه النوافل قربان الی الله لکل مومن :انجام نمازهای مستحبی هرمومنی را به خدا نزدیک میکند.

 امام جعفر صادق می فرماید:اذا اردت حاجه فصل رکعتین وصل علی محمد وآل محمد  وسل تعطه: هنگام  حاجت ،دو رکعت نماز بخوان  ودرود فرست بر پیغمبر وآل او ،حاجتت را بخواه که برآورد.

 نماز به طور کلی به دو دسته تقسیم می شود 1:نماز واجب 2: نماز مستحبی

 اول نماز های واجب که خود نیزدو گونه اند 1:مثل 17 رکعت نماز یک شبانه روز2: ونماز هایی که در زمانهای خاصی واجب میگرددمثل نماز آیات ونماز میت و....

دوم نماز های مستحبی که خود به دو دسته تقسیم میشوند1:نوافل یومیه که 34 رکعت هستند 2: سایر نمازهای مستحب.

 در کتب حدیث خواندن نمازهای مستحبی مثل نوافل  تاکید شده است  وبه عنوان تتمیم کننده نمازهای واجب معرفی گردیده است

 نماز درهر زمان ومکان وهرحالی مستحب است سالک میتواند از آن استفاده کند ودر هر حال میتوان ازاین فیض بهره برد وبا خداوند سبحان رابطه برقرار کرد.

 درحدیث آمده که نمازهای نافله  به منزله هدیه است ودرهر صورت پذیرفته می شودودرحدیث دیگری آمده است که نوافل جبران کننده نواقص نمازهای واجب است  ولی با این همه انجام نمازهای مستحبی باید  از روی میل ورغبت صورت گیرد انسان باید سعی کندآنها را به امید  رفع مشکلات وبیماریها  بخواند نه اینکه خود را مجبور کند سعی کند که ابتا آمادگی روحی  وکشش قلبی نسنت به آنها پیدا کرده وسپس انجام دهد.

 امام رضا (ع) میفرماید:دلها گاهی اقبال وآمادگی دارند  وگاهی نه ، پس بایدعبادت را وقتی که دلها آماده است انجام داد.

 دربین نوافل نماز شب از همه قرب بیشتری دارد ودرقرآن واحادیث درباره آن بیشتر سفارش شده است .

 پیامبر اکرم فرمودند:دو رکعت نماز در وسط شب از دنیا وما فیها نزد من محبوب تر است ونیز فرمودند: برای رفع حاجتها وبیماریها ومشکلات با انجام نماز آنها را بر طرف کنید.

از خدا میخواهم که به حقیر نیز توفیق  بدهد که نمازهای واجب را با مستحبات ونمازهای مستحب را با عشق وعلاقه انجام دهم که این فقط توفیق اورا میطلبد ودیگرهیچ.

 نوافل روزانه:

1:نافله نماز صبح،قبل از نماز صبح ،2 رکعت

 2:نافله نماز ظهر،قبل از نماز ظهر 8 رکعت

 3:نافله نماز عصر،قبل از نماز عصر 8رکعت

 4:نافله نماز مغرب:بعداز نماز مغرب 4رکعت

 5:نافله نماز عشا بعد از نماز عشاء 2رکعت

 نافله های شب عبارتند از :

 1:چهار نماز دو رکعتی

 2:دو رکعت نماز شفع

 ۳:یک رکعت نماز وتر

 بنابر این نافله ها 34 رکعت هست یعنی دو برابر نمازهای واجب .

 دربین نماز های مستحبی به خواندن نافله ها بیشتر  سفارش شده است

 احکام نمازهای مستحبی:

 1:نمازها ی مستحبی به صورت دو رکعتی خوانده می شود به غیر از نماز وت در نافله شب که یک رکعت است ونماز اعرابی که به صورت یک دو رکعتی ودو چهاررکعتی خوانده میشود.

2:درنماز های مستحبی به غیر از چند نماز خواندن سوره واجب نیست.

3:شکستن نمازهای مستحبی حتی از روی اختیار جایز است.

4:زیاد کردن رکن نمازمانند سجده یا رکوع ازروی سهو نماز را باطل نمی کند.

5:شک کردن بین رکعت های نماز نماز را باطل نمی کند.

6:نماز های نافله را میتوان نشسته خواند ولی بهتر است نماز دو رکعتی را یک رکعت حساب کنیم.

7:نافله ظهر وعصر را درسفر نباید خواند

8:برای نمازهای واجب به مسجد رفتن سفارش شده ولی نمازهای نافله را می توان درهر کجا خواند.

9:انجام وکم وزیاد کردن سهئی درنماز مستحبی سجده سهو ندارد.

10: اگر نماز مستحبی را سر وقتش نتوانستید بخوانید قضای آنرا بجا آورید.

11نماز مستحبی را می توان در حال راه رفتن وسواره خواند ودر این دو حال واجب نیست انسان رو به قبله کند.

12نمازهای مستحبی را میتوا ن به صورت نشسته ،خوابیده ، ایستاده وموقع راه رفتن خواند وبرای رکوع وسجود میتوان  با سر اشاره کرد ودرحد امکان روبه قبله باشد.

13: درنمکاز مستحبی آرامش بدن شرط نیست .

14 نماز مستحبی را می شود نذر گرد که بعد میتوان به حالت نشسته وغیره  خواند ولی به فتوای امام خمینی از ابتدا نمیتوان نذر نشسته خواندن یا غیره کرد.

در حدیث قدسی آمده است که خداوندبه فرشتگان مباهات کرده میفرماید:بنده ام را بنگرید چیزی را که بر او واجب نکرده ام را قضا میکند

رمضان ونماز شب

دستورنماز شب:

وقت نماز شب ازنیمه شب تاطلوع فجر{قبل ازاذان صبح} وبهترین وقتش هنگام سحر است که یک سوم آخر شب است.

نماز شب ۱۱رکعت است  ۸رکعت به عنوان نافله شب که هر دو رکعت به یک سلام باید باشد وبعد ازآن۲رکعت به عنوان نمازشفع ویک رکعت به عنوان نماز وتر که بعداز خواندن حمد سه بار سوره توحید ویکبار سوره ناس ویکبار سوره فلق میخوانیم دراین رکعت نیز قنوت میگیری ولازم است در قنوت برای ۴۰مومن استغفار کنی خواه مرد باشد خواه زن خواه زنده باشد خواه مرده ومستحب است۷۰بار بگویی{استغفرالله ربی اتوب الیه} ودست چپ را به دعا بلند نموده واستغفار را بادست راست بشماری و۳۰۰مرتبه {العفو}گفته وطلب استغفار کنیدبعد ۷مرتبه مگوییم {هذا مقام عائذ بک من النار}بعد به رکوع رفته  ونماز رابه پایان میرسانیم.وپس از پایان نماز حاجت خود را طلب کرده وبرای ظهورآقا ولی عصر دعا کنید وتسبیحات حضرت زهرا نیز فراموش نشود {التماس دعا}

ماه رمضان

برفردفرد ماواجب است که روزه بگیریم الا افرادمریضی که روزه برایشان ضرر جسمی دارد.درحدیث قدسی آمده است که خدا فرمود:تمام اعمال فرزندان آدم برای خود اوست مگر روزه داری.روزه برای خداست وخدا پاداش روزه راخواهد داد.

درروایات آمده است که روزه سپری از آتش وزکات بدن وآرامش دل وشکننده شهوات است  پس به واسطه روزه تشنگی وگرسنگی روز قیامت را به یاد آور وبکوش در راه روزه صاحب استقامت شوی .

از رسول خدا نقل شده است که فرمود:هر کس یک روزه مستحبی بگیرد خدا اورا داخل بهشت میکند .بهتراست روزه مستحبی را در روز دوشنبه یا پنجشنبه بگیری  چون در روایات آمده است که اعمال بندگان در این دو روز بر خدا عرضه می شود

علی(ع)

ادامه نوشته