--------- Free Image Hosting سرو شکسته

سرو شکسته
آشنایی مفاخر.آثار باستانی.انواع قالب های شعری مثل بحرطویل.نثر.مطالب مذهبی.جدیدترین یوزرپسوردنود32
لینک دوستان

sohrab1 252x300 شعر صدای پای آب از سهراب سپهری

صدای پای آب،
نثار شبهای خاموش مادرم!

اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست‌.

تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستانی ، بهتر از آب روان‌.

و خدایی که در این نزدیکی است‌:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب‌، روی قانون گیاه‌.

من مسلمانم‌.
قبله ام یک گل سرخ‌.
جانمازم چشمه‌، مهرم نور.
دشت سجاده من‌.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم‌.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف‌.
سنگ از پشت نمازم پیداست‌:
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.
من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی«تکبیره الاحرام» علف می خوانم‌،
پی «قد قامت» موج‌.

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست‌.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود
شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشنی باغچه است‌.


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 14:28 ] [ طه ]

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا ...التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود...

جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود...

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود ... غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود ... یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود ... تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست




موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست


موضوعات مرتبط: شعر
[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 17:18 ] [ طه ]
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین


* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا


گر چشمروزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا


نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا


آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه یسلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد


* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستونشدی


کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگونشدی


کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دونشدی


کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی


کاشآن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی


کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی


آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی


آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرشرا به تلاطم درآورند


* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا بهسلسله ی انبیا زد


نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند


آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسازدند


بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند


وانگهسرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند


وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند


پس ضربتی کزان جگر مصطفیدرید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند


اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر ِ  حرم کبریا زدند


روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشمآفتاب


* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرشبرین رسید


نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دینرسید


نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمینرسید


باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمینرسید


یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشینرسید


پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامینرسید


کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرینرسید


هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیستبی ملال


* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلمزنند


ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند


دستعتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند


آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند


فریاد از آن زمان که جواناناهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند


جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند


از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آنناکسان که تیغ به صید حرم زنند


پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبارگیسویش از آب سلسبیل


* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار


موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار


گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخبی‌قرار


عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار


آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حبابوار


جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار


با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار


وانگه ز کوفهخیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد


* * *
بر حربگاهچون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد


هم بانگ نوحه غلغلهدر شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد


هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد


شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چونچشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد


هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاریتیغ و سنان فتاد


ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمانفتاد


بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد


پسبا زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول


* * *
اینکشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست


ایننخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست


این ماهیفتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست


این غرقهمحیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست


این خشک لب فتادهدور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست


این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست


این قالب طپان که چنینمانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


چون روی در بقیع به زهرا خطابکرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


* * *
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین


اولاد خویش را که شفیعان محشرند
درورطه ی عقوبت اهل جفا ببین


در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبتما بر ملا ببین


نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین


تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین


آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین


آنتن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین


یا بضعةالرسول زابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد


* * *
خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد


خاموش محتشم که ازین حرفسوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد


خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
دردیده ی اشگ مستمعان خون ناب شد


خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین بهاشگ جگرگون کباب شد


خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبهگلگون حباب شد


خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتابشد


خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد


تا چرخسفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد


* * *
ای چرخغافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای


بر طعنت این بساست که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای


ای زاده زیاد نکرده استهیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای


کام یزید داده ای از کشتنحسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای


بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای


با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفیو حیدر و اولاد کرده ای


حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجربیداد کرده ای


ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند

محتشم کاشانی

 
موضوعات مرتبط: شعر
[ جمعه سوم آذر 1391 ] [ 0:25 ] [ طه ]


ز کوی یار می آید         نسیم باد نوروزی             و من در مانده دیگر از گرانیها و مشکلها

خداوندا در این شبها به داد ما فقیران رس           کجا دانند حال ما سبکباران    ساحلها

در این سالی که می آید بما عمری دوباره ده        سجل ما رها باشد ز جای  مهر باطلها

نگردد حذف، نام ما      ز مشمولان یارانه              همیشه باشد این نامم درون لیست شاملها!

خداوندا به ما پولی بده  با عقل بسیاری               نکن مارا ز نومیدان و از خل ها و از چل ها

جهاد اختلاسی شد درین سالی که آخرشد        گرانی طلا و ارز و   بسیاری  مسایل ها!

تویی که عاقبت گشتی به هر ضربی نماینده        بکن در قلب خود اکنون کمی انصاف عادلها

عجب سالی که فرهادی درخشید و جوایز برد       چه ساده بر دهان دشمنانش میزند  گل ها

مبارک بادت این سالی که می آید دگر باره          شود سالی پر از شادی و همراهی خوشگلها

منبع:http://kajrahe.blogfa.com


موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:50 ] [ طه ]

ای ایران ای زادگاه من ای سرزمین پرگهر


ای سرزمین پاک و مقدسم از قلب تو شیرمردانی پرورش یافتند که

 

تاریخ بانام آنها شکل گرفت ومایه فخر روزگارشد


دلیرانی چون رستم هاوآرش ها و


در راین زمان مردانی چون چمران ها و باکری ها


 ای سرزمین من

 

تو را چون قلب در دل دوست دارم

 

تو را چون آسمان دوست دارم

 

تو را چون خون رنگین شهیدان

 

تورا چون اشک خوبان دوست دارم

 

تورا چون یار مهربان دوست دارم

 

تورا چون ابر باران دوست دارم

 

تو را چون مادرم، تمام باورم دوست دارم و هرلحظه به یاد تو

 

اشک شوق میریزم به یاد روزی که در آغوش پر مهرت بمیرم

 

ای محنت کشیده ی جاده ی رهایی

 

ای فخر فروش عالم خاک

 

این جاده کجابرد دل هامان

 

ای وادی فقر نواز بی باک

 

اینها حرف نیست ،سخن نیست ،حدیث نیست،هیچ نیست

 

 کلام نهفته ایست درقلب من


که شاید تو بتوانی بااحساست آن را بخوانی


ای وطنم تورا با همه اقوامت

تراباهمه لهجه هایت می پرستم


وبتو عشق می ورزم ای سرزمین آریای بی ریا

ترا همچون قطرات اشک مادری برای فرزندش می پرستم 

وبه تو عشق می ورزم

علی شریفی


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 13:20 ] [ طه ]
این شعر را حقیر از آخرین وصیات شهید دکتر چمران الهام گرفته ام که ایشان خطاب به اعضای بدنشان میگویند که من به صورت شعر درآورده ام برایتان میسرایم:

اعضای بدن آبرویم  حفظ کنید                   تالحظه ی پرواز تنم حفظ کنید

در زندگیم شمامراهمره بدید                    ازشور وحرارتم سرافکنده بدید

ای قلب تپنده ام توشاهد هستی             عهدی که تو از ازل به جسمم بستی

ای چشم ترم خوشا به حالت شب وروز        ا زدیدن نامحرم وبد دیده بدوز

ای گوش اگر ناله ی من گوش کنی       حقاکه شنیده ها فراموش کنی

دستان عزیزم به شما خرسندم                ازقدرتتان بهر خودم می خندم

ای عقل تویاور ومددکارم باش                    درزندگیم معین وهمراهم باش

ای نفس مراذلیل ودرمانده نکن                    شرمنده زخود ،ازخدا رانده مکن

ای پای عزیز تومرایار ی کن                           چون چشم تری برای من زاری کن

من قول دهم که تا زمانی کوتاه                  آرامش جاودانی آید ازراه

شرمنده ی ازخویشم ودرباره تان                باگوش دلم می شنوم ناله تان

چون روح شود جدا ازآن پیکرمن                 آسوده شوید شما زشوروشرمن

آن لحظه بود لحظه رقص من وشور           آن لحظه بود برای من نور وسرور   

(علی شریفی فیروزآباد)


موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 23:41 ] [ طه ]

 

 

                                                    سهراب اسدی تویسرکانی

تاکه اولاد نبی (ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوه ی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، شت دلش پر زالم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همه جا عذر پذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشنده ی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بد اندیش و جفاکار، از این خیل ستم کار، از این کجروی و باطل بسیار، از ابن دسته ی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم ، بشود گر که سر از پیکر من در دره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در این باره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر ، فرهنگ وآداب وروسوم
ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 23:23 ] [ طه ]
گوهر از سنگ است ما در گرانش کرده ایم

اوچنین بودست اول ماچنانش کرده ایم

لعل زیبای بدخشان پاره سنگی بیش نیست

مازغفلت زینت تاج شهانش کرده ایم

فاش تر گویم عروس چرخ جز یک ذره نیست

ما بلند آوازه خورشید جهانش کرده ایم

سقف زیبای فلک را در شب یلدای تار

مازنور دیدگان اختر نشانش کرده ایم

من نمی نالم زجور آسمان زیرا که ما 

این کلاه تنگ را خود آسمانش کرده ایم

هیچ  موجودی نبودی تا نشان از ما نبود

هرچه را باشد نشانی مانشانش کرده ایم

ای که گفتی هست یغما را زسر تا پا ریا

نیست سرتا پا ریا ما امتحانش کرده ایم

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 22:19 ] [ طه ]

پرش به: ناوبری, جستجو

ممکن است منظور شما از فیروزآباد یکی از موارد زیر باشد:

محتویات

شهرستان‌ها [ویرایش]

شهرها [ویرایش]

بخش ها [ویرایش]

دهستان ها [ویرایش]

روستاها [ویرایش]


از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


موضوعات مرتبط: شعر ، فرهنگ وآداب وروسوم
[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 18:42 ] [ طه ]

یه شعری در مورد رابطه موبایل ونماز سروده ام که امیدوارم مورد توجه قرار بگیرد.


نماز وموبایل


 قدیما نماز به ما حالی می داد

خدا  بهر نمازا به آدما مالی می داد*(منظور خداوند متعال به مال برکت است)

مال که میگم ؛ برکت بود به خدا

تا که از خدا نشی یه وقت جدا

خدایی که آفریده هممون

برای جدا شدن از طمع مون

طمعی که هرکسی وا می داره

که به دنبالش بره ، راه نداره

خلاصه حالا دیگه عوض شده

خاطرات قدیما رجزشده

نمازا دیگه به ما حال نمیدن

پولدارا دیگه به ما مال نمیدن

تونمازا مادیگه موبایل داریم

با موبایل ؛  ما با خداچکار داریم؟

درنماز وقتی موبایل زنگ میزنه

یه ترانه میخونه برامون آهنگ میزنه

دست به این جیب دست به اون جیب می بریم

تاکه اون موبایلمونو برداریم

اولین کاری که بعدش می کنیم

اینه که شمارشو نگاه کنیم

آخه این نماز ما بوقی شده

کاسه های ماست ما دوغی شده

آخه تو نماز باید آدم باشیم

خالی از غرور وبیش وکم باشیم

خدا رحمتش کند حاج سید محمود*(حاج آقا باقری رحمه الله علیه)

اون آقایی که شال وعباش کبود

روی منبرا میگفت ای آدما

گوش به حرف من بدید نگید چرا؟

تو زمونای قدیم مردم ده

دور بودند از هیاهو و عربده

وقتی به هم می رسیدند توی راه

به همه سلام می کردند مثل ماه

با سلام رخا دیگه گل می گرفت

طلبکار بهر طلب شل می گرفت

ولی حالا سلاما بوقی شده

ماست حاجی تو کاسه دوغی شده

نماز ما آدما دراین زمون

سلام بوغی حاج آقاست؛بدون

تو نماز باید که با خدا بشیم

نه که با زنگ موبایل جدا بشیم

علی شریفی فیروزآباد

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 22:41 ] [ طه ]

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود   

 به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

 مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

مـــن گــــــدا هــوس ســــــروقامتی دارم       

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری     

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده     

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

http://taghrirat.blogfa.com/post-529.aspx
موضوعات مرتبط: شعر
[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 5:56 ] [ طه ]

اس ام اس تبریک ماه مبارک رمضان ۹۰

رمضان آمد و روان بگذشت / بود ماهی به یک زمان بگذشت

شب قدری به عارفان بنمود / این معانی از آن بیان بگذشت  . . .

.

.

.

مارا به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند . . .

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر شما مبارک

.

.

.

حلول ماه مبارک رمضان ، بهار قرآن ، ماه عبادتهای عاشقانه

نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه را به شما تبریک عرض میکنم . . .

التماس دعا

.

.

.

روزه ، تمرین کلاس زندگی / درس ایثار و خلوص و بندگی

روزه ، زنجیر هوا گسستن است / دیو و بت های درون بشکستن است  . . .

فرا رسیدن ماه رمضان بر شما مبارک

.

.

.

روزه یعنی نفس خود پاک کن / قلب ابلیس درونت چاک کن

راه پرواز است سوی آسمان / ماه گردیدن بسان عاشقان

التماس دعا

 

.

.

.

السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه

در ماه پر خیر و برکت رمضان برایتان قبولی طاعات و عبادات را آرزومندم . . .

التماس دعا

.

.

.

ماه در خودنگری و خودکاوشی / لب فرو بستن ، نگفتن ، خاموشی

درک مسکین از دل و جان کردن است / زندگی همچون فقیران کردن است . . .

.

.

.

ماه رمضان شد، مى و میخانه بر افتاد / عشق و طرب و باده، به وقت ‏سحر افتاد

افطار به مى کرد برم پیر خرابات / گفتم که تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد

با باده، وضو گیر که در مذهب رندان / در حضرت حق این عملت ‏بارور افتاد

.

.

.

هرچه داریم از خداست و هرچه توان داریم برای خدا باید خرج کنیم.

با ادب خاص خود وارد این مهمانی بی مانند بشویم . . .

ماه رمضان بر شما مبارک

.

.

.

روزه هنگام سوال است و دعا / پر زدن با بال همت تا خدا

شهر یکرنگی و بی آلایشی / ماه تقصیر و گنه فرسایشی

عاشقان معشوق خود پیدا کنند / تا سحر در گوش او نجوا کنند

درد خود گویند با درمان خویش / با طبیب و یا انیس جان خویش . . .

.

.

.

ماه رمضان، ماه مفروش کردن قدوم شب قدر با اشکهای شوق

برای درک «زیباترین لحظهء حیات انسانی» است . . .

.

.

.

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن

(ماه مبارک رمضان، ماه دوری از گناهان، ماه بندگی مبارکتان باد.)

.

.

.

به عاصیان وعده ی رحمت رسید

ماهی سرشار از برکت و رحمت و عبادت های پذیرفته شده

برایتان آرزومندم . . .

.

.

.

حکمت روزه داشتـن بگـذار / باز هم گفته و شنیده شود

صبرت آمــوزد و تسلط نفـس / و ز تو شیطان تو رمیده شود . . .

.

.

.

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا / مستعد سفـــر شهر خدا کرد مرا

از گلستان کرم طرفه نسیـمی بوزید / که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا

 

 

 



موضوعات مرتبط: شعر
[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 10:25 ] [ طه ]

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل ع

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل(ع)

                                     مرحوم محمد حسین صغیر اصفهانی

دارم از جور فلک شکوه ی بسیار و دل زار و دو چشمان گهربار، که این ظالم غدّار، به ذرّیه ی شاهنشه ابرار، چها کرد زکین ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کین، به کف لشکر خونخواره و آنگاه در مهر ببستند و ره کینه گشودند، زبیداد شهیدش بنمودند و دو فرزند یتیمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خویش رساندند به پایان، دو جگر گوشه ی مسلم گهی از هجر پدر اشک فشان، گاه زیاد وطن و مادر خود خسته و دلریش، گه از بیم عدو هر دو به تشویش، که آیا چه شود عاقبت کار، بماندند بسی هردو در آن گوشه ی زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنگه دل مستحفظ ایشان ز وفا سوخت به مظلومی آن هردو دل افگار، پریشانی پی تفسیر، بگفتا به چه تقصیر، فتادید به زنجیر، بگفتند ندانیم که از ما چه گناهی زده سر، هیچ نداریم خبر، زاده ی مرجانه زما کشت پدر، هردو یتیمیم و در این شهر غریبیم و دل آزرده و بی یار، به زندان شده بی جرم گرفتار و ندانیم که آخر چه بود حکم قضا را.

*    *    *

پس چه شد نیمه شب آن مرد به صد بیم و تعب، هردو برون کرد ز زندان، بگرفتند در آن ظلمت شب راه بیابان، بدویدند به هر خار مغیلان بفتادند گه از وحشت عدوان، چو سر گیسوی خود هردو پریشان، چو غزالی که زصیاد رمد هردو هراسان، بنمودند ره بادیه طی، هر قدمی یک نظر افکنده به پی، تا که عیان گشت خور از خطّه ی خاور، همه آفاق شد از شعشعه ی مهر منوّر، دو گل باغ پیمبر، دو جگر گوشه ی حیدر، به لب چشمه ی آبی بنشستند و ز طی کردن آن مرحله خستند، قضا بین که کنیز زن حارث زپی بردن آب آمد و بنمود نظر دید دو تابنده قمر، لیک دل آزرده و پژمرده چو گل گشت پریشان، ز پریشانی آن هر دو چو سنبل، به فغان آمدی آنگاه چو بلبل، که به همراه من زار سوی خانه بیایید، ز ویرانه به کاشانه بیایید، غرض برد به همراه خود آن هردو حزین را، زن حارث چو بدید آن دو غمین را، زغم و محنت آن هر دو پسر یافت خبر، ز ابر بصر ریخت گهر، خاک عزا بیخت به سر، بعد نوازش ز وفا کرد دو نوباوه ی مسلم به یکی حجره نهان، لیک به اندیشه و تشویش زحد بیش، زخونخواری و بی رحمی حارث، که چه گوید به جواب آن زخدا بی خبر شوم دغا را.

*    *    *

بشنو از حارث بی دین، که در آن روز خود و مرکب خود کشت، زبس گشت، به هر کوه و به هر دشت، دمادم به گمان کرده کمین، از ره بیداد، چه صیاد به هر گوشه دوان، بهر دو صید حرم شاه امم، تاکه شب آمد به سردست و ز بسیاری ره خست، جهان چون دل او یکسره شد تیره ولی او به ستمکاری خود خیره به ناچار بیامد به سوی خانه، ولی بی خبر از قصّه ی کاشانه، پس آن تابع شیطان که ز رحمان شده بیگانه، رسید از ره و بنمود رها مرکب و صد مکر و فن اندوخته در سینه و افزود به دل کینه ی دیرینه و بنهاد به بالین حیل خیره سر خویش، بیفسرد زغم تیره دل ریش از آن سو دو گل گلشن مسلم، به الم توام و بی تاب، به صد غم شده در خواب، پس آن هردو بدیدند که در عالم رویا، به جنان کرده مکان هست نبی(ص) حاضر و در خدمت او مسلم و فرمود پیمبر، که ایا مسلم مضطر، تو برون آمدی از کوفه خونخوار و دو فرزند یتیمت بنهادی به کف لشکر غدّار گرفتار، بگفتا به فغان مسلم افگار، که ای سید مختار، زبیداد همان فرقه ی ابتر، شب دیگر دو گل احمر من، هردو بیایند و به ما خود برسانند و رهانند مرا از غم و آرند به سر رسم وفا را.

*    *    *

هردو گشتند از آن واقعه بیدار و به هم راز سرودند و فغان ساز نمودند و دگر هیچ نخفتند و بگفتند از این واقعه معلوم شد امشب، شب آخر بود از زندگی ما و به پایان رسد افسردگی ما و چو فردا شود و صبح هویدا شود از خنجر بیداد شهیدیم، صد افغان که در این شهر غریبیم و وحیدیم، پس از قتل عزادار نداریم، یکی یاور و غمخوار نداریم، نه مادر که بدوزد کفن ما، نه پدر تا که کند دفن تن ما نه کسی تا خبر ما ببرد در وطن ما، چه خوش است اینکه به مظلومی و محرومی خود خویش بنالیم و بگرییم پس آنگاه خروش دو جگر گوشه ی مسلم به فلک خاست دل خیل ملک کاست، پس از خواب گران حارث بی دین شده بیدار و زجا جست و کمر بست و در آن خانه چو دیوانه به ویرانه پی گنج همی گشت و به دل تخم جفا کشت و به ناگاه بدان حجره رسیدی، به نوا زمزمه ی گریه شنیدی، به درون رفته بدیدی، دو پسر بلکه دو تابنده قمر، پهلوی هم خفته و درگردن هم دست در آورده و بدرود زجان کرده دو شمعند دل افروز و همان ناله ی جانسوز از آن هردو بود، بانگ برآورد که ای هر دو گهر دانه، که باشید و در این خانه، که ره داده شما را.

*    *    *

آن دو مظلوم، چو دیدند اجل بر سر خود هردو کشیدند خروش از دل خونین و بگفتند بدان، ما دو غریب و دو یتیم و دو اسیریم، کنون هم به سر خوان تو مهمان تو هستیم و گر از حسب و از نسب ما طلبی ما که زغم زار و ملولیم، دو نو رسته گل باغ رسولیم، دو شهزاده ی اسلام، دو نو باوه ی مسلم چو شنید آن سگ مردود دغا، از ره بیداد و جفا، سخت بزد بر رخشان سیلی و بنمود زسیلی رخ همچون مهشان نیلی و بربست به هم گیسوی آن هردو غزال حرم عصمت و سر زد چو خور از مشرق محنت، به لب شط فرات آمد و آورد به همراه خود آن هردو غمین، را بکشیدی زکمر خنجر کین را، به غلام و به پسر امر نمودی که ببرید سر این دو حزین را، ننمودند قبول از وی و خود را چو بط افکنده به شط، آن سگ عاری ز ادب، کرد غضب، خاست ببرد سرشان، داغ نهد بر جگر مادرشان، گفت محمّد که ایا کافر مرتد، چه شود ما دو حزین را کنی آزاد و زغم شاد بری و زنده تو ما را به بر ابن زیاد و دهدت جایزه و میل خبیثت نه به این باشد و رأیت نه چنین باشد و داری سر اندوختن زر، چه شود کز پی بیداد نکوشی و زما مو بتراشی، ببری جانب بازار و به عنوان غلامی بفروشی و گر این هم نه قبول است تو را اذن بده تا که به درگاه خداوند، بیاریم نیاز و بگزاریم نماز و پس از آن هرچه خواهی بکن ای کافر بیدادگر، آنگاه گرفتند از او اذن و ستادند سوی قبله حاجات و نمودند مناجات و گشودند به درگاه خدا دست دعا را.

*    *    *

عرض کردند که ای پادشه کون و مکان، دادگر دادستان، واقف اسرار نهان، حاکم عادل که تویی شاهد احوال، به هر ظالم و مظلوم و به هر قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم و مظلوم و به قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم بی رحم، برد سر زتن ما و به خون غرقه نماید بدن ما، بنما حکم تو ما بین همین ظالم و ما هردو یتیم ز وطن دور، پس آن کافر مغرور، جفا پیشه ی خونخوار که بودی دلش از خاره پی کشتنشان تیغ ستم کرد علم وا اسفا نیست مرا تاب بیان، رفته زتن تاب و توان، تا که دهم شرح خود ای شیعه ببر پی به تفکر، بنما خویش تصوّر که در آن وقت چه بدحال دل آن دوبرادر، به کف حارث ابتر، غرض آن شوم نه خوفی ز خدا کرد و نه شرمی ز رسول دو سرا کرد و نه یادی ز جرا کرد، به شمشیر ستم سر زتن هردو جدا کرد، زغم خون به دل خیر نسا کرد و تن هردو بیفکند به دریا و سرانورشان برد به همراه خود ای داد از این کینه و بیداد، که خون کرد دل زار ((صغیر))  و جگر خلق زمین اهل سما را.

 


موضوعات مرتبط: شعر ، مطالب مذهبی
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 15:57 ] [ طه ]

بحر طویل در شهامت و شهادت حربن یزید ریاحی

                                    غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

در صف و کرب و بلا، لشگر شیطان جو مصمم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار، بهین حجت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرار، در آن مرحله حُر بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت زغم آه شرربار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبار، من و جنگ حسین ابن علی (ع) رهبر احرار، به ذات احد داور غفار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یکسره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.

حسین جان توبه کردم / بیا دورت بگردم / تویی درمان دردم

*    *    *

پسر فاطمه فرمود که ای حر ریاحی، تو دگر حُر حسینی، یار ام الحسنینی، تو بریری تو زهیری، تو علی اکبر و عباس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سرسبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به برما و بینی کرم و عفو خطا را. صفا آورده ای حُر/ چها آورده ای ای حُر.

*    *    *

حُر چودید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سید خیل شهداء لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر را ه تو بستم، دل زار تو شکستم،  به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجل استم، بلکه جبران کنم از داد جان جرم و خطا را.

حسین جانم فدایت / بمیرم من برایت / فدای خاک پایت

*    *    *

چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُر فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یکسره آن قوم دغا را.

شجاعت زنده گردید / وفا پابنده گردید / عدو شرمنده گردید

*    *    *

دشمنان یکسره گفتند که احسن به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفت و خواری، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعرۀ تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.

حسین جان کُنم قبولم / ببخشا به بتولم / به اولاد رسولم

*    *    *

یوسف فاطمه آمد سوی میدان سر حُر را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُر تو دگر حُر شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُر گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی، زتو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.

تودیگر حُر مایی / شهید کربلایی / همه صدق و صفایی

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 15:54 ] [ طه ]
بارالاها، اَحدا، لَم یزلا، ای که تویی خالق هر پَست وفرازا ، نبود جز تو کسی در نظرم وقت نمازا ،که کنم عرض نیازا، تو دهی روزی هر اُردَک و غازا، تو دهی رزق به هر گرگ وسگ و ماهی و بوزینه و خوک و شتر وگاو وپلنگ وخر و فیل و مگس و پشه و گنجشک وکلاغ و زغن ومورچه و اسب و بز و میش و وزق وخرس وگرازا، تو‌رحیمی، تو‌کریمی، تو‌خبیری، تو‌بصیری، توعلیمی، توسلیمی، توخدایی زِ همه خلق جدایی تو انیس دل مایی، تو همان رازق محبوب قدیمی ولی افسوس که این بنده تو، بنده شرمنده تو، هر چه زنم داد، کنم ناله و فریاد، گلویم بکند باد، از این بنده مفلس نکنی یاد، نَسازی دل من شاد، به حرفم ندهی گوش که کردی تو مرا پاک فراموش، تو گویی نبود حرمت من پیش تو اندازه یک موش. من از دست تو پیوسته خورم جوش، پس از خوردن هر جوش شوم یکسَره مدهوش و شود حال من غَمزده مغشوش، که دارم همه شب زانوی غم بنده در آغوش، از این رو که پس از خدمت سی ساله که این بنده دل‌خسته شدم باز نشسته، همه جا راه به روی من مفلوک ببسته، ز چپ و راست طلبکار سمج از همه جانب به کمین من بیچاره نشسته، دل من سخت شکسته، که پس انداز ندارم، نه پس انداز ندارم که دو تا «غاز» ندارم، زِ پِی پختن دمپُختک و آش و کته من گاز ندارم، غرض این بنده در این شهر دلی باز ندارم، ز پی گفتن درد دل خود همدم هم راز ندارم، تو هم ای خالق من، رازق من، دکتر من، حاذق من، هیچ نگویی که در این شهر پر از وِلوِله و غُلغُله، این شهر گرانی که بود سیب زمینی گرانتر ز طلا، نبود هیچ کسی فکرکسی نیست یکی حامی فریاد رسی، بندهِ، مَن با همه بیکاری‌ و بیماری و صد گونه گرفتاری و بی پولی و سختی چه کنم؟ با زن فرزند چه خاکی بر سرخرجی روزانه بریزم زکجا آورد این پول کلان را که دهم دست حسین و حسن و احمد و حاجی تقی و مشهدی عباس و حبیب و رجب وحاجی نبی یا دِگَری یا ز کجا آورم این پول، زِ بازار خَرَم فَرش و مِس و کاسه و تَشت و لگن و قند و قماش وشکر و نفت و برنج و کُلَه و پیرهن و روسری و چادر و جوراب و کت وکفش و قبا را؟ کِردِگارا تو خداوند جهانی، به یقین واقف اسرار نهانی، همه جا حامی هر پیرو جوانی، تو همانی که توانی دو جهان را به یکی قوطی کبریت چِپانی، تو توانی دل ما شاد کنی، خانة ما از کَرَم آباد کنی، خاطر ما را زِ غَم آزاد کنی، بر همه کس خانه دهی، بی چَک و بی چانه دهی، قُدرتَت هست که آنرا بدهی یا ندهی، پول فراوان بدهی قند و قماش و شکر و نان بدهی، هم سرو سامان بدهی، آنچه که خواهد دل ما آن بدهی، تا بتوانیم فراهم بنماییم همه قوت و غذا تا بِدر آریم شکم را زِ عزا، خوب بپوشیم و بنوشیم و بجوشیم و بکوشیم که تا بر دگران فخر فروشیم و نباشیم از آن مردم بیچاره و آواره و بیکاره و درمانده و وامانده که محتاج به نان شب خویشند و پریشند، الهی تو بده ثروت بسیار به این بنده شرمنده که باغی بخرم در ونک وخانة زیبای قشنگی وسط باغ بسازم که در آنجا گل و گلخانه و استخر و وسایل، همه آماده شود، یک شَبه ترتیب همه کار در آن داده شود، «مثل کسانی که به ناگاه در این شهر رسیدند به پول و پَله وباغ و حشم، صاحب املاک فراوان شده، دارای زَر و سیم و مقام و خدم و حشمت بسیار شدند...» مَرا نیز تو از هیچ رسان بر همه چیز؛ ای لَقا، قادر مطلق ولی این را به حضور تو کنم عرض، که این عرض بر این بنده بود فرض، که بر عکس روال دِگران بنده در این دار فنا مال حلال از تو همی خواهم و خواهم که ببخشی زِ کَرَم پول «حلالی» که رَوَم سوی اروپا پِیِ تفریح به میلان و رُم ولندن و پاریس و کپنهاک و پوداسپت و رتردام و مونیخ و وین و لیسبُن و هامبورگ و ژِنِو، تا سر فرصت بخورم آب و هوا را ...
----------------------------------------------------------

«این  صدای  تپش  قلبم  نیست

درحسینهء دل سینه زنی ست»

     و این بحر طویل است...

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

 

    >>>>شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست <<<<

- چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی-

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
 
یا علی مدد

 

موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 19:28 ] [ طه ]



دوستان، آمده ام باز، كه این دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبیح خداوند تبارك و تعالی كه غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است. رئوف است و كریم است، كبیر است و عظیم است، بصیر است و علیم است، نصیر است و نعیم است، قدیر است و قدیم است. خدایی كه بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح و روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، ز آفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و این ها پی آن داده كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و ز هر درد نجوشیم و تكبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بكوشیم كه تا از دل و جان شكر بگوییم عنایات خداوند مبین را.
آفریننده ی دانا و خداوند توانا و مهین خالق یكتا و بهین داور دادار، كزو گشته پدیدار، به دهر این همه آثار، چه دریا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار واگر ثابت و سیار. خدایی كه خبردار بود از همه اسرار، غنی باشد و غفار، شود مرحمتش یار، درین دار و در آن دار، به اخیار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدایی كه عطا كرده به هر مرغ پر و بال، به هر مار خط و خال، به هر شیر بر و یال، به هر كار و به هر حال بود قبله ی آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه احوال از او سایه ی اقبال به فرق سر آن قوم كه پویند ره خیر و نكوكاری و دینداری و هشیاری و ایمان و صفا و كرم و صدق و یقین را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشد كرم ایزد بخشنده به هر بنده شكیبایی و تدبیر و توانایی و بینایی و دانایی بسیار كه با پیروی از عقل ره راست بپوییم و ز هر قصه ی شیرین و حدیث نمكین پند بگیریم و نصیحت بپذیریم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكیمانه در این دار جهان عمر سرآریم كه از كرده ی خود شرم نداریم و ره بد نسپاریم و به درگاه خدا شكر گزاریم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدایت ز سر لطف و عنایت كه زما خلق ندارند شكایت، به از این نیست حكایت، به از این چیست درایت، كه ز حسن عمل ما به نهایت، همه كس راست رضایت، چه خداوند و چه مخلوق خداوند، به گیتی همه باشند ز ما راضی و خرسند و به توفیق الهی بتوانیم در این دار فنا زندگی سالم و بی دغدغه ای داشته باشیم و در آن دار بقا نیز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برین را.

موضوعات مرتبط: شعر
[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 19:23 ] [ طه ]
صاحب باغی که بد مرکب او ماده الاغی و زدانائی و خوش فکری مثل بود به شهرش ،چو به بستان خود آمدصحنه ای دید که از دیدن آن از سر او هوش پرید و چه غم و رنجی ازآن صحنه کشید، چونکه بدیدش که یکی سید و یک صوفی و یک آدم عامی نشستند به دلکامی به یک گوشه آن باغ و بچیدند بسی میوه خوشمزه و مشغول به لنبندن آنند.با خودش گفت که هرگز نتواند که به تنهائی از این باغ براند سه نفر مفت خور گنده شکم را، یادش آمدبه روشهای فرنگی که بود عین زرنگی که بیاندازدش مابین سه تن تفرقه چندی و شود حاکم و محکوم نماید سه نفر را.
او نخست رفت سوی آدم عامی گفت:ای ابله نادان و پریشان ،گر خورند آن دو نفر میوه ناقابل باغم وزنند ماده الاغم و برانند مرا از در باغم مهم نیست و خیالی بدلم نیست، چونکه این صوفی و سید همگی اهل کمالند وهمه شهره عامند و شریفند و چنینند و چنانند،چه کسی گفته به تو وارد این باغ شوی زود برون شو. سید و صوفی از این حرف بشوق آمده ، با مرد کنار آمده ، یکباره بجستند وببستند،سر مردک عامی بشکستند ومر اورا ز در باغ برونش بفکندند وبکردند غم خویش سبک را.
صاحب باغ سپس کفت به آن صوفی نا صاف،ان مردک حراف،که این سید اگرخورداز آن میوه باغم خبری نیست،ودر من اثری نیست، چو او باشد از اولاد پیمبر،برِ ما بود او سید و سرور،بهره ای که من ازاین باغ چشیدم،و از بابت آن رنج کشیدم،خمس آن باشد از اولاد پیمبر،همو که بود ش تاج به این سر، به چه حقی تو از این میوه چشیدی ،تو که رنجی برایش نکشیدی. سید از صحبت این مرد به وجد آمده،بامرد کنار آمده،با چوب و چماق آمده،بستند و شکستند سر صوفی بیچاره ، نمودند لباس و کله اش پاره،بکردند برون از در باغش،شکستند همه پا و کمر را.
صاحب باغ سپس نعره زنان، همچو یکی شیر ژیان، رو به سوی سید اولاد پیمبر بنمودش، مشت بر سینه و برکله حوالت بنمودش،گفت:باید که تو باشی به کردارو به پندارهمه االگوی رفتار،چرا گشتی به این دام گرفتار،که اینک بشوی خوار و بسوی مرد یورش بردبسویش و گریبان بدریدش به سوی خارج آن باغ کشیدش الغرض تفرقه انداخت میان سه نفر،با زدن توپ وتشر،شاهد مقصود به آغوش کشید،یکنفری راند زباغ آن سه نفر را.

--------------------------------------------

رفته بودم به سوی میکده تا وارهم از درد و شود سرخ رُخ زرد، که ناگاه ‹‹ ملائک در میخانه زدندی›› وزآن حالت مخصوص همه را بپراندی و بگفتند که ای جملۀ مستان و ای جمع خموشان بگویید چرا روی به میخانه نمودید ؟ و برای چه به این گوشه غُنودید؟ ،بگویید همۀ چون و چرا را.
ما بگفتیم که ای خیل مَلَک فارغ از هر دوز و كلك وه که قدم رنجه نمودید سوی این کُرۀ خاک وچه خوش روی به میخانه نمودید ، در آیید و به نزدیک بیایید که داریم بسی قصّۀ پر غصّه شما را.
ما که جمعیم به میخانه نه مستیم و نه دیوانه و داریم یکی درد نهانی که نه هرگز بتوانید بدانید که آن چيست ویا درد چه باشد و مرض چیست ؟ وچه دردی است به دل از غم این دوره که بنمود خلایق همه آواره و بیچاره و درگیر هزاران مرض و درد و بلا را.
ما چه گوییم ز بیکاری و درماندگی قشر جوانان و عزیزان جگر گوشۀ امان چون که روانند همه سوی خیابان وندانند چرا گشته روان سوی خیابان و چرا خسته و درمانده بباید گذرانند چنین زندگی بی هدف بی سر و پا را.

یا چه گوییم ز ذبح شرف و عزت انسانی ما بی خبران از گذر دور و زمان در ره آن اهرمن گَرد و آن عامل هر درد ، نموده است رخ پیر و جوان زرد و زده تیشه به آن ریشۀ همت وکِشته ست به ِدل دانه نفرت و روانند به این سوی و به آن سوی و به هر کوچه و هر کوی بسی نشئه و یک عدۀ مخمور وریزند به پایش شرف و معرفت و دین و خدا را .
یا بگوییم ز دامی که نمودند به پا برسر راه همۀ دختر کان تا که کشانند سوی ورطۀ بد نامی و مرداب بلا جان وتنش را و کند عرضه بدن را و فروشد تن خود را ثمَنِ بَخس به مردان هوسباز و دغلباز ویک جانور بی سرو پا را.

يا كه گویيم زخيل فقرایي كه ماندند به شام شب ودرگير هزاران مرض وتب وندارند براي خود و فرزند و كسان خانه و جایي ونه نفتي به چراغي ونه فرشي به اتاقي و نه يك كفش به پایي ونه سقفي به اتاقي ونه حتي خبر از وعدۀ ناني و ماندند گرفتار و عزادار وندارند دگر تاب و توان ،قدرت و نا را.
چون که آگاه شدند خیل مَلَک فارغ از هر دوز وكلك قصۀ پر غصۀ یاران ، شدند واله و حیران و نمودند بسی گريه به حال دل غمدیدۀ آن جمع بلادیده و آنگاه نوازش بنمودند و پر و بال به روی سر و دست و بدن جمله یاران بکشیدند و برفتند برون از در میخانه و پرواز نمودند سوی عرش که تا عرضه کنند قصۀپر غصۀ امان بهر خدا را.
__________________
گرچه جاويدم ولي يك روز فاني مي شوم**راهی ديدار آن دلدار جاني مي شوم
آنچه مي ماند زمن ديوان اشعارم بُوَد** دفتر گوياي احساسات و افكارم بُوَد


اشعار بيشتر درآوای خیال /سفارش کتاب گلستان جاوید

 

 





موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ] [ 19:22 ] [ طه ]
دکتری گفت که یکروز به دانشکده طب سر تشریح یکی

جمجمه استاد بپرسید ز شاگرد که:این جمجمه از کیست؟

چو شاگرد بیامد جلو وجمجمه را کرد بسی زیر وزبر

گفت: از آنجا که بسی چانه این جمجمه لق است گمانم

که ز یک مشت زنی بوده که از بس که سر مشت زنی

مشت به زیر دهنش خورده چک و چانه او لق شده و

محکمی مشت حریفان شل و ول کرده چنین چانه او را.

گفت استاد که هر چندچک و چانه این جمجمه لق است

ولی صاحب آن مشت زن و بوکسور اگر بود چک و

چانه او در عوض اینکه شل و ول بشود در اثر ورزش

بسیار بسی محکم و ستوار همی گشت.

در این بین به یک مرتبه شاگرد دگر خواست ز استاد

خودش اذن و بیامد

جلو و جمجمه را کرد بسی وارسی و گفت: گمانم که

بود صاحب این جمجمه یک کاسب بازار و ز بس

در سر هر چیز زده چانه چنین چانه او لق شده.

استاد بدو گفت که هر چند که از چانه زدن چانه

اشخاص بسی لق شود اما نه بدین قدر ملقلق که شل و ول

بکند چانه آن عربده جو را. گشت شاگرد روان در

سر جای خود و شاگرد دگر جست و گرفت اذن و بیامد

جلو و جمجمه را پیش کشید و به سر و صورت وشکل

و پک و پوزش نظری کرد و سپس گفت که این جمجمه

بی شک تعلق به زنی داشته وین لق شدن چانه از آن است

که هی از سر شب تا به سحر یا ز سحر تا سر شب

ور زده با خاله و خانباجی و نفرین بنموده است به پشت

سر هم شوهر خود را که برای چه مرتب ندهد خرجی و

هی خرج قر ورخت و لبا سش نکند یا که چرا از سر

او وانکند شر هوو را.!

ابوالقاسم حالت"

----------------------------------

این بحر طویل را از کتاب"بحر طویل های هدهد میرزا" آورده ام که نوشته مرحوم

"ابولقاسم حالت" شاعر معاصر ایران است
  

 
  

آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره دچار تعجب شد وحیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی"

-----------------------------------------------------------------------

يکي از جمله تجار که مي بود ز سر دسته فجار و به جديت بسيار پي درهم و دينار زدي دست به هر کار و شدي با همه کس يار ، پي آن که به صد حقه و بامبول پس انداز کند پول ، گر از جوع همي مرد ، غذا سير نمي خورد و توي کيسه خود دست نمي برد و همين داشت اهميت بسيار به نزدش که به هر کار پي صرفه خود باشد و ريزد به هم اندر پي يک غاز زمين را و زمان را .

داشت اين تاجر ممسک پسري ، کره خري چون پدر خويش ز حد بيش فرومايه و دون طينت و طماع ، خودش سخت گرفتار به دون طبعي و پستي ، پدرش نيز همي کرد زبان تيز و به يک لحن دلاويز همي داد بدو پند چو مردان خردمند که : « فرزند ! مده پول خودت را به هدر ، ثروت اگر رفت ز دست تو بدر ، وضع تو افتد به خطر ، زين جهت اي جان پدر در عوض علم و هنر سيم بدست آور و زر تا به برِ نوع بشر معتبر آيي به نظر ، مفت کني يار و هوادار خود و ياور خود اهل جهان را . »

پسرک نيز به هر حال پي حرف پدر بود و از او نيز بَتَر بود بدان گونه که يک روز عرق از پک و از پوزه او گشته سرازير و برافروخته رخسار وي از رنج و تعب ، سخت کف آورده به لب ، گشته چنان مير غضب سرخ رخش ، داغ شده پاک مخش ، رفت به پيش پدر و کرد به رويش نظر و گفت : « پدر مژده بده چونکه من امروز چو فارغ شدم از کارم و رفتم که نشينم به اتوبوس و بيايم طرف خانه خود ، فکر نوي در سرم افتاد و همان دم عملي کردمش آن فکر هم اين بود که من در عوض اينکه روم توي اتوبوس نشينم ، همه جا تا به درِ خانه به دنبال اتوبوس دويدم به شتابي که سر موقعِ هر روز رسيدم درِ خانه . کنون بيست تومن صرفه من گشته از اين راه و به دلخواه پي مصرف کار دگري مي نهم آنرا !!! »

پدر از آن پسر حرف شنو چون بشنيد اين سخنان ، خنده زنان گشت و چو گل وا شد و بشکفت و بدو گفت که: « اي جان من اين کار که کردي تو بسي کار بزرگي است ، بسي فکر تو عاليست . اگر چند که هوش تو زياد است ولي ساده و ناپخته و کم تجربه هستي ، مثلاً در عوض اينکه به همراه اتوبوس دوي ، خسته شوي در تعب افتي ز پي بيست تومن ، خوبتر آن بود که اندر پي تاکسي بدوي تا که از اين ره تو بسي سود بري ، حال ، گذشته است ، ولي بعد پي منفعت بيشتري در تعب افکن تن و جان را ! »
  
يکي از جمله تجار که مي بود ز سر دسته فجار و به جديت بسيار پي درهم و دينار زدي دست به هر کار و شدي با همه کس يار ، پي آن که به صد حقه و بامبول پس انداز کند پول ، گر از جوع همي مرد ، غذا سير نمي خورد و توي کيسه خود دست نمي برد و همين داشت اهميت بسيار به نزدش که به هر کار پي صرفه خود باشد و ريزد به هم اندر پي يک غاز زمين را و زمان را .

داشت اين تاجر ممسک پسري ، کره خري چون پدر خويش ز حد بيش فرومايه و دون طينت و طماع ، خودش سخت گرفتار به دون طبعي و پستي ، پدرش نيز همي کرد زبان تيز و به يک لحن دلاويز همي داد بدو پند چو مردان خردمند که : « فرزند ! مده پول خودت را به هدر ، ثروت اگر رفت ز دست تو بدر ، وضع تو افتد به خطر ، زين جهت اي جان پدر در عوض علم و هنر سيم بدست آور و زر تا به برِ نوع بشر معتبر آيي به نظر ، مفت کني يار و هوادار خود و ياور خود اهل جهان را . »

پسرک نيز به هر حال پي حرف پدر بود و از او نيز بَتَر بود بدان گونه که يک روز عرق از پک و از پوزه او گشته سرازير و برافروخته رخسار وي از رنج و تعب ، سخت کف آورده به لب ، گشته چنان مير غضب سرخ رخش ، داغ شده پاک مخش ، رفت به پيش پدر و کرد به رويش نظر و گفت : « پدر مژده بده چونکه من امروز چو فارغ شدم از کارم و رفتم که نشينم به اتوبوس و بيايم طرف خانه خود ، فکر نوي در سرم افتاد و همان دم عملي کردمش آن فکر هم اين بود که من در عوض اينکه روم توي اتوبوس نشينم ، همه جا تا به درِ خانه به دنبال اتوبوس دويدم به شتابي که سر موقعِ هر روز رسيدم درِ خانه . کنون بيست تومن صرفه من گشته از اين راه و به دلخواه پي مصرف کار دگري مي نهم آنرا !!! »

پدر از آن پسر حرف شنو چون بشنيد اين سخنان ، خنده زنان گشت و چو گل وا شد و بشکفت و بدو گفت که: « اي جان من اين کار که کردي تو بسي کار بزرگي است ، بسي فکر تو عاليست . اگر چند که هوش تو زياد است ولي ساده و ناپخته و کم تجربه هستي ، مثلاً در عوض اينکه به همراه اتوبوس دوي ، خسته شوي در تعب افتي ز پي بيست تومن ، خوبتر آن بود که اندر پي تاکسي بدوي تا که از اين ره تو بسي سود بري ، حال ، گذشته است ، ولي بعد پي منفعت بيشتري در تعب افکن تن و جان را ! »
  

این
  


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 22:18 ] [ طه ]
فرشته بی بال
بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت ز پیش در خود به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را.
بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است؟ بگو علت آن چیست که حق بال نکرده است عطا کلفت مارا؟
مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند طرح و از دلو جان شیفته اش صیغه کند بهر خود آن مه لقا را
زین سبب گفت بدان بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را.

موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه سیزدهم آذر 1389 ] [ 8:51 ] [ طه ]
بحر طویلی از ابوالقاسم حالت:

"آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی" [۲].

[] بحر طویل از سید ابوالقاسم نباتی

منبع چشمه هر کلمه که جاری شود از نطق و بیان، کام زبان، اسم خداوند عظیم است که از لطف کرم داده به هر نوع بشر عقل و هنر قوت ادراک، دو ابرو دو گوش و دو بصر عارض مانند قمر سرو قد موی کمر کاسه سرمد نظر هوش و برد دوش و بنا گوش و لب نوش و خط عنبر ریحان دو صف لشگر مژگان، دهان پسته خندان ز لب لعل بدخشان ز صنعش شده منظوم چنان گوهر دندان که یکی پیش خردمند بود به هزاران درو مرجان. عجب گردن مینا وقد قامت رعنا وخط طره گیسو وگره در گره زلف معنبر که فزون است به رنگ از شب یلدا وزهی خالق یکتا که از آن است هویدا همه اشیاء جمیع همه لولو لالا یاقوت و عقیق یمن و لعل بدخشان چه در دشت و بیابان چه در بحر عیان،گوهرشان همه لولو شهوار کسی کو که تماشا بکند حکمت اسرار خدا را، لا مکانی ست که موجود شد ازامر وی این گنبد دوار و نه افلاک و مه ومهر پر انوار و بروج و قمر و شمس که باشند: گهی تند و گهی کند و گهی گرم و گهی سرد و گهی و روز فزون است گهی شب آیا چنان خالق بی مثل و نظیر است که از قدرت خود خلق نمود این دو جهان را چه دنیا و چه عقبا وچه جن وبشر و آدم و حوا چه جبریل،چه میکائیل و عیسی ،چه موسی که کرم کرد ز لطفش به یکی محیی اموات به یک نور تجلا و دگر معجز ثعبان از آن است همه چرخ معلا وسماوات و حجابات مقامات و کرامات چه لاهوت و چه ناسوت ، در این جا شده مبهوت جمیع رسل و آدمی و جن و پری گبر و مسلمان ودگر حوری و غلمان قلم کردم. اگر بود در این عرصه مرا محرم رازی که نگفتی به کسی سرّ نهانم به نشینیم به هم هر دو به کف ساغر مینا به طرب، رقص کنان گفتن این سرّ خفا را.من بیچاره چه سان شرح حمد و ثنایش نهان است رسد بر همه جا ابر عطایش قادر و واحد یکتا ست که از نقش بدیعش شده ظاهر ز سر خاک و انهار و چه اشجار و چه اظهار چه احجار چه کهسار چه اثمار لذیذ و چه گل و سنبل و طرف چمن و غلغل و دگر چه چه بلبل، که ز عشق گل وگلشن شده سرمست و غزل خوان و گهی ناله و افغان و گهی واله و حیران بیا ای دل نادان برو سوی گلستان نطر کن به درختان و به مرغان خوش الحان و ببین حالت ایشان ، تو در فصل بهاران . بشرطی که زنی باده ریحان به یک یار موافق که بود همدم صادق نه چو یاران منافق که زند با تو شراب و به زند سنگ به جامت ز کرم شد سر مطلب چو گذشتی به گلستان ، بگشا دیده بینا و نگه کن به سر برگ درختان که هر یک به چه سان آمده در وجد و سماع راز و نیاز دل خود را به صد الحاح و تضرع به نسیم سحر خوش خبر نامه بر عاشق مهجور عیان کرده، بگوید که:ای باد صبا، بهر خدا، عرضه ما را به رسان در بر آن دلبر عاشق کش بیرحم بگو :ای بت خونخوار ، جفا کار دل آزار، که با جور خزان دیده همین بهر وصال تو ستمگر به صد امید به این وادی پر خوف خطر روی نهادیم که دیگر نکنی این همه بیداد.

در وصف حضرت عباس:

چون خدا داد به ام البنین آن شاه زنان زیب جهان نور عیان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب فرع و سبب عین و ادب از علی شیر خدا حیدر صفدر ولی حضرت داور وصی نفس پیمبر صاحب تیغ دو پیکر فاتح قلعه خیبر قاتل لشکر کافر ناظم نظم دو کشور علی والی اعلی عالم مسجد اقصی مرشد کامل و دانا به همه مردم دنیا با وفا عین صفا یک پسری سیم و زری چون گهری گل پسری چون قمری

پرثمری پس علی آمد و بنشست و بفرمود به ام البنین ای مادر عباس به کاری که خدا خواست رضا باش تو بیاور ز محبت زره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان تر م را پسر م را گهر م را مه تابان قمرم را شجر پر ثمر م را تا بچینم گلی از باغ وصالش به جهان نیست مثالش همه عالم به خیالش نرسد کس به وفایش بخصالش ببرش بردن و بگرفت بدامان بنهادش غمی از دل بزدایش بزد بوسه بلع لب فرزند عزیز ش بدو ابروی هلالش بدو چشمان عزیزش بدو بازوی رشیدش به گل روی جمالش و در اشک چو سیلاب روان کرد دو بنالید و بزارید و بگریید که ام البنین گفت که ای شاه سرافراز چرا می کنی آواز بگو مطلب این راز مگر عیبی و نقصی به دو دست پسر م هست که نالید ی و گرئیدی و رنجیدی فرمود نه و الله نبود عیب و عیوبی به دو دست پسر م نیست کسی برتر و بهتر ز عزیز دل حیدر که بود میر غضنفر
بود این مطلع دیگر که بیاد آمده
ما را ز کجا دشت بلا را آن زمانی که به صحرای بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسینم رود و غیرت عباس بجوش آید و به صف معرکه چون شیر غضبناک زند بر صف آن فرقه بیباک به آن مردم سفّاک بر آن لشکر بیباک به طرّاری و چالاک که از خون لعینان دغا روی زمین را کند او رنگ بسی می کند او جنگ به آن فرقه دل سنگ بیاید لب دریا کند از آب تمنا کفی از آب بگیرد ببرد نزد دهان تا به خیال لب عطشان حسین آید و زان آب ننوشد بخروشد و برون آید از آن آب لبش تشنه و بیتاب ببین شرم و حیا مهر و وفا را لشکر کافر خونخوار در آن بادیه بسیار به شمشیر جفا کار به یک بار بگیرند و ببندند سر راه یکسره به میر علمدار و یکی ظالمی از کینه ز جا می جهد از راه کمین می برد از سرور دین دست یسارش می کند باز به دست دگرش چنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ یکی ظالم دیگر ز کمینگاه غضنفر بدر آید سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فر زمان میر دلاور پسر ساقی کوثر بدم نیزه و خنجر بره دوست دو دستش زمی روی الستش شود او سر خوش صهبا زمی خالق یکتا همه از عشق تو لا صفت آن شه والا قمر هاشمیان حضرت عباس دل آرا که
بود باب حوائج به همه درد علاج است و همه کار رواج 


موضوعات مرتبط: شعر
[ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ] [ 11:29 ] [ طه ]

بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری(ع)

                                  مرحوم نادعلی سدهی ((خرم)) اصفهانی

باز از آتش هجران فلک افروخت شرر بر دل و جانم، که از آن کینه ی دیرینه ی او سوخت روانم، زغم و محنت اندوه و الم کرده ذلیلم، گوشه ی کلبه ی احزان بنمود است علیلم، آنچنانی که به زنجیر غم و غصّه، اسیرم ،نه امید است به بهبودی و نه آنکه بمیرم، نه تحمل که ز هجران بکنم صبر و شکیبی، نه انیسی نه دوایی نه غذایی نه طبیبی، نه کسی یار و مددکار و پرستار و حبیبی، هم بود واقعه ی کرببلا امر عجیبی، ز سفر کردن سلطان مدینه، به سوی کوفه به مهمانی آن فرقه ی کینه، که به همراه به برد او همه ی اهل حجرم زینب و کلثوم و سکینه، تن تب دار بود فاطمه ی بی کس و مضطر به مدینه، همه دم در ره او چشم امیدی که رسد نامه و یا قاصدی از کوی پدر، یا شنود او ز صبا بوی خوش کرببلا را.

*    *    *

بود در شهر مدینه، زحسین آن شه بی یار، همان دختر غم دیده ی تبدار و الم دیده و رنجیده و بیمار، به هجران و غم و غصّه گرفتار، که بدنام نکویش زوفا فاطمه و بود شب و روز به صد واهمه و داشت به لب نوحه کنان زمزمه و ناله بر آورد زدل کرد فغان سر به فراق و غم هجران پدر ، بهر غریبی خود و دوری روی علی اکبر، به خراشید رخ و سینه و دل گشت در آذر، همه شب از غم زینب، به فغان بود و به هر سو به تأسف نگران بود و ز امواج الم خسته و بی تاب و توان بود و چه بر عارضش از دیده ز خوناب جگر اشک فشان بود و به هر صبح و مسا کرد دعا، بر در درگاه خدا، راز و نیازش به تضرع ز در صدق و صفا، از ره تسلیم و رضا، شد ز دل غمزده ی او به ملا، ولد زبان داشت همی بار کریما احدا یا صمدا آگهی از درد دل خسته ی من بین چه غریبان به وطن، از ستم و کینۀ این چرخ کهن، دور ز احبا ب و عزیزانم و هم خسته و نالانم و با دیده ی گریانم و بین حال پریشانم و این رنج فراوانم و دارم به سفر، همچو پدر، نور بصر، روح روان، راحت جان، تاج سرم، در ره او منتظرم ، نیز از او بی خبرم، هر دمی اندر شررم، زآنکه چه آید بسرم، از تو تمنا و تقاضای من آنست، که زغربت به وطن شاد و سلامت به سوی من برسانی غربا را.

*    *    *

روزی آن نوگل گلزار رسول ثقلین، فاطمه ی طاهره را راجت جان نور دوعین، میوه ی قلب علی و نور دو چشمان حسین، با غم و اندوه والم ساخت ز مژگان گهر بار قلم، نامه ی از خون جگر کرد رقم، داد به دست عرب آن فخر عجم، گفت سوی کرببلا گر گذر افتاد تو را و نگری بیکس و مظلوم حسین(ع)باب مرا وز برای دل من خاطر من بهر خدا، حق مرا سازد ادا، از نظر مهر و فا، باری تو از جانب من، بوسه بن خاک رهش را و زیارت بنما روی مهش را و ببین امن و امان خیمه گهش را وصف آراسته بنگر سپهش را و به تعجیل مر این نامه بدستش برسانی، به یسارش تو موّدب بنگر تازه جوانی، که مرا هست همان قوّه دل نور بصر راحت جانی، زادب دست و را بوس و سلامش برسانو سپس از جانب من بوسه بزن صورت زیبای هما ماه لقا را.

*    *    *

عرب از راه حقیقت، سوی بستان شریعت، قدم از عشق و محبت، به دوصد شوق همی زد، که به صحرای بلا آمد و در خدمت ارباب وفا آمد و در محضر شاه شهدا آمد و بنمود تماشای گلستان شهیدان و جوانان بنی هاشم در خون شده غلطان و حسین بیکس و تنها و غریبست، به میدان و بزد بوسه زمین ادب از شوق وشعف، داشت همان نامه ی آشفته به کف، خدمت آن پور شهنشاه نجف، باادب او داد بمانند صحف، برگل بستان امامت، شاف روز قیامت، ثمر باغ هدایت، گهر بحر شرافت، دُر دریای سعادت، شمع ایوان ولایت، شه اقلیم شهادت، منبع جود و سخاوت، شیر میدان شجاعت، معدن لطف و کرامت، مایه ی رحمت امت، سبط پیغمبر اکرام، سید و سرور عالم، باعث محنت و ماتم، سبب شور محرّم، گشته بی مونس و همدم، که زده تکیه ابر نیزه در ان معرکه ی پرخطر و فرقه ی اعداء همه صف در صف و آماده جنگند و جدالند، پس از این منظره افزود غمش ب غم و با ناله شد او هم دم و یاد از سخن فاطمه اش آمد بنمود به اطراف حسین هرچه نظر با دل پرحسرت و بادیده تر، نیست از آن تازه جوان هیچ اثر، حال چه رو فاش بگیرد ز شهنشاه خبرف مات و مبهوت شد از فکرت و در جیب فرو برد سر از حیرت و شد خون به دل از حسرت و بگزید لب از عبرت و در ورطه غم غوطه ور افتاد، اباء خطر ناشاد و در غم برخش بازشدی، مات ازاین راز شدی، گفت که فریاد ز دستت فلکاء از چه روا داشته ایی بر پسر فاطمه بی واهمه در دشت بلا، این همه جور و جفا، امر بفرمایش صغرا نرسیدم، گل مقصود نچیدم، آنچه فرمود ندیدم، هرچه اطراف نظر کردم وغم خودرم و پی بردم و اصلا اثری نیست ز مقصود و ز منظور من آن کعبه ی دل، سرو روان، تازه جوان، راحت جان، اکبر گل چهره چراغ حرم محترم آل عبارا.

*    *    *

شه دین گفت به آن شخص عرب، از چه سبب، می بری این گونه تعجب فاش گو نیست تعجب، آنچه خواهی به طلب خودکه بدانم به چه حالی تو و اندر چه خیالی تو و افزوده ملالی تو و در فکر سؤالی نو و چون شرح دهم ن غم خود را به ملا، حال در این دشت بلا، از ره بیداد و جفا، یکه و تنها شده ام، نیست کسی دادرسی و بدلم هست غم و غصّه بسی و نبود هیچ به آمال جهانم هوسی و نکنم فاش و نگویم به کسی آنکه نمانده نفسی و زعطش سوخته جانم، به فلک رفته فغانم، غم ناشاد جوانم، علی اکبر زده آذر به همه جسمم و جانم، اندر این وادی پر خوف و خطر، بیکس و مضطر شده ام، بر ده غم داغ علی اکبر ناشاد قرارم، که به این زندگی تلخ تر از زهر دگر میل ندارم، وقت آنست که برخاک بلا، از ستم قوم دغا، تشنه جگر من ز وفا، از ره تسلیم و رضا، بهر خدا جان بسپارم، به همین نامه که از دختر مظلومه ی غم دیده ام آوردی و صدغصّه ابر غّه دیرین بفزودی و مرا یاد از آن دختر بیمار نمودی و رک خون زد و چشمم بگشودی و همان طاقت و صبرم بربودی، چکنم والفساء حال مرا وقت نماندهکه جوابی بدهم نامه ی آن بلبل بی برگ و نوا را.

*    *    *

غرض آن شاه سوی خیمه سوی خیمه روان گشت و به هر سو نگران گشت وز دل نغمه کنان گشت و گشودی ز وفا نامه و برپاشدی هنگامه و دل سوخت چو بنمود بیان فاطمه بنوشته که ای باب غریبتم، نبود صبر و شکیبم ،چه کنم ازغم هجران، که توبودی همه دم یار و حبیبم، من بیمار چه سازم به کجایی تو طبیبم، مشتعل شد بدو آتش تن تبدار و علیلم، یکی از آتش تب و آن دگر از آتش هجران، که بمیرم ز فراق همه یاران و عزیزان، شب و روزم به غم و غصّه گرفتار، در این شهر و وطن بی کس و بی یار، نه کس در دل اظهار کنم ، روسوی دیوار کنم، ناله بسی زار کنم، تا که بسوزد شرر آه دل من همه ی ارض و سما را.

*    *    *

اولاً باد سلامم به تو ای باب گرامی، پس از آن باد به عمّویمن عباس سلامی و به اهل حرم محترمت از من مسکین چه دعایی چه سلامی به تمامی، خصوصاً به علی اکبر فرخندۀ نیکو سیر اینست پیامی، که مرا از نظر لطف خود انداخت ایی و زچه رو درعوض مهر و محبت زمنت ترک وفا ساخته ایی و دلم از آتش هجران و الم یکسره بداخته ای، ای برارد علی اکبر بنویس آنکه بدانم، علی اصغر به زبان آمده وتیر دعایم به نشان آمده و صحبتی از من به میان آمده جانا به خدا جان به لبم آمد و روزم شده چون شب، زغم دوری زینب، نبود طاقت دیگر تو بیا جان برادر، زوفا جانب خواهر، نسظر از لطف بفرما، ببرم خدمت بابا، دل من کن تو تسلا و ببین حالت صغراف که من هر چند اسیر تب و بیمار دشم لیک امید است خدا را که ملاقات نمایم بدو صد ذوق وشعف، چهره زیبای دلارای شمارا.

*    *    *

به همین آرزو صغراء به مدینه، ز فراق پدرش کرد تحمّل، همه روز و شب و سوز و تب او می شدی افزون و به امید وصال پدرش بود چو مجنون و زدیدار نکویش شده محروم به بستر به فتاده است وبه تشویش از آن عاقبت شوم وز اندوه فراوان چو در کلبه ی احزان دشه مغموم و به بیهوشی و مدهوشی او نیست چه معلومکه ناگاه یکی ناله ی جانسوز، به آهنگ جگر سوز، به گوش آمد و هوش آمد و خون در همه اعضاش به جوش آمد و ز آن ناحیه او دل بخروش آمد و برخواست قد آراست و بنمود نظر از چپ و از راست، به چشمان کهربار، مجسم سر دیوار، بدید او به لب بام، یکی مرغ گرفتار، به غم با پر خونبار، نشسته زالم می کند او زمزمۀ زار، گهی سر به برد زیر پر و ناله ی جانسوز کند سر، گهی جانب صغرا نظرو دیده کندتر، به همین حال زند بال و پر و صیحه برآرد زجگر، وای حسین گشت شهید و همه عالم به عزایش شده مشغول و غمش سوخته است هردو جهان، جن وبشر را ملک را وفلک را و همه وحش بیابانی و آن راهب نصرانی و هم ماهی دریایی و هم آهوی صحرایی موران زمینی و خمصوصاً همه مرغان هوارا.

*    *    *

کرد صغرا اَلَم دیدۀ تب دارف نظر با دل پرخون و شرر بار، به آن مرغ وفادار، بفرمود به چشمان گهربار، چه داری خبر ای مرغ ورسی از سفر ای مرغ و نداری حذر ای مرغ و منم خونجگر ای مرغ به ره منتظر ای مرغ و مسافر به سفر دارم و چشمی سوی در دارم و دل پر زشرر دارم و بین دیده ی تر دارم و اصلانه خبر دارم و من را نبود هیچ گناهی و زجان من مظلومه ی غم دیده چه خواهی، که ندارم به جز اشک بصر و شعله آهی، همه دم چشم به در هستم و در را ه پدر منتظر استم، پدر من به سفر باشد و چشمم به رهش جانب در باشد و این چیست خبر از تو و آهت به دلم کرده اثر گو بخدا خون که باشد بپر و بال تو کاینگونه بود حال تو آشفتهو درهم ، که بپیچی به خود از غم، به خدا سوخته آهت جگر عالم و آدم، نه همین سوخته ای جان مرا همچو فلک از غم و هجران پدر فال بدی می زنی اکنون که ندارم به تنم تاب و توانی، سخنی گو که غم و غصّه ام از دل برهانی، آتش قلب من از آب تسلی بنشانی، تن تب دار دگر طاقت آزار نابشد، بی محابا خبر مرگ به بیمار سزاوار نباشد، نبدی بام دگر بهتر از این بام که رویش بنشینی و بنالی و نسازی دل من بیش از این خون که چه مجنون، شدم اکنو، دل من جانب هامون کشد و رخت من از خانه به بیرون کشد و گوشه ی صحرا بکنم جای تو عجب غلغله برپا بنمودی، به جهان شور فکندی، که چه ((خرّم))برساندی، ز یکی نکته هزاران به همه خلق جهان ماتم و رنج و الم و محنت مارا.

*    *    *    *    *


بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت رقیه خاتون ع

بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت  رقیه خاتون (ع)

                               مرحوم محمد حسین ((صغیر)) اصفهانی

باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در بدر از خانه و کاشانه مرا، داد زکین جغد صفت جای بویرانه مرا، تا که شوم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه  بی یار، شهید آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، بحکم پسر سعد جفا پیشه ی خونخوار، تن عبد بیمار، ببستند بزنجیر گران بار و به عنوان اسیر، بسوی شام ببرند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، زجفا فرقه ی مرتدّ، بفزودند به هر لحظه غمی بر عمشان، تازه نمودند زنو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تاکه بدانند به یک منزل ویرانه زکین منزلشان، وه که چه ویرانه ی بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز زبسیاری گرمانبد آسوده تن اطهرشان شب ز برودت نبدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاک غم اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طره ی اکبر، گهی افسوده و گریان همه از یاد شکر خنده ی اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند با فغان، همه دم روز و شب و صبح و مسارا.

*    *    *

دختری داشت شه دین، که رقیه بدیش نام، زبی مهری گردون، رخ بختش شده سیلی خور ایام، زهجر پدرش روز عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، زکعب نی وسیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام ز خونین جگری دربدری بی پدری تلخ و راکام، بشیرین سخنی گشت شبی گرم نوا نوحه سرا گفت که ای عمّه چه شد تاج سرم، کو پدرم؟ زینبش آورد بپاسخ که آیا نور دو چشمان ترم، باب کبارت بسفر رفته، که از فرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته پس آن طفل در آن گوشه ی ویرانه غریبانه بنالید و بزارید، چو بلبل بپریشانی احوال چو سنبل پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش زوفا پرده گشودی و ورا خواب ربودی، غم بیداریش از دل بزدودی و بدیدی که در آن واقعه خوش سایه ی اقبال بسر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای بد امان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان درد دل خویش و برآورد زدل شور و نوا را.

*    *    *

گفت کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو بسر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، زگل روی تو شد کلبه احزان، بصفا رشک چمن غیرت بستان، چه دهم شرح پدر جان، که ز خونخواری و بیرحمی عدوان، من غمدیده نالان، بدویدم به بیابان، بسر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت که ز شفقت بکنارم بنشاندی، بر خم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقت برهاندی، همه دم بودبد امان توام جای و در آغوش توام منزل و مأوای و کشیدی زوفادست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه برخ بهر تسلای دل مضطر من، پدر حال مگر از من غمدیده چه دیدی، که بیکبار دل از من ببریدی، زسرم پابکشیدی که نبودی و نه دیدی، چقدر شمر بزد بر رخ من  سیلی و بنمد زسیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت بسرم، بعد تو شد قوت من از خون جگر آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّه خونی جگرم، یا چه کند عابد بیمار، همان بیکس تبدار، که گردیده بزنجیر گرفتار و در این شهر غریبی نه و را هست طبیبی، نه دوایی نه غذایی نه به جز ناله ی شبگیر انیسش، نه بجز حلقه ی زنجیر جلیسش، غرض ان طفل بدامان پدر گرم نوا بود و زدرد دل خود نوحه سرا بود و همی کرد بیان شرح  جفا و ستم فرقه ی بی شرم و حیا را.

*    *    *

چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که بخواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیده ی خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعه ی خاب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی نه چراغی بهمان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، بهمان آتش غم سوخته پر مرغ روانش، بفلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید که ای عمّه دگر باب من زار کجا رفت، بیامد ز سفر باز چرا رفت، چه دید از من بی دل که ز من چهره نهان کرد، مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان بفلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، بخواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زار غمین را، عرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مر، دل افواج ملک کاست، زویرانه فغان تا بفلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر النساء را.

*    *    *

گشت بیدرا یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر گفتنش ای بدگهر این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید بدام تو اسیرند و بچشم تو حقیرند و باندوه قریبند و بویرانه مکینند، یکی طفل سه ساله ، که نهادی بدلش داغ چو لاله، بخیال پدر افتاده زافغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیدادو جفا، خواست زنو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، ردس شه تشنه فرستاد بویرانۀ غم خانه دوصد آه از آن گاه که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه بناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و ازگل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمنی، روشن از آن عرش برین، فت رقیه که آیا عمّه ی مضطر، من از این فرقه ی ابتر، طلب نان ن نمودمف به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، زغمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببوئید، بگفت از چه به خون روی تو گلگون شدهو موی تو پرخون شده آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، زغم از پابفتادی و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و زتن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّه ی جانسوز((صغیرا)) که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.

 


بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا ع

بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا (ع)

                                                    سهراب اسدی تویسرکانی

تاکه اولاد نبی (ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوه ی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، شت دلش پر زالم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همه جا عذر پذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشنده ی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بد اندیش و جفاکار، از این خیل ستم کار، از این کجروی و باطل بسیار، از ابن دسته ی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم ، بشود گر که سر از پیکر من در دره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در این باره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.

*    *    *

شد مصمّم که کند کاخ ستم، یکسره ویران و جهان کرده گلستان و ببخشد به تن مردم محروم توان و بزداید غم و اندوه از آن چهره ی خوبان جهان و بزند تیشه به آن ریشه ی اقوام پلیدی، که بود قوم یزیدی، و کند یکسره از جای همان نخل ستمکاری و آن جور و جفا کاری و آن خوی خطاکاری و بر پای بدارد همه جا بیرق الله و رساند همه جا بانگ دل انگیز و خوش و نغمه ی خوش صوت خدا در ره  احسان و کند مشعل توحید فروزان و کند جلوه ی حق جمله نمایان به جهان و علم کفر کند کن فیکون و بدهد شادی دوران به دل و دیده محزون و کند جمع همی یار و قشون ستم و جور براندازد از آن صحنه و مسدود نماید همه جا راه ستمکار و جفا پیشه و آن ظالم بد ذات که تکیه زده بر مسند و بر جای و برآن منصب پاینده که باشد به یقین حق چو او رهبر والاگهری، کو بود از نسل پیمبر، بود او زاده ی حیدر(ع)، بود او صاحب منبر، بود او دشمن کافر، بود او رهروداور، بود او شافع محشر، بستاند زعد و حق و کند پاک زنا پاک همان صحنه ی گیتی و همان عهد و زمان را.

                                            *    *    *

بر همین اصل فراخواند ز یاران و ز انصار، پس از رخصت دادار و جدا گشتن اغیار، به هفتاد و دو تن یار، چنین گفت: که ای لشکر بیدار، بیایید که در پیش بود کار، بیایید که در پیش بود کار، همان کار که باشد ره پیکار، بر آن دشمن غدّار، بر آن قوم ستمکار، برآن خیل زیانکار، به آن، دسته ی اغیار، پس از آن همه گفتار، شد آماده همه جان به کف و مانده به صف در صف پیکار و روان گشته از آنجا بسوی کرببلا، کرد در آن بادیه برپا، علم صدق و صفا، پرچم ایمان و وفا، بیرق احسان و سخا، رایت لاحول ولا، در پی فرمان خدا، خالق این ارض و سما، شافع فردای جزا، حاکم بر هردو سرا، دایره ی ملک بقا، تا که کند عهد خود این گونه وفا، آن مه والاگهر و آن شه حن و بشر و زاده ای زهرای بتول و شرف عالم امکان، که کند قائله را ختم اگر چه بدهد در ره این ایده ی خود هستی و جان را.

*    *    *

لیکن افسوس که از لشکر کفار، همان قوم دل آزار، همان فرقه ی اشرار، بر او راه ببستند و تنش از ستم و جور بخستند و دلش با سخن و حرف اباطیل شکستند و برآن مستند تزویر نشستند و همه رشته ی الفت بگستند و نرستند زچنگال هوی و هوس و خودسری و  خیره سری حیله و تزویر و ریا، مانده در آن راه خطا، کرده چنین عرصه بر او تنگ که یا جنگ و یا بیعت با لشکر کفار و بپوید ره تسلیم و رضا و نرود جانب مقصد، که اگر از هدف خود بشود دور، شود سخت پریشان دل و افسرده و آزرده و پژمرده و غمدیده و بیند ستم و جور در این راه بگیریم از او جمله امان را.

*    *    *

این سخن سخت بیامد به همان زاده ی زهرای بتول (ع) و گل بستان رسول (ص) و پسر شیر خدا، مظهر ایثار و سخا چشمه ی جوشان وفا، معدن ایمان و صفا، منبع انوار و ضیا، در بر آن قوم دغا، سخت برآشفت که ای قوم چه گویید، چرا راه صفا هیچ نپویید، گل باغ محبت زچه رو هیچ نبویید، بیایید و از این کرده ی باطل همگی دست بشویید، منم زاده ی زهرا، هر درج ولایت، صدف بحر سعادت، گل گلزار شهامت، اثر دامن عصمت، میوه ی نخل مروّت،  خوشه ی خرمن عزّت، علم و رایت حکمت، ولد مهد شجاعت، پسر دختر خوشنام پیمبر کنم، این حرف و سخن های شما را به یقین رد و بگویم سخن از دین خدایی که بیایید در این راه سرافرازی خود بیمه نمائید و چو مردان خدا در ره توحید و جداگشته از این راه کج و باطل و بنموده رها شیوه ی بیداد و زیان را.

*    *    *

الغرض این سخنان، در دل چون سنگ همان قوم جفا پیشه ی بی دین و همان خصم      خطاپیشه ی پرکین، اثری هیچ نکرد و نشدی رام حقیقت، ننهادی قدمی سوی طریقت، ره آزادگی از بند اسارت ره وارستگی از قید حقارت، ره شایستگی و راه سرافرازی و آن راه سعادت، شد از این واقعه غمگین شه والاگهر و راند پی قصد و هدف توسن تصمیم بایستاد چو کوهی به برخصم دغا، دشمن پرکین و جفا، رهرو آن راه خطا، تا که کند جنگ و ستیزی به ره دین خداوندی و بر پای بدارد علم صدق و صفا و شرف و مجد و بزرگی و پی دعوی این دعوت حق، شست زجان و سرو اموال خودش دست، شد آماده که کوبد به سر دشمن پر کینه، یکی ضربه جانانه و یا این که بپوید ره توفیق شهادت همه یاران خود آماده ی پیکار  زعباس علمدار همان یار وفادار علی اصغر شیر خوار علی اکبر غم خوار همان یار فداکار فرستاده به میدان وهمه از دم آن تیغ جفا پیشه گذاشتند و به معبود رسیدند و چنین بار پر از محنت .رنجی بکشیدند ونهال شرف و عزت ومردانگی از خود همان خیل فداکار بشد بهره و روجمله بکشتند همان قوم جفاکار همه تشنه لبان را . 

*    *    *

تا که آن میوه ی بستان رسالت، گل گلزار امامت، شرف نسل شهامت، چو چنین دید همان زاده ی حیدر(ع) زدل پر شرر خویش برآورد چنان ناله به درگاه همان خالق اکبر، که شدم یکه و تنها و ندارم دگر آن لشکر و یاور، شده آن لحظه دهم سر، به ره دین تو ای قائد سرور، که کنم عهد خود این گونه وفا رفت در این حال سوی صحنه ی پیگار و چنین گفت که ای قوم ستمکار، من از آل رسولم، ثمر باغ بتولم، ننمودید قبولم، به ره جد کیانم بنهادم قدمی از پی ترویج شئونات خدایی، منم اولاد علی و آنقدر جنگ کنم تا که کنم زنده همان یاد علی را به صف خیبر و در جنگ حنین واحد و ضربه ی من هست نشانی زهمان ضربه ی پرشور علی و شرف نسل بنی هاشم و گفتا چو چنین ورد سخن یک تنه زد بر صف کفار، بر آن دشمن غدّار، که ناگاه بدین آتش خشم و غضب دشمن خون خوار، از آن خیمه ابرار، بلند است ورود جانب افلاک از آن شعله و برپاست از آن ضجه ی اطفال بشد سست قد و قامت او از غم ایام و از این جور و ستم، تیر جفا بر تن او جای گرفت و تن او سخت بشد ریش و پر از زخم زتیر غضب دشمن غدّار و زکف داد همه تاب و توان را.

*    *    *

شمر ملعون چو چنین دید که افتاد زپا نخل تنومند امامت، گهر تاج ولایت ، نقطه ی دایره عزت و شوکت، به خودش داد چنین جرأت و بنمود جسارت، که رود جانب آن سرور خوبان و کند با همه ی خشم و قساوت، سرپاکش زتن و پر ز جراحات جدا و بدهد خاتمه این جنگ و برد اهل و عیالش به اسیری و خرد ننگ به خود تا ابد الدهر و نصیبش بشود لعن و شود طعن فراوان به همان ظالم بی دین و به هر گوشه و هرجای به زشتی و به بدکاری او بازنمایند زبان را.

*    *    *

پس از این واقعه آن زینب غمدیده و محزون، که شده غصّه و اندوه وی افزون شده خسته و دل خون و پریشان، زغم داغ همه سخت بنالید به درگاه خدا از غم دوران و زجور و ستم قوم جفاکار، که یارب مددی کن که رسانم به همه جمله پیامی که در آن هست ره صبح رهایی           ز هوی و هوس و خدعه و نیرنگ، در این حال بزد شمر لعین بر سر آن چوب و پی بردن آنان به اسیری، به بر حاکم غدار و همان حاکم ظالم که از او جمله بگیرند همه اجرت و پاداش و کند دل خوش از این کار اسیران وهمه حاکم آن ایل و تباری که پی کشتن اولاد نبی (ص) جایزه تعیین بنمودند و بر او آب و ببستند و بر او سخت گرفتند و بکشتند همه اهل و عیال و به اسیری بسپارند عزیزان و ولی غافل از این بود که زینب غمدیده و محزون، چوکند باز دهان و سخن خویش بگوید به تکان آورد آن کاخ ستم پیشه و لرزد به خود آن ظالم بدطینت و بدذات، یزید بن معاویه، همان غاصب بدنام، که دارد به کف خویش همی جام و بگردد ز پی کام، چه در صبح و چه در شام و بود حاکم بر طایفه ی  بی خرد و دور از اوصاف خدایی و طرفدار شده آن ره ابلیس و در آن راه بتازند و ندارند خبر از دل مظلوم و پریشانی قومی که بود درخور شایستگی و منصب و عنوان زعامت، به جهانی که چنین بوده ز آبا و ز اجداد، پی عدل و پی داد در این راه نشان داد همه خط و نشان را.

*    *    *

تاکه آن سرور خوبان جهان، رهبر والای زمان، زینت بستان حیا، میوه ی گلدشت وفا، بلبل گلزار صفا، شد سرش از جسم جدا، از ستم و جور و جفا، شمع شبستان هدی، دختران مرد خدا، خواهر غم پرور او، میوه ی باغ و بر او، در همه جا یاور او، نوحه گر اکبر او، فاطمه ی  اطهر او، زینت او زیور او، قد رسا کرده علم، در بر هر جور و ستم، با همه ی درد و الم، با همه ی ناله و غم ، تاکه نهد در ره مردانه قدم، چمع نمودی و ببردی همه را سوی اسیری، چوگذرد به کویی و نظر کرد به مردم، سخن خویش بگفتا که شما مردم کوفه، زچه این گونه فرومایه و پستید؟ بسی نامه نوشتید، به اولاد پیمبر زره شوق بر او بیعت مردانه ببستید، ولیکن زجفا بیعت خود را بشکستید و بکشتید همه یاور و یاران وی و شرم نکردید از او مزد شما را بدهد قادر یکتا که همه مجرم و در راه خطایید و سخن ها همه می گفت که تا نوبت دیگر به بر حاکم بی شرم و حیا، عنصر بی ارج وبها، خصم بداندیش دغا، دشمن پر جور و جفا، مست می کبر وریا، غرفه به دریای فنا، حاکم بدنام یزید بن معاویه، همان مظهر زشتی که بلرزید ز گفتار همان زینت پرشور، همان چهره ی پرنور، زانوار الهی که نهاده قدم این گونه به راهی ، که بود مقصد آن همره خوف و خطر و پر ضرر و پر شرر و زحمت و پر رنج ولی دور زهرترس و زهر بیم، همان شیرزن راه خدا، زینب با مهر و وفا، رفت چنین راه و بلرزاند همه کاخ ستم را و تن ظالم سفاک و همان آدم هتاک و گشودی ره جرأت بسوی پیرو حق بنمود از سخن خویش نصیب همه ی اهل جفا ترس و جبان را.


بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر(ع)

                مرحوم عزیزالله ((فراهی)) کاشانی

بازم افتاده به جان، آتشی از کجروی چرخ ستمکار، که چون خسرو اقلیم وفا، کنز کرم، کان سخا، معنی و الشمس و ضحی، زینت آغوش رسول دو سرا، ور دل فاطمه و شیر خدا، نیّر تابان امامت، سومین شمع هدایت در دریای سعادت، گل گلزار رسالت، به صف کرببلا      خیمه ی اجلال زد و بهر شهادت به میان زد کمر و چشم بپوشید ز یاران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا یکسره را کشته و آغشته به خون بنگرد اما چو در آن دشت بلا شاه شهیدان علم افراشت، دل از هستی خود یکسره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کین بر رخ او به بستند، دل آل علی را بشکستند، زجان پیروی نسل زنا را بنمودند، در کینه به فرزند پیمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرویدند، به مظلومی آن شاه ندیدند و به رویش ز جفا تیغ کشیدند و نکردند زحق شرم و نه برآل علی رحم به بستند کمر تنگ، پی گشتن فرزند پیمبر، همه با نیزه و خنجر، که نمایند جدا تشنه لب از پیکر او سر، ز ستمکاری آن قوم دغا، گشت ز شمشیر جفا، کشته در اول همه یاران عزیز دل زهرا و سپس نوبت پیکار رسیدی به جوانان بنی هاشم و هر یک بچیشیدند زصهبای شهادت، چو بدیدند غریبی حسین و ستم قوم دغارا.

*    *    *

شد چو آن سرور دین، بی کس و بی یار و معین، کرد به هر سو نظر و دید ندارد نه دگر یاور و یاری، نه دگر خویش و تباری، همه افتاده روی خاک ابا پیکر صدچاک، زیک سو تن صد چاک علی اکبر(ع)خورشید لقا گشته به خون غوطه ور و یک طرف افتاده به خون سرو قد قاسم و عباس علمدار، زیک سوی سپاهی همه بی دین و ستمگر، همه بد اختر و کافر، همه بیگانه زد اور، همه با نیزه و خنجر، شده آماده پی کشتنش آن گاه بیامد به در خیمه و فرمود که ای زینب(ع) غمدیده محنت زده رو در حرم آور علی اصغر (ع) ششماهه ی بی شیر مرا تا که ورا بار دگر سیر ببینم، زینب زار به فرمان برادر، به سراپرده شدی وارد و شد بر سر  گهواره ی آن کودک دل خسته، بدیدش زعطش در تب و در تاب، رخش گشته چو مهتاب، زگهواره بیاورد و بدادش به شهنشاه شهیدان و بگفتا  که ایا جان برادر، بنگر بر علی اصغر، که زسوز عطش افتاده به جان و تنش آذر، شه لب تشنه بیاورد، علی اصغر خود را سوی میدان و گرفتش به سر دست و بگفتا که ایا قوم جفاکار، حسینم من و باشد پدرم حیدر کرّار، چه کردم که نمودید مرا خوار، گناهم چه و جرمم چه بود ای سپه دون که بریزید مرا خوان، زچه بستید برویم زجفا آب فراتی که بنوشند از او دیو و دد و وحش و طیور و حیوانات آخر ای قوم جفاکیش بد اندیش، مرا نیست گناهی، نه علمدار سپاهی، همه یاران مرا تشنه لب از تیغ جفا سر ببریدید و مرا نیست به جا هیچ کس از خویش و تبار و ز جوانان و ز یاران به جز این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم رو کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدا را.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد به یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک بی شیر، که گردیده زجان سیر و زند مرغ دلش پر ز شرار عطش آخر بچه مذهب بود این ظلم روا کز تف لب تشنگی این کودک من، جان بسپارد به لب آب خدارا.

*    *    *

اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنه کار بدانید، ندارد یقین کودک شش ماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد زعطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک نالان، دهد ای قوم صوابی ز وفا جرعه ی آبی، به لب و حنجر خشکش برسانید، شرار عطش قلب فکارش بنشانید،  و را کراه شما راست، که بر من بدهید آب، بگیرید زمن طفل مرا و جرعه ی آبش بدهید و به منش رد بنمایید، دریغا که نشد ز آن سپه شوم ترحم به علی اصغر(ع) مظلوم، کسی داد نه آبش، نه بدادند جوابش، به جز از حرمله کزکین، به  کمین گاه شد و تیر سه پهلو بنهادی و به کمان و به سوی حنجر آن کودک مظلوم رها کرد، ندانم که خود آن  تیر جفا کرد، بر آن کودک بی شیر چهالیک بدانم که از آن تیر شد از آب و زجان سیر و پس از آن گاه نظر کرد به سوی پدر و کرد تبسّم که ایا جان پدر، خوب مرا آب بدادی که دگر در دوجهان آب نخواهم شه دین خون گلویش بگرفت و به سما ریخت وز آن خون به زمین باز نگردید یکی قطره و نبود عجب این امر((فراهی)) که سزاوار نباشد به زمین ریختن خون خدا بگذر از این ماتم عظما که دگر تاب شنیدن نبود شاه و گدارا.

 


بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم ع

بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم (ع)

                                  مرحوم سید آقا میرزا((طاهر)) اصفهانی

گشت عباس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دیرای کرامت، شه اقلیم فتوت، خلف پاک پیمبر، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سید خوبان، به فلک چون مه تابان، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.

*    *    *

گفت عباس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفار جفاکار ستم کیش بداندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.

*    *    *

گفت آندم شه خوبان، به زار و پریشان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دلخسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.

*    *    *

گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او بسوی شط فراتی، که بدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.

*    *    *

مشک پر آب نمود او به لب تشنه و برگشت زغیرت، که برد آب و  بود آبرویش در بر اطفال برادر، که جفا جو عمر سعد ستمگر، زغضب گفت به لشکر، نگذارند که عباس برد آب، اگر آب رسد بر لب آنان و در آیند به میدان ، نگذارند دگر نسل شما را.

*    *    *

ناگهان لشگریان، موج زنان، گشت عیان، کینه از آن قوم خسان، پیکر همچون گل عباس جوان، ماند میان، نعره زنان، تیغ کشید او زمیان، حمله برآورد بر آن قوم تو گفتی اسدالله بود درصف این معرکه کان لشکریان از دم تیغش همه گشتند گریزان، به یمین و به یسار، آنچه فتاد از دم تیغش زسر و پیکر و هم دست و بسی کشت از آن قوم دغا را.

*    *    *

اندر آنحال قضا گشت معین، بادل بن سعد لعین، ظالمی آمد زکمین، تیغ بیفکند بر آن دست رسا، دست شد از جسم ابوالفضل جدا، مشک به بازوی چپ آراست، بشد بر سط زین راست، که ای قوم مرا دست دگر گر زستم قطع نمائید، بود به رسانم به حرم جرعه ی آبی، چو گلستان حسینی همه لب تشنه فتادند به خاک و به بدن جامه ی چاک است و روا نیست سکینه کند از سوز عطش غش، بود امید مرا تا که برم آب و فشانم به رخ آن ماه لقا را.

*    *    *

آه و صد آه که کردند زتن، دست چپش باز جدا، فرقه ی بی شرم و حیا، لیک به جا گفت ابوالفضل بر آن قوم دغا، گر ز شما جور و جفا، بیش از این باز رسد، بر تن بی دست من امروز، رضایم که رسانم به حرم جرعه ی آبی، که بود عابد بیمار، تن خسته و تبدار، بود روز به چشمش چو شب تار، ز سوز عطش ای قوم ستمکار، ندانید مگر شربت بیمار بود آب به بیمار نمائید مدارا.

*    *    *

هردو بازوی جداگشته و تن خسته و دل بسته بر آن مشک ، که ناگه ز سر انگشت جفا، حمله تیری زکمان کرده رها، آمد و جا کرد بر آن دیده که همواره بد از خوف خدا، پر ز بکاء خواست برون آورد از دیده همان تیر و کله  خُود وی افتاد به زیر از سر آن سرور و هم  تیر دگر آمده بر مشک پر از آب، که هم آب زکف رفته و هم تاب بگفتا پس از این مرگ به من گشت گوارا.

*    *    *

ظالمی دید چو بی دستی عباس جوان، پای نهاد او به میان، کینه ی دل کرد عیان، گفت به آن سرور شجعان جهان، دعویت امروز عیان دار به من تا که بدانم هنر بازویت ای میر سپاه شه لب تشنه ابوالفضل تو را گر نبود دست، مرا هست عمودی زحدید از ره کین برد به کار و دوجهان شد چو شب تار و نگون گشت زرین قامت آن سرو دل آرای سمن سای ابوالفضل، پس آنگاه ندا کرد اخا را.

*    *    *

شاه بشنید چو آن ناله ی جانسوز و روان گشت به بالین برادر، به دل غمزده و چشم پر اختر، چو برادر که مشبک شده جسمش زدم تیغ و سنان نی به تنش دست، که خیزد دگرش چشم، که ریزد زبصر اشک روان، گفت به آن سرور و سالار جهان، تا نرود روح برون، پیکرم ای شاه مبر سوی حرمگاه مگر آن که رود. روح از این جسم برون چون که زمن آب طلب کرده سکینه، بود او منظر اندر حرم  و من خجل از روی وی از آن که نشد تا که بر آرم ز وفا حاجت آن کنز حیا را.

*    *    *

((طاهر)) آن مدح سرا مرثیه آرا شده و جسته تولّا به نبی وعلی و حضرت زهرا و امامین همامین، حسن سید کونین، حسین آن شه دارین، پس از آن به علی بن حسین آن که ورا نام بود سید سجاد و به باقر که بود بحر علوم و ثمر نخله ی ایجاد و به جعفر ایجاد و به جعفر که بود دین نبی زنده و پاینده از آن مظهر یزدان و به کاظم که بود خاک درش سجده گه موسی عمران، به رضا آن شه والا که بود شاه خراسان، حرمش قبله گه جان، به تقی آن که زجودش دو جهان آمده موجود، پس از آن به علی النقی و هم حسن عسکری آن هر دو امامین همامین، دگر آنکه بود سر خفی نور جلی، شبه رسول مدنی، وارث اجداد گرامی که بود هادی و مهدی به جهان اوست امامی که به پا داشته این عرض و سماء را.


بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم ع

بحر طویل حماسی حضرت عبّاس بن علی ماه بنی هاشم(ع)

                        مرحوم ملامحمدرضا((وصاف))بیدگلی کاشانی

میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده ((وصّاف)) حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده ی سلطان ولی، حضرت عبّاس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا، شیر صف معرکۀ کرببلا، میر و سپهدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است، به رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به پیکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشگر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند، به پیکار ز یک حمله او جمله گریزند، ز یک نعره ی او زهر بریزند، امیری که اگر تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفّار، طپد گرده گردان و ، برد زهره ز شیران و ، رمد مرد ز میدان و ، پرد طایر هوش از سر عدوان و ، فتد رعشه در اندام دلیران و ، یلان از صف حربش، همه صدمه          ضربش، بهراسند و گریزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کرببلا تا به چه حد برد به سر، شرط وفا را.

*    *    *

دید چون حال شه تشنه ی بی یار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرّار، در آن وادی خونخوار، که بد بی کس و بی یار و نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار، همه خسته و افکار، زیکسوی دگر لشکر کفّار، همه فرقۀ اشرار، همه کافر و خونخوار، ستم گستر و جرّار، جفاپیشه و غدّار، ستم کیش و دل آزار، کشید آه شرربار، فرو ریخت به رخ اشک چو از دیدۀ خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ یتیم از صدف خیمه برون شد، به روی دست یکی مشک تهی ز آب ، لبش تشنه و بی تاب، رخش غیرت مهتاب، زعطش لعل لبش خشک به او گفت که ای عمّ وفادار، تو سقّای سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک رتبه و جاهی، همه را پشت پناهی، به نسب زاده شاهی، به حسب غیرت ماهی، چو شود گر به من از مهر نگاهی، کنی از راه کرم، بهر حرم، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان حرم آل عبارا.

*    *    *

چو اباالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشه همّت، قمر برج فتوّت، گهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بنشیند این سخن از طفل عزیز پسر شافع امّت، چو یکی قلزم زخّار، به جوش آمد و چون ضبغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک، عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد، به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه ی امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دوصد شوکت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران ویلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، طمع از خویش بریدند. ره چاره به جز مرگ ندیدند، اباالفضل سوی شطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک  به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را زعطش سازد سیراب، بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، زلب تشنۀ اطفال برادر، همه چون طایر بی پر، همه دل خسته و مضطر، به جوانمردی آن شیر دلاور، بنگر هیچ از آن ننوشید، چو یم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و بکوشید، آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقۀ بی غیرت ترسنده سراپا، زچه از یک تن تنها، بهراسید، چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان و یلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید، فرسها بدوانید، دلیرانه برانید، بگیرید سر راه برآن شاه زبردست، که یابید بر او دست، نه عبّاس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است، بلا مثل نظیر است، ولی یک تن تنهاست، میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچاره گی از چیست، بجنگیدنش ارتاب نیارید، بیک باره بر او تیر ببارید، زپایش بدر آرید. به هر حیله که باشد نگذارید، برد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود این حرف شنیدند، عنان باز کشیدیدند، چو آن لشکر غدّار، زسردار خود این حرف شنیدند، عنان بازکشیدند، چو سیلاب، سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند موج، زهر خیل و زهر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید اباالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان، و خود از کشتۀ شان پشته همی ساخت، که ناگاه لعینی ز کمین گاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت، ولی حضرت عبّاس ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرید ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعینان دغا از برخود دور، بد او خرّم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بی تاب، سکینه که بود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغایی زقفا تیر رها کرد بر آن مشک، فرو ریخته شد آب، نیاورد دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمنی گشت نگون، دست زجان شست و به یکباره بنالید و بزارید، که ای جان برادر، چه شود گر بدم بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی، که سرم شق شده از ضربت شمشیر، ببینی که بود دیده ام آماج، گه تیر، فتاده زتنم دست، بیا تا که هنوزی به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده ((وصّاف)) اَلَم های اباالفضل، علمدار شه کرببلا را.

 


بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس ع

بحر طویل در رثای حضرت اباالفضل العباس(ع)

                                مرحوم((شوقی))اصفهانی

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان ، که بدی صاحب طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و با رقم و با رمق اندر لب او ماه بنی هاشم وعباس علمدار و سپهدار و جهانگیر و جهان بخش و دگر نایب و سفا. شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا اباالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

دید کاندر حرم خسرو خوبان، شده بس ناله و افغان و پر از شیون طفلان، همه شان               سینه زنان، نوحه کنان، موی پریشان، دل بریان، سوی عباس شتابان، که عمو جان چه شود جرعه ی آبی برسانی به لب سوختگان، کز عطش آتش بگرفته گلوی ما. شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

غضب آلود ز غیرت شد و عباس بشد موی تنش راست، زجا خواست، بخود گفت که عباس، تو اشجع به همه ناس، عجب از تو است که با این همه مردی و شجاعت، شود از صولت تو زهره ی شیر فلکی آب، عجب آسوده نشستی و روان شو بنما آب مهیا.

شه باوفا ابوالفضل،  صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس علم کرد قد سرو دل آرا، به سرش تاج زمِغفِر که زدی طعنه به قیصر، به تنش کرده زره چشمه ی او تنگتر از چشم حسودان بد اختر، به کمر بست یکی تیغ مهندس به میان سرو، دو پیکر، به سردوش یک اسپر به مثل گنبد مینا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،        معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس ز اصطبل برون کرد، یکی توسن صرصر تک و ، فرخ رخ و طاووس دم و یال پر انبوه به پیکر چو یکی کوه، خط و خال چو آهو، که از شیهه ی او گوش فلک کر شد و رفتی به ثریا.

شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس بیاویخت بدوش دگر خویش، یکی مشک چو مشکی که بدی خشک تر از لعل لب ماه مدینه، گل گلزار سکینه، به فغان گفت که یا بنت اخا، ناله مکن، ضجّه مزن، ز آنکه عموی تو نمرده روم الحال کنم بهر تو من آب مهیا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پور حیدر چو یکی مرغ سبک روح، مکان کرد روی عرشه ی زین، روح الامین، گفت که ای احسنت از آن مادر فرزانه، که آورد چو تو شیر دل و ناموری را که دو زانوش گذشتی ز سرو گوش فرس یکسره هی هی به تکاور زدی همچون علی عالی اعلی، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس به تعجیل سوی شط فرات آمده، مانند سکندر، زپی آب حیات آمده، آن شیر غضنفر، نظری کرد بر آن آب، که چون اشکم ماهی بزدی موج بفرمود که ای آب، عجب موج زنی، لیک نداری خبر از تشنگی عترت طاها،  شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

پس به تکبیر بزد نعره، همان شیر به جولان شد و در صحنه ی میدان شد و پاشید زهم لشکر کفار، یکی گفت که ای قوم گریزید که این است ابوالغزه، تُهَمتَن، لقبش ماه بنی هاشم و باشد  پسر حیدر صفدر، شده منسوب به سقا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

*    *    *

از چه ای آب، عجب می روی، اما خبرت نیست، سکینه، گل گلزار مدینه، رخ مهش بفسرده، زعطش غش بنموده، آخر ای آب تویی مهریه فاطمه اما پسرش شد ز تو محروم، همان             سید مظلوم، الهی که گل آلود شوی، تا به ابد (شوقی) غمدیده از این غم شده دیوانه و شیدا، شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

 


بحر طویل در رثای حضرت قاسم ابن الحسن ع

بحر طویل در رثای حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

                         مرحوم حبیب الله((خباز کاشانی))

شد چو در کرببلا، سبط رسول دو سرا، خامس اصحاب کسا، از ستم قوم دغا، کوفت به صد شور و نوا، پرچم جانبازی و راضی به غم و محنت و اندوه و الم، شد زستمکاری اشرار شد آن سید ابرار، در آن ورطه ی پرخوف و خطر بی کس و بی یار، زیکسو چو قمر دید دو تا فرق علی اکبر والاگهر و قطع زتن بازوی عباس علمدار، که ناگاه شد اظهار حضورش به دو صد رنج و محن، قاسم ناشاد حسن، گفت به سوز جگر گوشه ای زهرا خلف حیدر کرّار، عموجان شود آیا که دهی اذن فداکاریم امروز که یاری کنم از شوق و شعف دین خدارا .

*    *    *

بخدا برمن دلتنگ، جهان تنگتر از چشمه ی سوزن شده کاغشته بخون گشته جوانان ترا تن، شه لب تشنه چو بشنفت، زالماس مژه دُر ثمین سفت، بشهزاده چنین گفت، که ای سرو گلستان حسن، سوسن آزاده سخن، داغ و فراق  تو بود سخت تر از داغ علی ا کبر والا گهرم، زانگه تویی سرو ریاض حسن ای نور دو چشمان ترم، رو مزن ای اماه جبین زین لب و لعل نمکینت نمک اینقدر بزخم جگرم، گشت چو شهزاده ی آزاده ز شاهنشه مظلوم، دل آزرده و محروم، شد آن غمزده مغموم، که ناگاه رسیدش بنظر پند و و صایای پدر، یافت چو آن نیک پسر،   خط پدر مشکلش آسان شد و بشتافت دگرباره حضور شه دین آمد و سرخط پدر را بشه تشنه جگر داد و بخاک قدمش بوسه زد و رخصت میدان زعمّو کرد تمنا شه دین خواند ز سر خط حسن، خطبۀ خورشید و مه آنگاه چو جان تنک در آغوش کشید آن مه نو خواسته را بوسه زدش بر رخ و بخشید به او اذن فداکاری میدان بلا را.

*    *    *

سیزده ساله پسر، همچو مه جهارده از خیمه سرا، شعشعه ی پرتو انوار رخش گشت هویدا،   ید و بیضا، به عدو ساخت چو موسی و بر آشفت بر آن قوم ستم کار و جفاکیش، همی گفت که ای فرقه ی بی شرم و حیا، قوم ستم کیش و دغا، گر نشناسید مرا، من گل گلزار حسن، گلبن بستان رسول الله کیوان فرگردان خیم مهوش انجم حشم پاک روانِم، چو بیان نمکینش بشنیدند همی لشکر کین، بر رخ آن شاه چو فرزین همگی مات ستادند و سرانگشت به دندان بگزیدند، که احسنت به صورتگر این ماه جبین، کز لب لعل نمکین، کرده شکر بار بدین قامت و رخسار نه سرو است به گلزار و نه ماه است بر انوار، زهی گر بتواند ببرد.

جان بدر این صید زصیاد اجل خون وی امروز هبا گشت و هدر دید چو شهزادۀ آزاد چنین، تیغ در آور بکف، همچو شهنشاه نجف، حیدر صفدر، بدرید ایمن وایسر، زتن ناموران سر زد و آتش زغم چار پسر بر جگر از رق کافر زد و شیران سپه از تف شمشیر شرر افکن او رو بهزیمت بنهادند، چو از رق به یم خون تن هرجار پسر دید بپیچید یخود از غم و اندوه بتن اسلحه حرب بپوشید، به میدان شد و چون رعد خروشید، که ای تازه جوان حیف نبودت بجوانی جوانان من پیل تن نامی لشکر، که زدی از تنشان سر، زنم امروز سر ترا به سنان تازه کنم داغ دل شیر خدا را.

*    *    *

زجفا داد جوانان هژبر افکن خود را بستانم زتو آنگاه زکین تیغ کشید از کمر آن کافر بیدادگر این دید چو شهزاده ره چاره به فن بست باو کرد دو نیم از دم تیغش تن آن خصم دغا لیک ندانم ز چه گردون ستم گستر دون پرور غذار جفاکار، بآن تازه جوان نرد جفا باخت، زشمشیر وسنان کار و را ساخت، نگون از سر اسبش بزمین ساخت، بخون شد تن آن تازه جوان  غوطه ور آنگاه بر آورد زدل آه که ای شاه ملک جاه عمّوجان دم رفتن بسر نعش من از لطف گذر کن، که مرا هست بدل شوق ملاقات جمالت، زچه (خباز) از این آتش غم، جان نگدازی که شد از جو رخسان پیکر آن تازه جوان زیر سم اسب عدو نرم از آن فرقه ی بی شرم، برآرود فغان خواند ببالین خود از لطف شه کرببلا را.

*    *    *


بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر(ع)

                                   عباس حداد کاشانی

تا علی اکبر فرخنده لقا، گشت روان جانب میدان وغا، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند، چوخورشید فروزنده عیان گشت، و سپه بر مه رویش نگران گشت، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار، بود احمد مختار، به صولت شده چون حیدر کرار، ندا داد که ای قوم منم، نور دل یوسف زهرا، که شبیهم به نبی سید بطحا، مه یاسین گل طاها، دُر دریای فضیلت، گهر بحر ولایت، ثمر نخل هدایت، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را.

منم شبه پیمبر(ص) / منم زاده ی حیدر(ع) / منم علی اکبر(ع)

*    *    *

این سخن گفت و سپس تیغ کشید از مز و نعره کشید از جگر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست سر و زد به دل خصم ستمگر شرر و کرد تماشا پدر و گفت زهی زین پسر و این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو و این قدرت و این غیرت و این عشق و وفا صدق و صفا عزّ و شرف، عزم و هدف، ریخت به هم کرب و بلا را.

علی سرو روانم / بجنگ آرام جانم / تویی تاب و توانم

*    *    *

شد به هرسوی در آن عرصه ی خون، خصم فراری، که علی داد به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست شود کار عدو یکسره ناگه زکمین جست یکی خسم ستمکار، که بُد منقذ خونخوار، زدی تیغ شرربار، به فرق خلف حیدر کرّار، که فواره زد از فرق علی خون و زد آتش جگر خون خدا را.

علی نقش زمین شد / فدای ره دین شد / زخون گلگون جبین شد

*    *    *

 


بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر ع

بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر(ع)

                                  عباس حداد کاشانی

شیعیان باز بیاد آمدم از واقعه ی کربلا، وادی پرخوف و عنا، عرصه ی پرهول و فنا در چه زمانی چه عوانی دهم ماه محرم که به یک سو شده ی یار ومددکار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، ضیاء بصر حیدر کرار، زیکسوی دگر لشکر کفار، همه فرقه ی اشرار، ستم گستر و جرار، جفاپیشه و غدار، که ناگاه علی اکبر خورشید لقا، از افق خیمه پدیدار شد و آمد و زانو زد و زد بوسه به پای پدر خویش، به صد ناله ی تشویش، به سوز جگر ریش، که ای آیینه دین مبین، حجت حق باب گرامی، چه شود دگر زکرم رخصت پیکار عطا سازی و منت نهی و اذن و اجازت دهیم تا که روم در صف هیجا و کنم حمله بر این لشکر کفار، زتاب تف شمشیرشرر بار، بسوزم همه را خرمن هستی و فدای تو کنم جان و تن و هم سر و پارا.

*    *    *

شه دین گفت که ای نور دوچشمان ترم، اکبر والا گهرم، دلکش و زیبا پسرم، تالی جد و پدرم، مهجت قلب کدرم، نیست مرا طاقت هجران، به خدا بر پدرت سخت، بود سخت که همچون تو شوی کشته و من زنده بمانم، علی اکبر ز پس گریه ی بسیار، گرفت از پدرش رخصت پیکار، شتابید سوی لشکر کفار، چو جدش علی آن سید ابرار، به آواز رسا گفت که ای لشکر بی شرم و حیا، پیر و اولاد زنا، تابع بن سع دغا، از چه بما ظلم نمودید، که آبی که خورد زو همه ی وحش و طیور و حیوانات و نبابات به ما منع نمودید، مگر ما نه ز اولاد رسولیم، جگر گوشه ی زهرای بتولیم، چو لشکر بشنیدند، تمامی ز جگر نعره کشیدند، به بن سعد بگفتند که ای کافر غدار، و ای زشت سیه کار، وای شوم تبه کار، چه کرده است به تو احمد مختار، که ما را تو کنی امر به پیکار و کنون حرب به آن شاه روا داری و خواهی کشیش از دم شمشیر، زهی سخت دلی کو به تواند که کشد تیغ بر این تازه جوانی که به بالاست چو شمشاد، چو سر وی بود آزاد، به لب قند و به رخ ماه، به اورنگ ادب شاه، چو بن سعد لعین دید، چنین بانگ بر آورد، مر این نیست پیمبر علی اکبر و فرزند رشید شه دین است، زبانش شکرین است، بیانش نمکین است، همین ماه جبین است، که مرگش به کمین است، همانا پدرش بی کس و بی یار و معین است، که او را به صف حرب فرستاده و تن داده که او کشته شود لیک بجوشید و بکوشید، به تن اسلحه ی حرب بپوشید، زتیغش حذر آرید، ضعیفش نشمارید، که او سخت دلیریست، که گر تیغ کشد حمله نماید نگذارد به شما دست ستیز و ندهد راه گریز و بر باید زدم تیغ سر از گردن گردان و کند حمله چو شیران و تنی زنده نه گذارد و ای قوم تمامی همه یکباره بر او حمله نمائید، چو لشکر بشنیدند، تمامی زمیان تیغ کشیدند، چو پرگار مر آن نقطه ی توحید فراگیر نمودند، چو شهزاده چنان دید، به غرید چو شیری که کند حمله به روباه، برآورد زدل نعره ی الله، برانگیخت سوی معرکه یکسر، که همی آخت به سرهای همه خنجر بران و بدرید صف لشکر و چون حیدر صفدر، زده بر میمنه و میسره بر میسره و میمنه و قلب و جناح صف لشکر، بپراکند عدو از تف تیغش همه چون مور و ملخ کشته پراکنده نماندند تنی زنده مگر آنکه دویدند، تمامی طمع از خویش بریدند، ره چاره به جز مرگ ندیدند، چنان کُشت زکفار، که از خون همه سیل پدیدار، شد از کشته یشان پشته همی ساخت نمودار دگر باره سوی باب روان گشت، که ای باب ببین می کشدم تشنگی و اسلحه ی جنگ گران است مرا بر بدن آیا بتوانی که چشانی به لبم قطره آبی، شه دین گفت بر او یا ولدی، هات لسانک که زبان را  به دهان شه دین برد و فرو یافت حیات ابدی، تاخت به میدان و شه تشنه لبان دست برآورد، که یارب به رضای تو و در راه وفای تو فرستم بسوی جنگ، جوانی که بود اشبه مردم به رسول اله و از خصلت و وز خلق کسی نیست که او را بود اشبه به پیمبر و نه از حُسن نکوتر غرض آن شیر بچه باز به میدان عدو تاخت، همی کار عدو ساخت، که ناگه ز کمین منقذبن مره زکین تاخت، بزد تیغ مراو را به جبین دیده ی حق بین علی گشت پر از خون و زخون گشت چو جیحون و چو بن سعد لعین دید، چنین بانگ به لشکر زد و گفتا که کمان ها به زه آرید، بر او تیر ببارید، چو آن لشکر غدار، ز سردار خود این حرف شنیدند، تمامی زمیان تیغ کشیدند، تن نازک او را که چو گل بود دوصد چاک نمودند، چو شهزاده دگر تاب سواریش نماند از زبر زین به زمین گشت نگون سار، زدل نعره برآورد که ای باب خدایار تو باداشه دین ناله ی او را چو شنید، اسب همی تاخت، همی کار عدو ساخت، به هرگام که برداشت، به هر تیغ که افراشت، همی گفت که بابا علی اکبر، به کجایی به سرنعش پسر آمد و ز خاک در آغوش کشیدش ز جگر نعره برآورد به نوعی که فلک تاب نیاورد، ملک آه برآورد، روان های عدو خواست که قالب تهی آرند و پس آن گاه همی ریخت سرشک از بصر و گفت که ای سرو روان چمنم، یوسف گل پیرهنم، ساخت تو را گرگ اجل کار، نه بگذاشت به چینم گلی از گلشن عشیت و مرا کرد به داغ تو گرفتار، زجا خیز پدر را بنگر بی کس و بی یار، مگر آنکه مرا هست یکی عابد بیمار، تورا فرقه ی خون خوار، چه ظلمی بسر آورد، که برج اسد زین عقاب تو و خورشید تهی گشته، خدا قطع کند نسل همه این سپه شوم دغا را.


بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل ع

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل(ع)

                                     مرحوم محمد حسین صغیر اصفهانی

دارم از جور فلک شکوه ی بسیار و دل زار و دو چشمان گهربار، که این ظالم غدّار، به ذرّیه ی شاهنشه ابرار، چها کرد زکین ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کین، به کف لشکر خونخواره و آنگاه در مهر ببستند و ره کینه گشودند، زبیداد شهیدش بنمودند و دو فرزند یتیمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خویش رساندند به پایان، دو جگر گوشه ی مسلم گهی از هجر پدر اشک فشان، گاه زیاد وطن و مادر خود خسته و دلریش، گه از بیم عدو هر دو به تشویش، که آیا چه شود عاقبت کار، بماندند بسی هردو در آن گوشه ی زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنگه دل مستحفظ ایشان ز وفا سوخت به مظلومی آن هردو دل افگار، پریشانی پی تفسیر، بگفتا به چه تقصیر، فتادید به زنجیر، بگفتند ندانیم که از ما چه گناهی زده سر، هیچ نداریم خبر، زاده ی مرجانه زما کشت پدر، هردو یتیمیم و در این شهر غریبیم و دل آزرده و بی یار، به زندان شده بی جرم گرفتار و ندانیم که آخر چه بود حکم قضا را.

*    *    *

پس چه شد نیمه شب آن مرد به صد بیم و تعب، هردو برون کرد ز زندان، بگرفتند در آن ظلمت شب راه بیابان، بدویدند به هر خار مغیلان بفتادند گه از وحشت عدوان، چو سر گیسوی خود هردو پریشان، چو غزالی که زصیاد رمد هردو هراسان، بنمودند ره بادیه طی، هر قدمی یک نظر افکنده به پی، تا که عیان گشت خور از خطّه ی خاور، همه آفاق شد از شعشعه ی مهر منوّر، دو گل باغ پیمبر، دو جگر گوشه ی حیدر، به لب چشمه ی آبی بنشستند و ز طی کردن آن مرحله خستند، قضا بین که کنیز زن حارث زپی بردن آب آمد و بنمود نظر دید دو تابنده قمر، لیک دل آزرده و پژمرده چو گل گشت پریشان، ز پریشانی آن هر دو چو سنبل، به فغان آمدی آنگاه چو بلبل، که به همراه من زار سوی خانه بیایید، ز ویرانه به کاشانه بیایید، غرض برد به همراه خود آن هردو حزین را، زن حارث چو بدید آن دو غمین را، زغم و محنت آن هر دو پسر یافت خبر، ز ابر بصر ریخت گهر، خاک عزا بیخت به سر، بعد نوازش ز وفا کرد دو نوباوه ی مسلم به یکی حجره نهان، لیک به اندیشه و تشویش زحد بیش، زخونخواری و بی رحمی حارث، که چه گوید به جواب آن زخدا بی خبر شوم دغا را.

*    *    *

بشنو از حارث بی دین، که در آن روز خود و مرکب خود کشت، زبس گشت، به هر کوه و به هر دشت، دمادم به گمان کرده کمین، از ره بیداد، چه صیاد به هر گوشه دوان، بهر دو صید حرم شاه امم، تاکه شب آمد به سردست و ز بسیاری ره خست، جهان چون دل او یکسره شد تیره ولی او به ستمکاری خود خیره به ناچار بیامد به سوی خانه، ولی بی خبر از قصّه ی کاشانه، پس آن تابع شیطان که ز رحمان شده بیگانه، رسید از ره و بنمود رها مرکب و صد مکر و فن اندوخته در سینه و افزود به دل کینه ی دیرینه و بنهاد به بالین حیل خیره سر خویش، بیفسرد زغم تیره دل ریش از آن سو دو گل گلشن مسلم، به الم توام و بی تاب، به صد غم شده در خواب، پس آن هردو بدیدند که در عالم رویا، به جنان کرده مکان هست نبی(ص) حاضر و در خدمت او مسلم و فرمود پیمبر، که ایا مسلم مضطر، تو برون آمدی از کوفه خونخوار و دو فرزند یتیمت بنهادی به کف لشکر غدّار گرفتار، بگفتا به فغان مسلم افگار، که ای سید مختار، زبیداد همان فرقه ی ابتر، شب دیگر دو گل احمر من، هردو بیایند و به ما خود برسانند و رهانند مرا از غم و آرند به سر رسم وفا را.

*    *    *

هردو گشتند از آن واقعه بیدار و به هم راز سرودند و فغان ساز نمودند و دگر هیچ نخفتند و بگفتند از این واقعه معلوم شد امشب، شب آخر بود از زندگی ما و به پایان رسد افسردگی ما و چو فردا شود و صبح هویدا شود از خنجر بیداد شهیدیم، صد افغان که در این شهر غریبیم و وحیدیم، پس از قتل عزادار نداریم، یکی یاور و غمخوار نداریم، نه مادر که بدوزد کفن ما، نه پدر تا که کند دفن تن ما نه کسی تا خبر ما ببرد در وطن ما، چه خوش است اینکه به مظلومی و محرومی خود خویش بنالیم و بگرییم پس آنگاه خروش دو جگر گوشه ی مسلم به فلک خاست دل خیل ملک کاست، پس از خواب گران حارث بی دین شده بیدار و زجا جست و کمر بست و در آن خانه چو دیوانه به ویرانه پی گنج همی گشت و به دل تخم جفا کشت و به ناگاه بدان حجره رسیدی، به نوا زمزمه ی گریه شنیدی، به درون رفته بدیدی، دو پسر بلکه دو تابنده قمر، پهلوی هم خفته و درگردن هم دست در آورده و بدرود زجان کرده دو شمعند دل افروز و همان ناله ی جانسوز از آن هردو بود، بانگ برآورد که ای هر دو گهر دانه، که باشید و در این خانه، که ره داده شما را.

*    *    *

آن دو مظلوم، چو دیدند اجل بر سر خود هردو کشیدند خروش از دل خونین و بگفتند بدان، ما دو غریب و دو یتیم و دو اسیریم، کنون هم به سر خوان تو مهمان تو هستیم و گر از حسب و از نسب ما طلبی ما که زغم زار و ملولیم، دو نو رسته گل باغ رسولیم، دو شهزاده ی اسلام، دو نو باوه ی مسلم چو شنید آن سگ مردود دغا، از ره بیداد و جفا، سخت بزد بر رخشان سیلی و بنمود زسیلی رخ همچون مهشان نیلی و بربست به هم گیسوی آن هردو غزال حرم عصمت و سر زد چو خور از مشرق محنت، به لب شط فرات آمد و آورد به همراه خود آن هردو غمین، را بکشیدی زکمر خنجر کین را، به غلام و به پسر امر نمودی که ببرید سر این دو حزین را، ننمودند قبول از وی و خود را چو بط افکنده به شط، آن سگ عاری ز ادب، کرد غضب، خاست ببرد سرشان، داغ نهد بر جگر مادرشان، گفت محمّد که ایا کافر مرتد، چه شود ما دو حزین را کنی آزاد و زغم شاد بری و زنده تو ما را به بر ابن زیاد و دهدت جایزه و میل خبیثت نه به این باشد و رأیت نه چنین باشد و داری سر اندوختن زر، چه شود کز پی بیداد نکوشی و زما مو بتراشی، ببری جانب بازار و به عنوان غلامی بفروشی و گر این هم نه قبول است تو را اذن بده تا که به درگاه خداوند، بیاریم نیاز و بگزاریم نماز و پس از آن هرچه خواهی بکن ای کافر بیدادگر، آنگاه گرفتند از او اذن و ستادند سوی قبله حاجات و نمودند مناجات و گشودند به درگاه خدا دست دعا را.

*    *    *

عرض کردند که ای پادشه کون و مکان، دادگر دادستان، واقف اسرار نهان، حاکم عادل که تویی شاهد احوال، به هر ظالم و مظلوم و به هر قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم و مظلوم و به قاتل و مقتول، گواهی تو که ما را نبود هیچ گناهی و بدون سبب این ظالم بی رحم، برد سر زتن ما و به خون غرقه نماید بدن ما، بنما حکم تو ما بین همین ظالم و ما هردو یتیم ز وطن دور، پس آن کافر مغرور، جفا پیشه ی خونخوار که بودی دلش از خاره پی کشتنشان تیغ ستم کرد علم وا اسفا نیست مرا تاب بیان، رفته زتن تاب و توان، تا که دهم شرح خود ای شیعه ببر پی به تفکر، بنما خویش تصوّر که در آن وقت چه بدحال دل آن دوبرادر، به کف حارث ابتر، غرض آن شوم نه خوفی ز خدا کرد و نه شرمی ز رسول دو سرا کرد و نه یادی ز جرا کرد، به شمشیر ستم سر زتن هردو جدا کرد، زغم خون به دل خیر نسا کرد و تن هردو بیفکند به دریا و سرانورشان برد به همراه خود ای داد از این کینه و بیداد، که خون کرد دل زار ((صغیر))  و جگر خلق زمین اهل سما را.

 


بحر طویل در رثای حضرت حبیب ابن مظاهر ع

بحر طویل در رثای حضرت حبیب ابن مظاهر(ع)

                                 غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

ظهر عاشور به میدان بلا، معرکه ی کرب و بلا، گشت یکی پیر جوانمرد، رخش بر همه ظاهر، پسر پاک مظاهر، عاشقی طیب و طاهر، که به کف تیغ و به پیکر ز رهش بود، به پیری چو یکی کوه، بدان همّت نستوه، ندا داد بر آن لشکر خونخوار، که ای قوم خطاکار، شمایید همه پست و ستم کار، منم عاشق آن سید ابرار، که بوسیده سراپای ورا  احمد مختار، حسین آنکه کند یاری احکام خدا را.

من آن یار غریبم/ حبیبم حبیبم

*    *    *

من حبیبم که حسین ابن علی، داده زلطف و کرمش اذن جهادم، پیرم اما چو یکی شیر ژیانم، که قوی تر ز جوانم، عاشقم عاشق آن فخر زمانم، به تو لای حسین آمده ام، سینه به آتش  زده ام، پیر منم، شیر منم، عاشق شمشیر منم، این من و این جان و تنم، تیغ کشید از کمر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست و سر و خصم روان در سقر نار شد و کشت بسی قوم دغا را.

من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم

*    *    *

ناگهان قامت آن ماه جبین، گشت زبیداد عدو، نقش زمین، گشت فدای ره دین، تاخت حسین ابن علی، جانب میدان و گرفت از ره احسان، سر آن پیر سرافراز به دامان، روح آن حافظ قرآن، به حضور پسر فاطمه، پرواز سوی دار بقا کرد، به عهدش چه وفا کرد، سر و جان را به ره دوست فدا کرد و ، در آن قلزم خون دید خدا را.

من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم


بحر طویل بازگشت حُر آزاده از تیرگی و ظلمت به سوی بارگاه نور

بحر طویل بازگشت حُر آزاده از تیرگی و ظلمت به سوی بارگاه نور

                                                              غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

روز عاشورا که خورشید فروزنده عیان گشت و منوّر ز فروغش همه ی ملک جهان گشت، دو لشکر به صف آرایی خود گشت مصمّم، به همه بود مسلّم، که در این ماه محرّم ، عمر سعد کمر بسته به قتل شه ابرا، چنان حُر گرفتار، فتادش به بدن لرزه در آن عرصه ی پیکار، فرو ریخت به رخ اشک گهربار، سیه گشت بر او روز همانند شب تار، رهاند اسب زقلب سپه لشکر کفار، بسوی حرم عترت اطهار، حضور پسر احمد مختار، که ای نور دل حیدر کرار، منم حر گنهکار، که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار، چه باشد که ببخشی زمن این جرم و خطا را.

منم حُر گرفتار / منم عبد گنهکار

*    *    *

شه دین دست نوازش بکشیدی به سر حُر و بیافشاند زلب دُر، که تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر، زچه افکنده سر خویش به زیر و شدی از هستی خود سیر، مکن بر سر خود خاک، مزن جامه ی دل چاک، که گشتی زگنه پاک، تو ای عاشق دلداده ی آزاده ی آماده ی ایثار، زلطف احد قادر دانا، به در خانه ی فرزند نبی احمد مختار، مکن گریه که مولات کریم است و عطایش زخطای تو فزون است بیا یاور ما باش، چو جان در بر ما باش، از این بیش میندیش، بدین غصّه و تشویش، که خشنود نمودی زره مهر وفا آل عبا را.

تو از ما شدی ای حُر / چه خوب آمدی ای حُر

*    *    *

بگفتا که ایا پیر و مرادم، به خدا دل به تودادم، مبر ای دوست ز یادم، بده از لطف و کرم اذن جهادم، بگرفت اذن و روان گشت، سوی معرکه با خشم و عدو بست، زجان چشم و در آن قوم دغا و لوله انداخت، عدو رنگ زرخ باخت، در آن لشگر انبوه چنان الحذر افتاد، که نام از نظر افتاد، زبس دست و سر افتاد زمین شد همه گلگون و در و دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت، که آثار قیامت به همان صحنه عیان گشت، یم خون زتن خصم روان شد، همه گفتند که احسن به چنین صولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگی و عشق حسینی، همه دیدند در این دشت بلا معجزه ی شیر خدا را.

بپا گشته قیامت / زهی عزم و شهامت

*    *    *

تیرو شمشیر زبس بر تن آن پیلتن آمد، تنش از عرشۀ زین کرد مکان بر زبر خاک، که  از کینه ی آن لشکر سفاک شدی یکسره چون پرده ی گل چاک، شرار از جگر خاک، برآورد سر از سینه افلاک حسین ابن علی ناله کشید از جگر به صف آن سپه بد سیر و کرد بسی ظالم غدّار روان در سقر و بر سر زانو بگرفت از حُر آزاده سرو ریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی، دور ز اغیار شدی، با من بی یار تو از را وفا یار شدی، گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی، مام تو نامید تو را حُر و تو در هر دو جهان حُری از آن داد خدایت شرف یاری ما را.

دگر حُر شدی ای حُر / ز حق پُر شدی ای حُر


بحر طویل در شهامت و شهادت حربن یزید ریاحی

بحر طویل در شهامت و شهادت حربن یزید ریاحی

                                    غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

در صف و کرب و بلا، لشگر شیطان جو مصمم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار، بهین حجت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرار، در آن مرحله حُر بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت زغم آه شرربار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبار، من و جنگ حسین ابن علی (ع) رهبر احرار، به ذات احد داور غفار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یکسره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.

حسین جان توبه کردم / بیا دورت بگردم / تویی درمان دردم

*    *    *

پسر فاطمه فرمود که ای حر ریاحی، تو دگر حُر حسینی، یار ام الحسنینی، تو بریری تو زهیری، تو علی اکبر و عباس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سرسبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به برما و بینی کرم و عفو خطا را. صفا آورده ای حُر/ چها آورده ای ای حُر.

*    *    *

حُر چودید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سید خیل شهداء لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر را ه تو بستم، دل زار تو شکستم،  به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجل استم، بلکه جبران کنم از داد جان جرم و خطا را.

حسین جانم فدایت / بمیرم من برایت / فدای خاک پایت

*    *    *

چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُر فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یکسره آن قوم دغا را.

شجاعت زنده گردید / وفا پابنده گردید / عدو شرمنده گردید

*    *    *

دشمنان یکسره گفتند که احسن به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفت و خواری، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعرۀ تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.

حسین جان کُنم قبولم / ببخشا به بتولم / به اولاد رسولم

*    *    *

یوسف فاطمه آمد سوی میدان سر حُر را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُر تو دگر حُر شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُر گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی، زتو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.

تودیگر حُر مایی / شهید کربلایی / همه صدق و صفایی

 

 رمضان سفرۀ مهمانی مخصوص خداوند ودود است   ، مه رحمت و جود است، مه ذکر و صلاة است و رکوع است و سجود است و سلام است و درود است، تعالی الله از این فیض که در نیمه این ماه دل افروز خداوند تعالی، شده در دامن زهراسلام  الله علیها مه تابان محمد متجلا، که دمیده است فروغش به دل اهل تولا، سر دست علی و فاطمه سلام  الله علیها و شانة مولا، مه هر انجمن است این، ولی ذوالمنن است این، به نبی جان و تن است این، به علی یاسمن است این، حسن است این، حسن است این، که در این ماه خدا ماه خدا بوسه زند بر سر و رویش، همه محو گل رخسار نکویش، همه دلداده خوی اش همه آوارة کویش، همه را دیده به سویش همه دیدند به رخسار خدا منظر او روی خدا را. شب شور و شعف اهل تولا شده امشب، که عیان وجه خداوند تعالی شده امشب، همه عالم چو دل آل علی غرق تجلا شده امشب، که ز هم غنچه نو رسته زهرا و علی وا شده امشب، گهر بحر شرف فاطمه شد مادر و مولای دو عالم علی بابا شده امشب، پسری داده خدایش چه پسر نام حسن روی حسن موی حسن خلق حسن خوی حسن بلکه سزاوار بود تا که بخوانند حسن در حَسنش، لحظه به لحظه صلوات از طرف خلق و خدا یکسره بر جان و تنش، وحی الهی سخنش، بوسه گه ختم رسل لعل لبان و دهنش، باد فدا جان هزاران چو منش، بلکه دو صد انجمنش، کیست حسن مظهر حُسن ازلی، هستی زهرا سلام  الله علیها و علی، جان جهان، حصن امان، فخر زمان، روح و روان، سرّ نهان، نور عیان، بلکه به هر عصر و زمان برده دل اهل ولا را. مه و مهر و فلک و ارض و سما، حور و ملک، جن و بشر در شب میلاد حسن جشن گرفتند، که امشب شب بسیار عظیم است، همانا شب میلاد کریم ابن کریم است، رخش سوره نور است و قدش نخله طور است و سرا پاش زبور است و نگه دوخته بر طلعت زیبای محمد، نگه ختم رسل نیز به ماه رخ آن حجت سرمد، همه احمد، همه حیدر، همه زهرای مطهر، عجبا یوسف صدیق کجایی که کنارش بنشینی و ز گلزار رخش با نگه دم به دمت لاله بچینی، به لبش جای گل بوسه پیغمبر اسلام ببینی و شوی یکسره ماتش، بستان فیض ز خلق حَسن و حُسن صفاتش، بفرست از سوی کنعان به قد و قامت و رخسار دل آرا صلواتش، عجبی نیست اگر ذات خداوند تبارک و تعالی به همه خلق دهد مژده آزادی از آتش که ببخشد همه را بر گل رویش نه، به یک تار ز مویش نه، به یک گردش چشمش گنه و جرم و خطا را. عجبا ختم رسل خواجه لولاک، نهاده است جبین را به روی خاک و از این سجده طولانی اش افتاده به حیرت همه افلاک، گمانم که حسن باز سوار است به دوشش، به خدا ای همه امت اسلام ببینید حسن کیست که بعد از پدر و مادر و جدش به جلال و ادب و حلم نظیرش به جهان نیست، یکی مرد عرب آمده از شام، ز کف باخته آرام و به زشتی برد از آن گهر بحر شرف نام، به تندی و به دشنام، به پاسخ گل لبخند گرامی پسر فاطمه سلام  الله علیها شد باز که ای دوست چرا خشم گرفتی و غم خویش نگفتی، تو اگر خانه نداری به سوی خانه ما آی، گرت قرض بود قرض تو سازیم ادا، گر ز کسی دیده ای آزار بگو تا که بگیریم رهش را چه شده، کیست که رنجانده در این گردش ایام شما را؟ مرد شامی که چنین دید بدان آتش قهر و غضب و کینه و خشمش رخش از شرم گل انداخت به یکباره عرق ریخت به پیشانی و بر چهره روان اشک خجالت شد و چشمش به ادب گفت که ای جان دو عالم به فدایت، زهی از خُلق خوش و حلم رسول دو سرایت، به کریمیت قسم اذن بده تا که بیفتم به روی خاک زنم بوسه به پایت، منم و مدح و ثنایت، منم و ذکر و دعایت، منم و مهر و ولایت، تو بزرگی تو کریمی تو همان خلق عظیمی تو همان مظهر آیات خداوند رحیمی، تو شه عرش مقامی تو امامی تو امامی تو همان فیض مدامی تو دعایی تو سلامی تو سجودی تو قیامی تو به خلق و صفت و حلم رسولی تو گل دامن زهرای بتولی حسن بن علی امروز تو بردی ز کرامت دل ما را. پسر فاطمه سلام  الله علیها ای دم به دم از خلق خداوند سلامت، صلوات از طرف خالق و خلقت به تو و جد همامت، پدر و مادر و ابناء و تبارم به فدای پدر و مادر و ابناء و تبارت، زهی از عزت و جاه و شرف و عز و وقارت، به خدا دین خدا تا ابدالدهر بود درگرو صبر و قرارت، که بود صلح تو بنیادگر نهضت خونین حسینی، نه مگر جد تو فرمود حسین و حسنم چه، بنشینند و چه خیزند چه در صلح چه در جنگ امامند، تو توحید تمامی و تو در صلح و تو در جنگ امامی و کلامت همه نور است و پیامت همه شور است خطا از تو به دور است، هر آن کس که تمرّد کند از حکم تو او خصم خداوند غفور است، نه بیناست که کور است، نپیموده به جز راه خطا را. امامان همه مولا و کریمند، ولی نام تو در بین امامان شده مشهور، کرم تا ابدالدهر رهین کرم توست، کرامت همه شب سائل باب الحرم توست، سخاوت نمی از موج یم توست، شرف سایه نشین علم توست، تویی آنکه بزرگی همه خاک قدم توست مسیح دل بیمار همه فیض دم توست ثناگوی تو خود ذات الهی است ثنای همة خلق کم توست، زهی از جاه رفیعت، ملک العرش مطیعت، رخ خورشید به خاک ره زوار بقیعت، به تو و رحمت و جود و کرم و فیض وسیعت، دل من پر زده در سینه و پرواز کند سوی مدینه، کرمی  ای که شما را به کرم نیست قرینه، که دهی راه به سوی حرم چار امامم، تویی ای یوسف کنعان ولایت ولی و صاحب و مولا و امامم، بطلب در حرمت "میثم" افتاده ز پا را.

شاعر : حاج غلامرضا سازگار (میثم)

--------

 


موضوعات مرتبط: شعر ، مطالب مذهبی
[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 20:42 ] [ طه ]
ز ليلايي شـــــنيدم يا عــــــلي گفت               به مجنون چون رسيدم يا علي گفت

مگــــــــر اين وادي دارالجنون اســت              که هر ديوانه ديدم يا عــــــلي گفت


نســـــيمي غـنچـه اي را باز مي کرد             به گوش غنچه کم کم يا عـلي گفت


چـــــمن با ريـــــــــــزش باران رحمت               دعايي کرد و او هم يا عــــلي گفت


يقيـــــــن پـــروردگار آفــــــــــــرينش               به موجودات عالم يا عـــــــلي گفت


دلا بايد به هر دم يا علــــــــــي گفت              نه هر دم بل دمادم يا عـــــلي گفت


به هر روز و به هر شـب يا علي گفت            به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت


خمــــــــير خاک آدم را سـرشــــــتند               چو بر ميخواست آدم يا عــلي گفت


عـــــــــــلي در کعبه بر دوش پيمبــر              قدم بنهاد و آن دم يا عـــــــلي گفت


عصــا در دسـت موسي اژدها گشت             کليم آنجا مسلّم يا عـــــــــلي گفت


ز بطن حوت ، يونـــــس گـــشت آزاد              ز بس در ظلمت يم يا عــــــــلي گفت


به فرقش کي اثر مي‌کرد شمشيــر              شنيدم ابن ملجم يا عـــــــــلي گفت


                                    مــگر خــــيبر ز جايش کـــنده ميشد


                                  يقين دارم که آن دم علي هم يا علي گفت


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 13:51 ] [ طه ]
 

 

ای تو پرستویسفید!

از چه به اینجا آمدی

ما را نیازی با تونیست

قطره به دریا آمدی ؟

ما سال های سال را

با بی کسی خو کرده ایم

باردرخت تازه را

بر رهگذر

برمرغکان

برعاشقان

حالا اگر خواهی

بمان

درقلب ما ازدل بخوان

اما بدان که سالهاست

درقلب ما

جایی برای مهر نیست

مرغ سفید رهگذر

یک بوسه برآن خانه کرد

باعشق وگرمی وامید

برشاخه ای کاشانه کرد

گفت: سرو من ! من عاشقم

بگذار دردنیای تو

گمگشته ام پیدا کنم

بگذار درهای جدیدی

من به رویت واکنم

من می روم با عشق تو

تا دشت های دورتر

هرشب می آیم نزد تو

با صد گزارش ، صد خبر

با تو مدارا می کنم

حل معما می کنم

من کوچکم

اما دلم

 اندازه آن دشت هاست

حالا تو امید منی

این دل دگرمال شماست

سرو بلند پرغرور

یک خنده مستانه کرد

آن گه نگاه تازه ای

برآن دل و کاشانه کرد

برروی سرو پرغرور

رنگ محبت

تازه شد

کم کم درآن دشت امید

این قصه پرآوازه شد

هرروز پرستوی سفید

پرمی گشود تا راه دور

سرو بلند قصه هم

می ماند درجنگل صبور

اما پرستوی قشنگ

قلبش میان لانه بود

هرجا که می رفت

عشق او

آن سرو وآن کاشانه بود

روزی پرستو رفته بود

… دردشت طوفانی وزید

بشکست قد سرو را

نومید فریادی کشید:

طوفان بیا

بشکن مرا

آن آشیان ویران مکن

اینجا پرستو لانه کرد

او را تو سرگردان مکن

طوفان وزید ودورشد

سروش بسی رنجور شد

آن شب پرستوی سفید

بی غصه از راهی رسید

اما شکست سرو را،

درعمق تاریکی ندید

سرو بلند پرغرور

که شاخه اش بشکسته بود

از درد طوفان بلا

ویران شده ، دلخسته بود

گفت: ای پرستوی سفید!

درقلب ما دیگرنخوان

رو جای دیگر خانه کن

من خسته ام این جا نمان

دید ان پرستوی سفید

کاشانه اش ویرانه است

این سرو ان قبلی نبود

با او دگر بیگانه است

باچشم های اشکبار

بوسید سروش بیشمار

بارید و بالش را گشود

اما دلش آگه نبود

بی مهری سرو بلند

باعشقش بهر چه بود…

فردا شد ویک روز سرد

بعد ازهمان طوفان درد

سرو با دوچشم غمزده

سیری درآن کاشانه کرد

دیگر پرستویی نبود

با عشق او نجوا کند

همدرد هم با او نبود

تا رنج او پیدا کند

اما هنوزهم سرو بود

بالا بلند

آزاده دل

قامت به سختی راست کرد

آواز هستی ساز کرد

باید دوباره سبز شد

باید زنو آغاز کرد.

سرو بلند بیشه ها

آزاد ازاندیشه ها

از نو دوباره جان گرفت

ازعشق خود درمان گرفت

فصل زمستان هم گذشت

این برف و باران هم گذشت

فصل بهاران تازه شد

اما پرستو برنگشت

سرو غمین درآن بهار

صدآشیان در سینه داشت

شاید پرستوی خودش

در قلب او پا می گذاشت

روزی پرستوی سپید

با عشقی از راهی رسید

تا دید سرو آن مرغ را

از چشم او اشکی چکید

آغوش عشقش باز کرد

ازجان ودل آواز کرد

ای تو پرستوی سفید

باز آی و در قلبم نشین

من سرو مغرورم ولی

دیگر نشو ازمن غمین

آنگه پرستو با پرش

هر برگ او را ناز کرد

با سرخوشی و پر زعشق

برگرد او پرواز کرد

گفت سرو من!

خشم ترا، هرگز دلم بارو نکرد

این روزگارم

با جفا، گل های من پرپر نکرد

سروش بخندید وگفت :

دیگر کنار من بمان

من خسته ام، تو خسته تر

حالا برای من بخوان          


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 13:54 ] [ طه ]

بحر طویل در رثای حضرت حبیب ابن مظاهر(ع)

                                 غلامرضا سازگار ((میثم))تهران

ظهر عاشور به میدان بلا، معرکه ی کرب و بلا، گشت یکی پیر جوانمرد، رخش بر همه ظاهر، پسر پاک مظاهر، عاشقی طیب و طاهر، که به کف تیغ و به پیکر ز رهش بود، به پیری چو یکی کوه، بدان همّت نستوه، ندا داد بر آن لشکر خونخوار، که ای قوم خطاکار، شمایید همه پست و ستم کار، منم عاشق آن سید ابرار، که بوسیده سراپای ورا  احمد مختار، حسین آنکه کند یاری احکام خدا را.

من آن یار غریبم/ حبیبم حبیبم

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 2:5 ] [ طه ]

 

بحر طویل در رثای جانسوز طفلان مسلم ابن عقیل(ع)

                                     مرحوم محمد حسین صغیر اصفهانی

دارم از جور فلک شکوه ی بسیار و دل زار و دو چشمان گهربار، که این ظالم غدّار، به ذرّیه ی شاهنشه ابرار، چها کرد زکین ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کین، به کف لشکر خونخواره و آنگاه در مهر ببستند و ره کینه گشودند، زبیداد شهیدش بنمودند و دو فرزند یتیمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خویش رساندند به پایان، دو جگر گوشه ی مسلم گهی از هجر پدر اشک فشان، گاه زیاد وطن و مادر خود خسته و دلریش، گه از بیم عدو هر دو به تشویش، که آیا چه شود عاقبت کار، بماندند بسی هردو در آن گوشه ی زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنگه دل مستحفظ ایشان ز وفا سوخت به مظلومی آن هردو دل افگار، پریشانی پی تفسیر، بگفتا به چه تقصیر، فتادید به زنجیر، بگفتند ندانیم که از ما چه گناهی زده سر، هیچ نداریم خبر، زاده ی مرجانه زما کشت پدر، هردو یتیمیم و در این شهر غریبیم و دل آزرده و بی یار، به زندان شده بی جرم گرفتار و ندانیم که آخر چه بود حکم قضا را.

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 10:51 ] [ طه ]

 

بحر طویل در رثای حضرت علی اکبر(ع)

                                   عباس حداد کاشانی

تا علی اکبر فرخنده لقا، گشت روان جانب میدان وغا، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند، چوخورشید فروزنده عیان گشت، و سپه بر مه رویش نگران گشت، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار، بود احمد مختار، به صولت شده چون حیدر کرار، ندا داد که ای قوم منم، نور دل یوسف زهرا، که شبیهم به نبی سید بطحا، مه یاسین گل طاها، دُر دریای فضیلت، گهر بحر ولایت، ثمر نخل هدایت، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را.

منم شبه پیمبر(ص) / منم زاده ی حیدر(ع) / منم علی اکبر(ع)

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 20:49 ] [ طه ]

ایرانیان باستان سرو  را مظهرجاودانگی وخلود  ومظهر زندگی  میدانستند ودرداستانهایی از ایران باستان آمده است که اگر در محلی درخت سروی میشکست مردم همان درخت خشکیده را  درهمان محل  میکاشتند چون آنراسنبل جاودانگی میدانستند

 

سروكهن شكست و داغ نباتات  تازه کرد

 

عاشق  نشست وسرو شکستن نظاره کرد

 

با آنکه سالها  میگذرد از زمان عمر

 

اما کسی نبود که راهی  وچاره کرد

 

قامت خمید   وسرو به پایین کشیده شد

 

امید  کس،نداشت  که  عمری دوباره   کرد

 

داد وفغان  بعد شکستن چه سود داشت

 

با خنجری که  حنجره ای  پاره پاره  کرد

 

با چشم خود   نظاره ی خوابیدن   قدی

 

خاموش وبی صدا به بی کسی خویش ناله کرد

 

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

 

تا بعد ازاین      بتوان  راهي و   چاره  کرد

 

برهمت  دو ن همتان مرد  باد  درود

 

با دیدن   شکستنش    اورا    نظاره کرد

 

بعداز گذشت یکهزار وپانصد سال

 

طوفان روزگارقامتش را تکه پاره کرد

 

برسرو قامتان  شهیددیارمان   درود

 

بر خاک  پاکشان   بتوان استخاره کرد

 

اکنون سر مزارشان روییده  گلبنی

 

گویند به صدزبان  که باید فکری دوباره کرد

 

تا سرو خشک وشکسته ی محله را

 

در جای  خود  نشاند و     باز اورا نظاره کرد

 

تاحرمتش  تا سالیان سال بماند به یادگار

 

این رسم  دیرینه را  باید باز  زنده کرد

 

 آزاده باش درزندگی چون سرو سرفراز

 

با خاطرات زنده اش عمری دوباره کرد

 

هرگز به سرو قامتی   خود  دلی  مبند

 

طوفان روزگار شکستنش بهانه کرد

 

محزون غمین مباش   درایام روزگار

 

پروردگار اهل یمین را حزن نشانه کرد

طه


موضوعات مرتبط: شعر
[ جمعه بیستم فروردین 1389 ] [ 11:58 ] [ طه ]

بحر طویل در رثای حضرت قاسم ابن الحسن ع

 

                         مرحوم حبیب الله((خباز کاشانی))

شد چو در کرببلا، سبط رسول دو سرا، خامس اصحاب کسا، از ستم قوم دغا، کوفت به صد شور و نوا، پرچم جانبازی و راضی به غم و محنت و اندوه و الم، شد زستمکاری اشرار شد آن سید ابرار، در آن ورطه ی پرخوف و خطر بی کس و بی یار، زیکسو چو قمر دید دو تا فرق علی اکبر والاگهر و قطع زتن بازوی عباس علمدار، که ناگاه شد اظهار حضورش به دو صد رنج و محن، قاسم ناشاد حسن، گفت به سوز جگر گوشه ای زهرا خلف حیدر کرّار، عموجان شود آیا که دهی اذن فداکاریم امروز که یاری کنم از شوق و شعف دین خدارا .

*    *    *

بخدا برمن دلتنگ، جهان تنگتر از چشمه ی سوزن شده کاغشته بخون گشته جوانان ترا تن، شه لب تشنه چو بشنفت، زالماس مژه دُر ثمین سفت، بشهزاده چنین گفت، که ای سرو گلستان حسن، سوسن آزاده سخن، داغ و فراق  تو بود سخت تر از داغ علی ا کبر والا گهرم، زانگه تویی سرو ریاض حسن ای نور دو چشمان ترم، رو مزن ای اماه جبین زین لب و لعل نمکینت نمک اینقدر بزخم جگرم، گشت چو شهزاده ی آزاده ز شاهنشه مظلوم، دل آزرده و محروم، شد آن غمزده مغموم، که ناگاه رسیدش بنظر پند و و صایای پدر، یافت چو آن نیک پسر،   خط پدر مشکلش آسان شد و بشتافت دگرباره حضور شه دین آمد و سرخط پدر را بشه تشنه جگر داد و بخاک قدمش بوسه زد و رخصت میدان زعمّو کرد تمنا شه دین خواند ز سر خط حسن، خطبۀ خورشید و مه آنگاه چو جان تنک در آغوش کشید آن مه نو خواسته را بوسه زدش بر رخ و بخشید به او اذن فداکاری میدان بلا را.

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ شنبه چهاردهم فروردین 1389 ] [ 20:50 ] [ طه ]

بحر طویل در شجاعت و شهادت حضرت قمر بنی هاشم ع

                                  مرحوم سید آقا میرزا((طاهر)) اصفهانی

گشت عباس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دیرای کرامت، شه اقلیم فتوت، خلف پاک پیمبر، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سید خوبان، به فلک چون مه تابان، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.

*    *    *

گفت عباس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفار جفاکار ستم کیش بداندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.

*    *    *

گفت آندم شه خوبان، به زار و پریشان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دلخسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.

*    *    *

گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او بسوی شط فراتی، که بدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 ] [ 20:46 ] [ طه ]

بحر طویل در رثای حضرت علی اصغر ع

                مرحوم عزیزالله ((فراهی)) کاشانی

بازم افتاده به جان، آتشی از کجروی چرخ ستمکار، که چون خسرو اقلیم وفا، کنز کرم، کان سخا، معنی و الشمس و ضحی، زینت آغوش رسول دو سرا، ور دل فاطمه و شیر خدا، نیّر تابان امامت، سومین شمع هدایت در دریای سعادت، گل گلزار رسالت، به صف کرببلا      خیمه ی اجلال زد و بهر شهادت به میان زد کمر و چشم بپوشید ز یاران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا یکسره را کشته و آغشته به خون بنگرد اما چو در آن دشت بلا شاه شهیدان علم افراشت، دل از هستی خود یکسره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کین بر رخ او به بستند، دل آل علی را بشکستند، زجان پیروی نسل زنا را بنمودند، در کینه به فرزند پیمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرویدند، به مظلومی آن شاه ندیدند و به رویش ز جفا تیغ کشیدند و نکردند زحق شرم و نه برآل علی رحم به بستند کمر تنگ، پی گشتن فرزند پیمبر، همه با نیزه و خنجر، که نمایند جدا تشنه لب از پیکر او سر، ز ستمکاری آن قوم دغا، گشت ز شمشیر جفا، کشته در اول همه یاران عزیز دل زهرا و سپس نوبت پیکار رسیدی به جوانان بنی هاشم و هر یک بچیشیدند زصهبای شهادت، چو بدیدند غریبی حسین و ستم قوم دغارا.

*    *    *


موضوعات مرتبط: شعر
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم فروردین 1389 ] [ 20:43 ] [ طه ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ شخصی است وحقیر سعی دارم مطالب زیبا در هر زمینه را در این وب بیاورم امیدوارم مورد پسند دوستان وبینندگان قرار گیرد.
درمحله فیروزآبادازتوابع یزد سروی که به بلندای 30متر قامت برافراشته بود با 1700سال سن که چشم هربینندهای را می نواخت بر اثر بی توجهی مسئولین ومردم محل و براثر وزش طوفانی سهمگین که هوا را به حدی تیره تار ساخت که دیگر چشم کار نمی کرد این طوفان در ساعت 5بعدازظهرمورخ82/3/8وزیدن گرفت و و قامت این سرو سرفراز 1700ساله راباخاک آشنا کرد واکنون پس از 11سال هنوز پیکر خشک وعریان این سرو در همان محل سقوط پبجای مانده است با توجه به اینکه :
ایرانیان باستان سرو را مظهرجاودانگی وخلود
ومظهر زندگی میدانستند ودرداستانهایی از ایران
باستان آمده است که اگر در محلی درخت سروی
میشکست مردم همان درخت خشکیده را درهمان
محل میکاشتند چون آنراسنبل جاودانگی میدانستند.
پس امید آن داریم که پیکره خشک این سرو نیز در جای خود نصب گردد و این اثرهنری طبیعت وآفرینش برای نسشل های بعد باشد تا ببینیم چه میشود.

شعری در مورد این سرو شکسته سروده ام که در ذیل
به آن میپردازیم:

سروكهن شكست و داغ نباتات تازه کرد

عاشق نشست وسرو شکستن نظاره کرد

با آنکه سالها میگذرد از زمان عمر

اما کسی نبود که راهی وچاره کرد

قامت خمید وسرو به پایین کشیده شد

امید کس،نداشت که عمری دوباره کرد

داد وفغان بعد شکستن ،چه سود داشت

با خنجری که حنجره ای پاره پاره کرد

با چشم خود نظاره ی خوابیدن قدی

خاموش وبی صدا به بی کسی خویش ناله کرد

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا بعد ازاین بتوان راهي و چاره کرد

برهمت دو ن همتان مرد باد درود

با دیدن شکستنش ، اورا نظاره کرد

بعداز گذشت یکهزار وپانصد سال

طوفان روزگارقامتش را تکه پاره کرد

برسرو قامتان شهیددیارمان درود

بر خاک پاکشان بتوان استخاره کرد

اکنون سر مزارشان روییده گلبنی

گویندبه صدزبان که باید فکری دوباره کرد

تا سرو خشک وشکسته ی محله را

در جای خود نشاند و باز اورا نظاره کرد

تاحرمتش تا سالیان سال بماندبه یادگار

این رسم دیرینه را باید باز زنده کرد

آزاده باش درزندگی چون سرو سرفراز

باخاطرات زنده اش عمری دوباره کرد

هرگز به سرو قامتی خود دلی مبند

طوفان روزگار شکستش، بهانه کرد

محزون غمین مباش درایام روزگار

پروردگار اهل یمین را حزن نشانه کرد


طه
برچسب‌ها وب
امکانات وب